تبليغاتX
--+-- تبسّم --+--

پيشگفتار كتابي را مي خواندم كه سوالي در ذهنم چرخيد . چرا خداوند جهان را بسيار بسيار بزرگتر از آنچه هست نيافريد. به عبارتي چرا وسعت جغرافيايي كره ي زمين را آنقدر بزرگ نكرد تا تمامي انسانها ، از ابتدا و انتها در آن بطور همزمان زندگي كنند با عمري بسيار طولاني تر از آنچه هست.
اگر اينگونه بود و من و انساني كه در هزار سال پيش مي زيسته توامان و در يك زمان مي زيستيم و هر دو به اندازه ي هزار سال عمر مي كرديم هم راه بر تكامل بشري باز بود و هم مشكلات عديده اي كه اينك در حوزه ي دين مطرح مي شود وجود نداشت.
 
بسياري مواقع فكر مي كردم كه اي كاش من در عصري ديگر مي زيستم . در عصري كه اينقدر سخت نشود سره را از ناسره تشخيص داد. حقيقت حقيقي بود ، سراب فرياد مي زد كه سراب است و زشتي چهره اش را زينت بندي نمي كرد . مي دانستي كه زشت است چون زشت بود.
اگرچه اين زمان خيالي من به گمانم در هيچ زماني وجود نداشته .
دين مبحث عجيبي است . ميان خواسته ي بي آلايش دروني كه نياز به دين با تعريفي خاص را طلب مي كند با آنچه كه تعليمات جامعه، فرهنگ و سنت هاي بي اختيار وارد شده بر درونت در طي ساليان زندگي بر تو فرود اورده اند و به عنوان پيش فرض هاي ذهني ات قرارشان دادهاند ، مرز بندي گاهي سخت مي شود.
چرا كه شناخت خواسته ي ناب دروني نيازمند شناخت خود است و شناخت خود از پر رمز ترين معماها.
عقل فلاسفه هم اين وسط گويي صاف صاف نيست . وقتي تئوري هاي عقلي را مي شنوي و با عقلت حلاجيشان مي كني در ته بسياري از آنها تاييد دل ِعقلت را نمي شنوي . و باز سوال اينكه دل ِ عقلت صاف صاف است يا خواسته ي جامعه تحريفش كرده!
و گيج گيج گيج مي شوي !
 
شايد اگر از ازل تا ابد عمر مي كردم و پيام رسولي را با گوش خود مي شنيدم . از پيامبر واقعي مي پرسيدم كه چرا ؟. اگر خود بودم و خود . به وسعت تاريخ مي زيستم و تاريخ خود من و انسان هاي هم سنم بودند كه همگي هزاران سال عمر داشتيم ، سنت هاي پيشين صداقت درونم را دستمالي نمي كرد و اگر تغييري بود خود بر خود روا مي داشتم ، اينقدر دچار گيجي نمي شدم .
ولي جهان ما جهاني اينگونه نيست و خواسته ي چنين جهاني شايد براي انسان هاي تنبل خوب باشد .
 
در پايان اين تفكرات ، دانستني دروني (كه باز هم نمي داني زلال است يا نه، حقيقي است يا تحميلي)مي گويد كه هنر انسان بودن من همين است كه در اين جهان كه نه خود را به درستي مي شناسي ، نه جهانت را و انسان ها را و نه خدايت را .در جهاني كه دمادم گيج مي زني بين مفهومي واحد از دين يا كثرت دين ها ي انسانها ، دل ِ عقلت را كشف نكرده اي ، بايد كه گذر زما ن و رشد انساني را با همه چيز تطبيق دهي ...
بشناسي و زندگي كني .
زندگي ، نه زندگي .
شهلا بهادری (صفا) -