توصيف مكان ، زمان و احوال من:
آرام آرام از تپه بالا رفتيم . تمامي روستا در افق نگاهمان بود . خانه هاي بر هم چيده شده ، كوه ها با طبيعتي بكر ، درختان تازه شكوفه زده و آسمان ...
آسمان ...
آبي و زلال .
آنقدر شفاف كه خدا هم از پرده ي حرير آن ، با اندكي دقت ، رخ مي نمود.
اينجا قبرستان روستاست . اهالي اش در زبان
كردي آن را "مرزلان" مي گويند.
در بالاي بالاي من ، آسماني گسترده است
كه همواره در چيستي اش حيرت زده ام .
از گستردگي آن ، از ذات ِ ذات وجودش ،
از خداوندي كه در نگاه اساطيري گذشتگان ،
در ميان ابرهايش سكنا گزيده و نيز، از صور
فلكي و ستارگان و كهكشان هايش
در شب هنگام .
در زيرِ زيرِ من ، مردماني مرده اند . مردماني
كه زماني انسان بوده اند . انسان! چون
من!! زماني جوان ، پر امید . راه مي رفته اند ؛
مي انديشيده اند ؛ نگاه مي كرده اند ؛ مانند من !
عين عين خود من!! در غفلت مرگ .
بالا و پايين ، آسمان و قبرستان ، پراز ابهام بود . من در دو نمي دانم ژرف محصور شده بودم و اين ، فضا را سنگين مي كرد.
زمان : ابتداي اغاز سال
و مكان : قبرستان
و احوال من : تاثير گرفته از اين هر دو ، درگير تعريف زندگي و مرگ .
و همراه : انساني زنده ، مرجان ، دختر خاله ام .
در همراهي ي هم ، از زندگي گفتيم ؛ از مرگ - كه در عين گفتن از آن ، بازهم بسيار ان را دور مي ديديم - ؛ از آينده ؛ از اينكه در زندگي چه خواهيم كرد ؛ از نيايش هايمان ؛ از زيبائي طبيعت ؛ ...
ما هر دو پر نشاط ، مملو از شور زندگي.
هفته اي بعد :
صداي زنگ تلفن : "مرجان ، چند ساعت پيش ، مرد ."
...........................................................................................................
...........................................................................................................
...
عكس ها : روستاي كرد نشين تيرگان .
طبيعت در آستانه ي زايش .
همراه : مرجان 19 ساله، ان زمان كه انساني زنده بود .



