اما تمام تنم درد مي كند . انگار چیزی از درون رگ هايم بر گوشت و پوست و سلولهايم فشار مي آورد ، گو اينكه تنم بخواهد بالا بياورد ؛ عق مي زند !
تمام تنم از لابه لاي دست ، از ذره ذره پوست ، از چشمهايم ، عق مي زند .
زك زك دست هايم را حتي انگار كه مي شنوم . سر و دست هايم محور اين تهوع شده اند . دست ها ، بي تاب و خارج از فرمان من تكان تكان مي خورد ؛ لحظه اي پرت مي شود ؛ لحظه اي آرام مي گيرد . دست هاي من ،
دست هاي صفا ، بي قرارند انگار!
به وضوح در مي يابم كه چيزي در درونشان نمي گنجد .
مكيدني مي طلبم ، مكيدني مي طلبم ، تا لب بر ذره ذره تنم بگذارد ، و همه حقيقتم را . . .
همه حقيقتم را
با لباني لعل گونه و درشت ، آرام و عميق ، آه . . . ، آرام و عميق ،
بمكد
--+--+--+--+--+--+--+--+--+--
اين روزها اندكي تلخ مي نويسم . از من بعيد به نظر مي رسد ؛ تلخ مي نويسم چراكه كامم به شدت تلخ است و هيچ كس جز من و او ... و او... و او... و او . . . توان شيرين كردنش را ندارد .
اما شیرینش خواهیم کرد ، به مانند يك شيريني خامه اي بزرگ و خوشمزه ، شيرينش خواهيم كرد . اميد دارم !

