صداي خنده هايشان را كه مي شنوم خودم را قايم مي كنم . آخر حسابي خسته ام ! محبت خورشيد هم كه اين روزها افراطي شده ؛ امان مي برد.
خودم را قايم مي كنم و آرام از پياده رو كنار كوچه به سمت خانه ام مي روم.
زير چشمي نگاهشان مي كنم اما سعي مي كنم چهره ام ديده نشود ؛
انگار يك قاليچه ي كهنه انداخته اند و به نوبت رويش مي نشينند ، قاليچه را مي كشند و صداي قهقهه و جيغ توام مي آيد.
ياد بچه گي هايم مي افتم و به ياد قاليچه سليمان و به ياد آسمان و به ياد ابرها و به ياد دختر آسماني با اسب پرنده اي كه در نقاشيها هميشگي بود . خنده ام مي گيرد! رشته افكارم را مي گسلم؛ خودم را بيشتر قايم مي كنم.
به وسط كوچه رسيده ام ، صداي خنده هايشان هنوز مي آيد . اما كامل رو نمي گردانم . سعي مي كنم واكنش ناخودآگاهم به صدا را خنثي كنم . آخر حسابي خسته ام!
تق تق تق تق ... اين صداي يك جفت دمپائي صورتي دخترانه است كه دو پاي مشتاق مي دواندشان . دو پا در يك جفت دمپائي صورتي دخترانه كه با سرعت به سمت من مي دود.
و...
اووووووووم ...
مهرانا ، دختر همسايه در مقابلم ايستاده است. انگشت شستش را بر لبش گذاشته و قد بلند مي كند تا انگشت كوچك را به لب من برساند.
اووووووووم ....
- خانم آسموني ، تو رو خدا ، فقط يك بوس ديگه ...
شكه مي شوم! به خودم نگاهي مي اندازم . چادر آسماني رنگم ، درون مرا ، لو داده است.
خواب دو فرشته را ديدم ديشب . زيبا ، با دو بال نرم و سفيد ؛ موهائي مواج و بلند و چهره هائي معصوم . دو فرشته ي خواب من ، در كمال حيرتم به شدت همديگر را مي زدند ! حركت بالهايشان در خاطرم هست كه چطور در اين درگيري شديد زير و زبر مي شد .
ناگهان در يك لحظه چهره به سمت من چرخاندند و نگاهم كردند . در چشم سمت چپ يكي از آنها چيزي عجيب ، مانند يك شيشه ، برق مي زد .
چه بر سر فرشتگان آمده است . كسي تعبيري بر خواب من مي داند ؟
شراب صد ساله اساسي كم آورده است .
من مستم ...
مست مست !
بي آنكه حتي قطره اي شراب بنوشم .
گفتم قلبت مي تپد؟
خنديدي و گفتي : كمي!
گفتم دوست من ، از ميان ميلياردها انسان يكي را براي عشق ورزيدن ، براي كمال متقابل ، براي دوست داشتن ، براي همسفري و براي محرميت روح و جان و جسمت انتخاب كرده اي . پس به خدا توكل كن .
سميرا ...
تو را به خدا قسم! به خدا توكل كن .
چادر سفيد را كه بر سرش انداختند ، احساس كردم قلبم تند مي تپد . عطر حرم و فرشته ها كمي آرامم مي كرد . سميرا در نقطه ي مرزي انتخاب ايستاده بود و تا لحظاتي ديگر ، زندگي اش رنگ ديگري مي گرفت. ديدم كه مي لرزد . خطبه را مي شنيد و مي لرزيد . من هم ، همپای او!
چقدر سنگين بود . آه كه چقدر سنگين بود .
سميرا ، دوست من ، دستان همسفرش را در دست گرفت .
باشد كه شايسته ترين براي هم باشند و طعم ناب دوست داشتن را به زيبائي در كام جان يكديگر بريزند .
* : "سميرا قصابي" ، مهربان دختري كه اميد دارم عاشقانه زيستن ، هديه ي پروردگار براي او باشد .
يك كوه مرتفع ، يك آسمان وسيع ، يك فرياد از اعماق ِ اعماق انسان و خداوندي در اوج ، همه ي خواسته ي من است در اين گيج و واگيج بودن ؛
در اين اشك هاي همواره ؛ در اين نفهميدن ؛ در اين خلا مرموز ؛ در اين بستر مهياي عشق ، در اين نمي دانم چه . آه! در اين نمي دانم چه!
فقط فرياد ...
آه ! فرياد.
مي خواهم فرياد بلندي بزنم . درون در درون تاب نمي آورد. انگار مي خواهد به تمامي به جائي ديگر، به جائي غير از اينجا ، به جائي كه نه اينجاست ، به جائي كه نه آنجاست ، گسيل شود. مي خواهد بند بند درونم را بشكافد و خودش را بيرون بريزد. نه بر روي زمين ، در آسمان . نه! در جائي غير از اينجا! در جائي غير از انجا! حتي در جائي غير از آسمان.
گاهي كه به كم قناعت مي كند ، در خياباني در تهران يافتش مي كنم ، حل شده در آجر هاي يك بناي قديمي . گاهي در جنگلي سبز مي خرامد . گاهي در نور مطلق محو مي شود . گاهي چشم در چشم كسي دوخته و مي گويدش دوستت دارم . يك آن مي بينم از لا به لاي حجم عظيمي از جمعيت ، در حرم ، پر مي زند روي يك گلدسته . آرام مي نشيند و مثل مرغ ياحق مدام مي گويد : حق ، حق ، حق ...
گاهي تنها در كوچه هاي تاريك و تنگ شهدا ، از آن كوچه هاي تنگ و تاريكي كه تنها چراغي ديواري با نوري كم كه تاريكي و روشني را در تضاد هم معنا مي دهد ، روشنش مي كند ، قدم مي زند و فكر مي كند . گاهي زير باران است . گاهي در شعله ي آتش ...
و واي به بسيار لحظاتي كه قانع نيست . در واژه نمي آيد . اشك ، اشك ، تنها مرهم مي شود.
اي كاش قلب را ، درون را ، روح را ، يك جایي را مي شد از بدن بيرون كشيد و باز خواستش كرد . باز خواستش كرد كه اين بي قراري ها از چيست ؟ قلب من ، چرا دمادم تند مي زني ؟ روح من ُ، چرا اشك چشم را در مي آوري ؟ چه ت شده؟ اين خلا عظيم چيست؟ اين درد همواره ، اين نگنجيدن . از حقارت من است كه حتي قادر به درك خواسته ي درونم نيستم يا از عظمت انسان ؟
مي خواهم فرياد بلندي بزنم . انسان در انسان نمي گنجد. اين درد را بايد در گوش چه كسي فرياد كرد؟
در گوش چه كسي فرياد كرد؟
--+-- : "فریاد" محمد رضا شجریان از نادر فریاد هائی ست که احساس فریاد من را در خود به نوعی دارد .
شب گذشته، كنسرت پژوهشي تار نوازي در ايران ، با حضور كيوان ساكت ، در آمفي تئاتر سوله فرهنگي دانشگاه فردوسي برگزار شد .
اين برنامه با تلاش دفتر دانشكده ادبيات جهاددانشگاهي و دانشكده علوم برگزار شده بود. بايد به دوستانمان در دانشگاه فردوسي تبريك گفت . در اين شرايط كنوني كه امكان براي اين قبيل فعاليت ها كم است و گرفتن مجوز بالاخص كنسرت ها ي موسيقي زور رستم مي خواهد و صبر ايوب ، تلاش دوستانمان را بايد قدر نهاد.
از سرويس اتوبوسي دانشگاه فردوسي گرفته تا داخل سالن اجرا ، هر جائي را كه نظر مي انداختم دوستان سجادي را مي ديدم ! جاي خوشحالي دارد و نيز جاي تفكر ! در اين بازه ي امتحانات كه جماعت دانشجو سر در كتاب و درس دارند ، سجاديهایي چون من متفق در كنسرت شركت مي كنند! گرچه با فقري كه مشهد از جهت برنامه هايي از اين دست دارد ، همين اندك را بايد غنيمت شمرد و به دانشجوياني چون من و دوستان حق داد.
برنامه با سه ربع تاخير ، برگزار شد . كيوان ساكت را اولين بار 7 سال پيش ديده بودم . با همان اجراي معروف زنبور عسل! در آن كنسرت مذكور ، در خود احساسي جز حيرت و غم نمي ديدم . حيرت از اين انگشت گذاري و غم از آن نواختن .
منتظر بودم تا ببينم از پس اين برنامه ، با كنكاشي در خود ، چه خواهم يافت.
از آنجايي كه عنوان برنامه كنسرت پژوهشي بود ، در قسمت اول ، پس از كليپ هاي عجيبي كه از ايشان پخش شد و اي كاش به اين غلظت نبود چرا كه گويا سعي يي است نازيبا ، براي از بين بردن تواضع در بين انسانهاي مطرح ، ساكت توضيحاتي در مورد موسيقي سنتي ، سير تغيير آن - هم از جهت رديف سازي و هم ظاهرساز- ، بزرگان موسيقي ، كلنل وزيري و ابداعات او، انگشت پنجم ، آواز در ايران و جهان ، ايجاد مقام هاي نو به دست افرادي چون حسين عليزاده ، پاس داشتن بزرگان موسيقي ، موسيقي بومي و موسيقي تركيبي كه خود به ان مشغول است و البته چشم خمار يار! داد .
جالب ترين نكته انكه اين كنسرت در باب تار بود و همه ي توضيحات هم در مورد آن ، ولي جز سه تاري كه ان هم وارونه بر روي ميز سن گذاشته شده بود ، هيچ سازي ديده نمي شد ! و چه بسا فردي نا آشنا با ساز ، تا نيمه ي دوم برنامه كه تار نوازي آغاز شد ، با توهم تار به سه تار نظر مي كرد .
تار نوازي انجام شد . ديگر نه سمفوني 40 موتزارتي بود و نه زنبور عسل . قطعات ، ايراني انتخاب شده بودند ولي باز همان تكنيك هاي سريع و به ديده ي من غير ضروري ساكت ، احساس سازش را كم مي كرد . به قول دوستي ، زخمه بر جان نمي زد و اين به ديده ي من ، گم شدم مفهوم سازي چون تار است .
صداي سازش با مخاطبي چون من سخن نمي گفت ؛ شوري به پا نمي كرد ؛ ياد ي را در دلم زنده نمي كرد ؛ از دردي داد نمي اورد ؛ حضور او را در اعماق جانم ياد آور نمي شد و اين تحريف ِ رسالت تار است .
هر شاعري حق دارد آنگونه كه مي پسندد - در چهار چوب هاي انساني - شعربگويد ، هر نقاش آنگونه كه احساسش ياري مي كند ، نقش بزند و هر ساز نواز، آنطور كه جانش مي خواهد بنوازد . نمي توان به تمامي بر ساكت و امثال او خرده گرفت ولي از اعماق جانم دعا مي كنم كه اين سبك از نوازندگي در موسيقي سنتي ما باب نشود .
شب گذشته ، برف نرمي باريدن گرفت ، تنها براي لحظاتي .
* در پایان برنامه مجالی نشد تا از بسیاری دوستان خداحافظی کنم. با تاخیر بپذیرید!
دو شب گذشته ، دوستي قديمي ، براي من و زهرا sms اي فرستاد. يقين دارم كه اين پيغام را براي بسياري از دوستانمان فرستاده بود . براي آن كساني كه يلدا در دانشگاه سجاد برايشان مفهوم دارد . حال مي خواهد اكنون ، چون من ، به ان نقد كنند يا نكنند .
: "چاوش خوان قافله ي روشنان ، اميد!
از ظلمت رميده خبر مي دهد سحر.به ياد همه ي آنان كه شب يلدائي را در كنارشان سحر كردم ، هستم "

پيغام را كه خواندم در دلم به احساس سرشار اين دوست احسن گفتم و به ياد تمام لحظه هاي ناب افتادم . به ياد دوستي هاي ارزشمند كه خود را در عمل و شرايط بحراني نشان مي دهد .
به ياد لطف هايشان . به ياد آرمان هايم كه گرچه نافرجام ماند ولي به من آموخت كه مطلق گرايي را در درونم كمرنگ كنم و بدانم كه مطلق ، در اين جهان نسبي خواهد شد .
به من فهماند كه كاري گروهي براي آنكه به هدف هاي اصيلش نزديك شود بايد كه تفكري قوي در پشت داشته باشد و يكرنگي دستها ياري اش كند ، بايد كه گذشت كرد و صبور بود .
و ما همه ي اينها و بسياري تجارب ديگر را ، تنها در چند روز، در كنار هم ، با لطفي بيكران ، آموختيم .
...................................................
3 سال ...
2 سال ، گذشته است .
آن شب ،
به ياد همه ي آنان كه شب يلدائي را در كنارشان سحر كردم ، بودم .
آغاز به نوشتن كردم . دوباره .
ساده تر از آنچه تصور مي كردم ، شروعم آغاز شد و اين حسني بزرگ است .
نام وبلاگ را تغيير دادم .
بيداد ِبدوي ، سنگين بود و بر ادعايي بزرگ دست مي گذاشت كه در توان من نمي گنجيد .
باداد را قلبا دوست نداشتم . ابهامي در خود داشت كه مخاطب را گيج مي كرد و گيجي ي بي دليل مخاطب ، هيچ خوب نبود .
بنا نهادم بر اسمي ديگر . از اولين اسامي كه در ذهنم جوشيد --+-- تبسّم --+-- بود . ديدم كه جهان ، من ، طبيعت و همه و همه حاصل تبسم يك نگاهيم . تبسمي جاري در خلقت را احساس كردم و روح ِ سرشاري كه به مخاطب و نيز خودم القا مي كرد ، فكرم را قوت ِ عمل داد.
و نام وبلاگ من ، شكل گرفت . تبسّم !
نامي شيرين ، پر رمز ، آرام ، عميق .
نامي كه بتوان دوستش داشت و تصويري از كل بشريت را بتوان در آن جاري ساخت .
ناگفته نماند نقش گرفتن تبسم از جايي ديگر نيز نشات مي گرفت .از نام گروهي نوپا و كوچك كه اگرچه تنها در جوانه زدن آن حضور داشتم ليك برايم بسيار ارزشمند است . گروه – ترنم - كه مستعد براي خيس و زلال بودن است و اگر رقّت قلب ها آبياري اش كند ، در كمال ظرافت ، بار خواهد گرفت .
از اكنون ...
تبسّم بر شما تبسّم مي كند و خواهد نوشت !
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدي لولا ان هدانا الله
و نيز سپاس خدايرا كه امانت قلم را باري ديگر، به گونه اي ديگر و با بينشي ديگر ، بر من عطا فرمود.
جمله اول : آغاز بر نوشتن و جمله ي نخست ، اگر پس از زماني طولاني ننوشتن تحرير شود ، همواره سخت است و
اين در حاليست كه اين جمله و چگونه آغازيدن ، بار بسياري را بر دوش مي كشد و چون "ب" مقدس بسم الله ارزشمند و قدرتمند است و
يك نويسنده در مقابل اين جمله يا قوي و استوار مي ايستد و بهترين را - بهترين جمله نسبي را - از پس فشارهاي عقلاني و قلباني انتخاب
مي كند و سربلندانه طلسم اين جمله را مي شكند و يا
چون نويسنده ي اين وبلاگ با فريبي رندانه و يا شايد ناشيانه ، سخن را از بي راهه آغاز مي كند و بي فشار ِتفكّر ،جمله ي اول را به نوعي ،
حتي با گله و شكايت از سختي آن ، از سر مي گذراند!
در هر حال...
گذشت !
جمله دوم : به چند تغيير كوچك در وبلاگ بسنده كردم با آنكه در مقابل بسياري زوايايش و نيز نوشته هايي كه در گذشته در آن آورده شده بود
خود در مقابل خود ، از جايگاه نقد برخاستم ولي ترجيح دادم كه گذشته نيز همراه حال و آينده بافي بماند و زيبا اينجاست كه بقاء ِ هر سه زمان
، اين امكان را به من و شما مي دهد تا مروري بر سير تفكر اين نويسنده در جايگاه انساني جاري در زمانهاي گوناگون داشته باشيم و خارج از مفهوم منيّت ، بر
نوسانات ارادي و انتخابي انسان ، چه در سير صعود و چه در سير نزول ، تبارك الله بگوييم .
در تفكر امروز من ، گذشته هرچند گذشته است و زمان هر چند محدود كننده ي انسان در بازه اي خاص است و نيز اين حد و حدود ِ يتناهي ،
با فطرت لايتناهي انسان سنخيّت ندارد ولي انديشه ي نویسنده ی وبلاگ اينگونه مي گويد كه زمان ، مفهوم انسان را معنا مي بخشد .
مَثَل ِ زمان و آنچه درگذشته ي آن رخ داده ، چون پله اي از پلكاني عظيم مي ماند كه در هنگامه ي قدم گذاردن بر آن ، استوار ، ايمن و بهترين وسيله براي نزديكي به مقصود است ولي
مادامي كه پله جاي خود را به پله اي بالاتر داد ، ديگر اعتقاد بر استواري و ايمني و برتري آن از بين رفته و پله اي ديگر معنا خواهد يافت و اين
روند ادامه خواهد داشت و ادامه خواهد داشت.
پله ها هر يك در زمان مخصوص به خود - اگر آگاهانه و درست انتخاب شوند - در كمال ِوسيله اند ولي گذشت زمان نقص آنان را هويداكرده و
مرتبه ي پايين آنان را به رخ مي كشد و در هر رتبه بالا رفتن ، رتبه ي پيشين نزول مي كند .
هر يك از پله ها هر چند در مراتب بسيارپايين ، ارزشمندند زيرا كه روزي سير كننده را از خود عبور داده اند و روزي رنگي متناسب با سليقه
و بينش سير كننده داشته اند ولي اگر بر انان از ديده ي مطلق نظر شود و بر پله اي سست ، بيش ازتوان آن توقف شود ، ايستي عظيم در زندگي حاصل خواهد شد
و نيز پاي گذاردن مجدد و بي دليل بر پله هاي طي شده ، نزولي را در پي خواهد داشت .
به خود مي گويم كه هر از چند گاهي بايد كه بر سير حركت نظري افكند و ريشه هاي عقب گرد ها ، ايست ها و انتخاب ِغلط ِمسيرها را گاه در خود و گاه در اطراف شناسايي كرد*
و اين نيازمند حضور گذشته است .**
اميد دارم كه اين پله نيز با خير و سعادت و با رنگي زيبا طي شود و قدم اين وبلاگ كه با هدفي كاملا متفاوت از گذشته آغاز به نوشتن كرده است اگر چه با ظاهر پيشين ، مبارك باشد .
* انتخاب مسير و انتخاب غلط مسير كه بررسي ريشه ها را در پي دارد ، همگی نسبی اند و منظور از مسير ممكن است صدها مسير باشد .
** در خصوص زمان و همچنين منفك شدن از آن ، گره هاي فكري داشته ام كه بعضي از آنان گره گشايي شده و بعضي هنوز نه . انشاء الله در پست هاي آتي .
===> تمامي تلاشم را به كار گرفتم تا به قولم در مقابل دوست خوبم " زهرا سيادت " در مورد كوتاهي پست ها ، عمل كنم ولي گويا اگر بنده تلاشي نكنم بهتر است !
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام ...
اول بار است كه محيط وبلاگ بيداد با اين نام مزين مي شود , مگر نه ؟!
آري ...
اول بار است .
اولين باري است كه با اين نام مزين مي شود.
چرايي اش بماند براي نويسنده ي وبلاگ و نقد كنندگاني كه نه به صرف واژه ي نقد كه به صرف دوستي , صداقت مفهوم دوستي شان را بر من اثبات كرده اند و به تمامي , ارادتمندشان هستم .
در اولين پست اين وبلاگ بر تو مخاطبم , خطاب كردم كه وبلاگ , محيطي بالقوه زنده , پويا و در حركت است .( آيا هر سه واژه يكي است ؟!!) و ديگر اين تفكر , عقيده , تلاش و تداوم تصميم بر نوشتن ِ نويسنده است كه مي تواند آن را به فعليت برساند و يا نرساند .
حال نيز بر اين عقيده استوارم كه وبلاگ , اگر من ِ نويسنده طالب باشم , مي تواند چون قلبي در تپش , همواره بتپد و آواي ضربانش را به ديگران نيز برساند و آواهاي آشنا و خويشاوند !(دزدي اي كوچك از اصطلاحات دكتر شريعتي) , سمفوني باشكوهي را ايجاد نمايند.
اين قلب خيالي , گاه آرام و با نظم مي تپد كه به عقيده ي من بر خلاف قلب هاي واقعي , نشانه ي خوبي نيست و از سلامت آن خبر نمي دهد و گاه تند مي تپد و گاه ارام و پاره اي وقت ها , ايستي كوچك مي كند و دوباره ...
- يا علي !
آمدنش را جشني مي گيريم و خوشامدگويي و دعاي خير و موفقيت و بوسه و انتظار بر قد كشيدن و بزرگ شدن !و نيز رفتنش را مراسم سوگي و كجا به اين زودي و مي نوشتي حالا و... و در اخر خاك سپاري و حال اگر يادي بماند يا نماند و در بسياري ... غافل از دل نويسنده !
اين دراز گويي ها را هر هدفي بود الا بدرود !! به اين زودي ها حلواي انا اليه راجعون , بي انصافي است ! شايد هم به اين زودي ها ! كسي چه مي داند ؟!
قلب بيداد , زنده است و در اين زنده بودن در حركت است حال اگر در ظاهر پويا نباشد . تنها اندكي صداي ضربانش آرام شده است تا نواي حقيقي اش را از لابلاي فريادهاي غير حقيقي , نازيبا و گرفته و خشك , بيرون بكشد . نوايي كه ارام است , شيرين است .
رسم وبلاگ نويسي نبود كه مخاطبان را از سكته ي ناقص ولی دوست داشتنی بيداد آگاه نكنم !(سكته ي ناقص تعبير اصلا خوبي نيست !)
دو بيت از اشعار امام خميني (قدس سره) تقديمتان.
در ظاهر ِ اين بيت , مخاطب , فاطمه , عروس ايشان است ولي مي دانيم كه در باطن , همگانمان مخاطبان اين مهربانیم , پس اگر می طلبی , نام خود را در جاي خالي (نقطه چين ها) قرار ده.
........... تو و حق معرفت يعني چه ؟ دريافت ذات بي صفت يعني چه ؟
ناخوانده الف , به يا نخواهي ره يافت ناكرده سلوك موهبت يعني چه ؟
سلام بر تو ...
سلام بر تو دوست من . سلام بر تو خوبي كه قلم , تار و پود روحمان را بر هم پيوندي جادويي
زده است.
آنچنان سحر انگيز كه گاه تنها چند واژه ات را ياراي آن است كه بر ملكوتم سير دهد و گاه چند واژه ي
گفته يا ناگفته ات تمامي وجودم را از غم تكاني دهد غريب!
در هيچ زماني گمان نمي بردم از آن دست اشخاصي باشم كه وبلاگ را براي بيان بعضي گفته هايشان بر مي گزينند ولي گويي گمان از خود نيز, گاه مي تواند به خطا رود !
ليك اكنون و پس از گذشت 2 ماه از به روز نكردن آن , احساس دلتنگي با تو , احساس رشد نكردن كودك
نو پايم , احساس سكون حرف هاي پنهان در هزارتوي كلمات كه شايد گاه آثار زيبايي يا زشتي اش زني را , مردي را, كودكي را در آن سوي كره زمين به تكاني وادارد
و بسيار مهم آنكه من انسان را به گفتگويي هدفمند و زيبا , با تو ترغيب مي كند و نيز بسياري دلايل ديگر, كه شايد بداني و شايد نداني , مرا مي طلبد تا باري ديگر محبت قلمم را نثارش كنم . نوازشش دهم . شاهد رشدش باشم و در جشن پيروزي ها و شكست هايش در كنار تو , پاي كوبي نمايم .
تك تك نظرات تو , نه از آن جهت كه اين چه مي گويد و قضاوت ديگري چرا اينگونه است ...
از آن جهت كه سايه ي سفيد روحي عظيم , روحي با شكوه را كه اتحاد من , تو و بسياري ديگر است چون چتري آرامش بخش بر فراسوي خويش احساس مي نمايم و آرامش حاصل , مرا تو مي كند و تو را من , بر من جاني دوباره مي بخشد .
جان ها ادغام مي شوند و رنگي ابر و بادي و رويائي پديد مي آوردند .
و حال دوست من ...
تنها و تنها دلم براي سلامي تازه بر تو تنگ بود . مي خواهم كه از جان سلامت گويم .
هر آن گونه كه مي خواهي جوابش ده ...
هر آن گونه كه خود مي خواهي .
سلام .
بیدادی در دل بیدادی دیگر ! این چه رسم روزگار است ؟!
قلم برداشتم تا درفرصت اندکی که یک دختر شهرستانی در شهر غارتگر زمان ، تهران ، می یابد ، مطلبی را که برای وبلاگم در ذهن داشتم ، بر کاغذ مصلوب کنم . صلیبی که به راستی هدیه ی آن آزادی است .
ولی گاه دل رضا نمی دهد وقلم دست را پس می زند ، گوئی نمی خواهد بنویسد و نگاهش منتظر بر نوشته ی دیگری است . به عمد می نویسد و می نویسد و تا می خواهی سر مست شوی از نوشته ها یش ، همگی را خطی می کشد و می گوید ، از نو.
بازی و شاید نبرد من و قلمم را خبری ، آتش بس داد . خبری که قلم را از دستم ربود و لایه های پیدا و ناپیدای ذهنم را در هم ریخت.
صدور حکم اعدام "ولی الله فیض مهدوی" و اعتراض دانشجویان بر حکم اعدام وی و نیز اعتراض بر محکومیت 15 ساله ی "احمد باطبی" ، دانشجوی زندانی 18 تیر 78 ، خبری بود که نه تنها قلم ، که فکر و جسم و روحم را به حرکت واداشت.
برای دادخواهی هر بیدادی ،هر چند توان اندک باشد ، می بایست بپا خواست و برای بپا خواستن ، لازم است در آغاز بر بیداد بودن آن یقین یافت و با آگاهی از بی عدالتی ، داد سر داد.
روز گذشته برای آگاه شدن از اتهام نسبت داده شده به "ولی الله فیض مهدوی" که حکم اعدام را برایش رقم زده است و با توجه به فیلتر شدن سایت هایی که در این باره مطالبی نوشته اند ،راهی دانشگاه تهران شدم تا بلکه بتوانم با چند تن از اساتید دانشکده ی علوم سیاسی دانشگاه تهران در این باره صحبت کنم . اساتیدی که غیر مغرضانه واقعیات را منعکس می کنند .
اتاق دکتر زیبا کلام ، دکتر الهه کولائی و دکتر صیف زاده را یافتم ولی چه سود که تنها درهای بسته به استقبالم آمدند !
با تصور اینکه دانشجویان انجمن اسلامی دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران که همواره برایم تداعی کننده دانشجویانی آگاه وحساس به وقایع اطراف بود، از اخبار اخیر مطلعند ، در دفتر انجمن اسلامی ، با 3 تن از دانشجویان فعال آن وارد صحبت شدم و در کمال حیرت شنیدم که هیچ یک بر وقایع رخ داده حتی اندکی آگاه نیستند و سخنان من برایشان عجیب و تازه است و در حیرتی مضاعف ، تاثیر این وقایع بر آنان را آنچنان که تصور می کردم ، قوی ندیدم . به راستی اندوهگین و متاثر شدم .
طبق گفتار دانشجویان ، اغلب اساتید رشته ی علوم سیاسی که برخی از آنان ، به عنوان تئوریسین های سیاسی مطرحند و برخی سمت های بالای حکومتی را بر عهده داشته و یا دارند ، در کلاس های درسی خود که می بایست مرکز ظهور فکر و اندیشه و پرورش قدرت تفکر و تحلیل دانشجویان باشد ، دانشجویانی که سیاست را که نطفه ی آن ، تحقیق و پژوهش ، دیدی باز ، نگاهی تیز بین و حساس و فکری تحلیل گر و سالم است ، بر گزیده اند ، عملا از بیان و تحلیل مسائل روز جامعه گریزانند و چه بسا پاسخ گوی دانشجویان طالب آگاهی در مسائل اخیر، بالاخص وقایع ایران نیستند.
به دانشگاه تهران آمدم تا حقیقت بیدادی را در یابم و چه ظالمانه بیدادی را در دل بیدادی دیگر یافتم .
*** پست امروز من ، گوئی نیمه و ناتمام است و شاید عادت نادرست من در نوشتن پست های طولانی که خارج از حوصله ی مخاطب است ، آن را نیمه می انگارد .
در هر حال از شما می طلبم ، با همکاری یکدیگر و با تحلیل فضای حاکم ، این پست را به کمال برسانیم .
شما در کامنت هایتان و من به لطف خدا در پست های آتی .
*** مخاطبان گرامی وبلاگ بیداد ، اگر در خصوص اتهام زندانی سیاسی "ولی الله فیض مهدوی" اطلاعی دارید به آدرس اینترنتی که در قسمت پست الکترونیک آمده است ، ارسال کنید. متشکرم .
تغییری چند واژه ای در محتوای اولیه ی پست داده ام ، بیم آن داشتم که نداشتن اطلاعات کافی ، واقعیت را تحریف نماید.
بنا دارم در این وبلاگ که هدف از ایجاد آن را ، علاوه بر آنچه در پست طلوع آمده است ، به مرور بیان خواهم نمود ، دو بخش با عناوین " یار دانا " و " نوا " ، که بصورت ثابت در اغلب پست ها خواهد آمد ، قرار دهم.
در " یار دانا " به شرح بسیار مختصری از کتاب های اندکی که اخیراُ مطالعه کرده ام و خوب می دانم مطالعه ی آن را بر دوستانم ، خواهم پرداخت.
به گمانم عنوان " یار دانا " که به کمال یار مهربان کتاب های دوران دبستانمان نیست و گاه می توان آن را " یار سفیه " ! نیز نامید ، در نظر دوستان مورد نقد واقع شود . لیک نقص معنای آن را به کمال خود ببخشید ! بر انتخاب این نام دلایلی هست که به آنها نخواهم پرداخت.
گوشه ای از چشم انداز نه چندان دور وبلاگ بیداد ، محیطی است برای تبادل اندیشه ها و یافته هایمان .محیطی برای دخولی آرام به دنیای پر وسعت دیگر انسان ها و قدم گذاشتن در راه کمال دنیای خویش و نیز دنیای دیگران ، در گرو ارتباطی موثر.
خوشحال خواهم شد دوستان با معرفی کتاب هائی که مورد مطالعه شان بوده است و در اختیار قرار دادن شرح مختصری از آن ، راه رسیدن را نزدیک تر کنند.
در بخش " نوا " ، به معرفی آلبوم ها ی موسیقی خواهم پرداخت.
داعیه داشتم که نخواهم نوشت ، که اسرار درون را تنها و تنها برای خویش خواهم خواست و خدای خویش .
که قلم زدن را حرمتی است و لیاقتی طالب.
باید که پیش رفت و پیش رفت در این کوره راه ها و آنگاه که پیچ های صعب با مهربانی ،استواری و تامل بر اوج پر شکوه قله های مقصود ، دیدن توانست ، آنگاه اندام را قلم گردانید و با روح خویش جوهر آن را معنا بخشید.
آری ، بسیار داعیه ها داشتم !
ولی اینک ، گرچه ایجاد این وبلاگ خط بطلانی است بر گفته هایم ، لیک چه می توان کرد ؛
بیدادهای فراوان وجود خویش و دنیایی که در آن می زیم ، چنان بر روح و جانم سنگینی می کند که توان و طاقت ننوشتن را از من ربوده است.
می خواهم بر خلاف عرف دوستی ، که می بایست خوبیها را فریاد زد و درد ها را پنهان ،
خوبیها و دردها را ، هر دو فریاد کشم.
ناجوانمردانه ، درد و لذت را تواما بر دوش همراهانم ، افکنده ام ولی چه بسا این دردهای رسالت گونه ، شانه ها را توان بخشد و داد ها را بر بیدادهای بسیار ، قوت دهد.
هر انسانی را در هر جایگاهی _اگر بتوان لغت گنگ جایگاه را به نحوی معنا نمود! _منزلتی است ، اندیشه ایست و عملکردی .
این وبلاگ شخصی را وسیله ای قرار داده ام تا این اندیشه را ، در جامعه ای که حاصل قلم من و مخاطبان من (شما)است ، ارائه دهیم.
اندیشه ای نا محدود که گستردگی و رشد آن را، تعامل یافته هایمان خواهد ساخت .
ساختار وبلاگ را قطعیتی نیست ، روحی دارد و لازمه ی جان و روح ، تغییری است شایسته.
و یاری بر این تغییر را از شما طلب می کنم .

