تصاوير پشت پنجره ي كوپه ام در قطار ، وقتي كه شروع به عبور كردند ، باز اين سوال عميق را از خودم پرسيدم كه اين قطار حامل من است كه حركت مي كند يا قطار مجاور؟!
و چند لحظه بعد ، تنها با چند لحظه شكيبائي ، حقيقت حركتم را درك كردم و سفرمن آغاز شد .

اول بار بود كه دور شدن از وبلاگ ، اين محيط مجازي چنان دل تنگي در من ايجاد كرد كه گوئي از دوستي انساني جدا افتاده ام . وبلاگي كه جان دارد و صداي نفسش را مي شنوم . كه احوالش را مي فهمم ؛ آن زمان كه مستعد براي نوشته شدن است ، عطش دارد و من سيرابش نمي كنم .
اكنون جام لبالب آب در دستان من است .
"افرا" مرا به تمامي در فكر فرو برده است . به انتهاي آن فكر مي كنم و خلقتي از رويا به واقعيت ؛ به توان سرشار انسان ؛ به اين جهان پر اميد گرچه گاهي سرد .
"افرا" يا "روز مي گذرد" به نويسندگي و كارگرداني بهرام بيضائي را به همراه همراهاني خوب در تالار وحدت تهران ديدم .
داستاني روان و واقعي از زندگي انسان ها ، كه هر شخصيت بار بخشي از جامعه ي واقعي را بر دوش مي كشيد . ديالوگ هاي قوي و فراوان كه نياز به چند باره ديدن براي درك كامل را در همان ابتداي اجرا در درون احساس مي كردي و صحنه اي سيار و ساده . همان تصوير كودكانه و شفاف من از تئاتر!
شخصيت ها در ابتدا به نوبت و با پاره اي جملات ، نقش خود را ، يك يك باز كرده و خيال مخاطب را از سوي خود جمع مي كردند و سپس بدنه ي اصلي داستان و پاياني خوب و مهربانانه ، همان گونه كه درون خير خواه و زلال دوست مي دارد.
همان چيزي كه دنياي واقعي آن را بر نمي تابد و تئاتر عهده دارش مي شود . به عينه مي ديدم كه شخصيت افرا با درونم قرابت خوبي دارد . با تمام وجود مي فهميدمش و چشماتم از اين درك ، تر مي شد . شوري را در درونم زنده مي كرد و به دنياي سرد ، نور اميد سرشاري مي بخشيد . افرا نشانم داد كه ادمهاي خوب بي خاصيت نيستند ، آدم هاي خوب را اين توانائي هست تا روياها را رنگ واقعيت دهند و جهان را آنگونه كه دوست مي دارند ، آنگونه كه شريف است تجلي بخشند .

به نويسنده ي اثر زندگي خود فكرمي كنم . به خالق لحظه لحظه اش .
نويسنده اي كه تلفيقي از خدا و صفا ست . آيا او را نزديك تر از يك نويسنده، در بطن زندگي ام مي يابم ؟
آيا او هم در لحظاتي چشم در چشم من مي دوزد؟ كاش داستان ما هم پاياني شيرين و كودكانه داشته باشد .
--+-- : ليدا كه از همراهان خوب من در ديدن تئاتر بود در " جذبه " به زيبائي از هنر و "افرا" نوشته است . دعوتتان مي كنم بخوانيدش.
--+-- : اين پست را شب كذشته قبل از ديدن وبلاگ سجاد هاشمي نوشته بودم . تقدم سجاد ، بر آنم داشت تا با تاخير بگذارمش .

