سپيده كه بزند ، من دوباره آغاز مي شوم . صفايي نو!
و به اميد دنيايي زيباتر ، زيستن آغاز خواهم كرد .
23 سال پيش ، در چنين روزي ، در كنار ميليون ها رخداد جهاني ، يك رخداد نه چندان كوچك و نه بزرگ ، در جهان به وقوع پيوسته است :
انساني ،
با اضطرابي فراوان ،
با قلبي كه تند تند مي تپيد ،
با وجودي كه خداوند ، بودنش را خواسته بود ؛ بودنش را دوست داشت،
قدم در اين جهان گذاشته!
23 سال پيش ،
در چنين روزي ،
من ،
متولد شده ام .
...........................................
واقعه ي عظيمي در نظرم مي آيد . آنقدر كه نوشتن در بابش را سنگين مي كند . از ان لحظات سختی ست كه "حرف هاي براي نگفتن" عجيب رخ مي نمايند .
روحيه ي آرماني و اميدوار من ، حرف هايم را فراوان ، بي قرار و در عين حال نگفتني مي كند . همين ناتواني ، خود حجتي ست بر عمق آن ! اميد دارم كه دوستانم ؛ آناني كه در جايگاه محرميت روح قرار دارند ، دركش كنند و بدانند كه ابدا در نوشته نمي آيد .
.........................................
- سپاسگزار خواهم بود اگر دعايم كنيد كه انسان تر ، حقيقي تر و زيباتر باشم و نيز دعايم كنيد بر نزديك شدن به بي نهايت خواسته هاي يك انسان ، كه در درون پر تلاطمش دارد .
- به مادرم می اندیشم . این واسطه ی پاک برای وجود یافتن من .

