اين روزها در خود بيشتر از پيش تامل مي كنم . يافته هاي اين تامل آن است كه خود را بيش از آنكه شاد بيابم ، شديدا غمگين احساس مي كنم .
هيچ چيز و هيچ كس من را آنقدر كه بايستي شاد نمي كند ؛ نه كلامي ، نه ديداري ، نه همصحبتي ، نه كتابي ، نه سازم و نه حتي زندگي .
خلائي عظیم را در تك تك مناسباتم مشهود مي بينم . گوئي چيزي در لايه اي از وجودم فرو ريخته است . گوئي در درونم دمادم جائي خالي مي شود ، شايد خالي مي شود تا چيزي بزرگتر در درونش آرام گيرد ؛ بر اين فرضيه قلبا اميد دارم!
حائلی را بين خودم و همه چیز - به جز طبيعت*- احساس مي كنم . مي بينم كه مانعي هست و نزديكي ما را بر نمی تابد . انسان ها را در كمال زيبائيشان ، در حالي كه به ظاهر نزديكشان مي دانم ، فرسنگ ها از ساحت دروني خود دور مي يابم . گاهي براي رهائي از اين غم ِ همواره ، به گفتگو روي مي آورم و در كمال حيرت در پايان گفتگوئي به ظاهر خوب ، از آن به شدت پشيمان مي شوم .
آنها كه زماني نزديك بودند ، دور شده اند و آنها كه دور ... نيستند ديگر .
.....
آواي ** خوبي مي آيد . كمي لبخند حقيقي بر لبانم مي نشاند . مي خواند :
بر آستان جانان ، گر سر توان نهادن گلبانگ سر بلندي برآسمان توان زد
عشق و شباب و رندي مجموعه ی مراد است چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
--+--+--+--+--+--+--+--+--+--+
*آسمان اين روزها عجيب مسحورم مي كند ؛ چه صاف با ابرهاي رويا گونه باشد ، چه اخم كند و چهره اش را به تلخي نشانم دهد و ماه . . .
كه همواره با من رازها دارد .
** سرود گل : كاري از حسين عليزاده به همراه آواز افسانه رثایی
و پوریا اخواص (اين سبك تلفيقي ي موسيقي و آوا را به شدت به خود نزديك مي بينم و همواره ازشنيدنش لذت مي برم )

