دانش آموز نابينا : "چَشم خانوم ! خيال مي كنم همه جا بهشته!"
من ، دوست دانش آموز نابينا : ] سكوت ، همراهِ بهت ، همراهِ لبخند ، همراهِ نگاه [
معلم دانش آموز نابينا : " آفرين عزيزم ! خيال كن كه همه جا بهشته و آروم باش "
من ، دوست دانش آموز نابينا : ] سكوت ، همراهِ بهت ، همراهِ لبخند ، همراهِ نگاه [
دانش آموز نابينا با دروني آسوده ، با تصوير بهشتي كه نمي دانم چگونه است ، مي رود .
من ، دوست دانش آموز نابينا : ] سكوت ، همراهِ بهت ، همراهِ نگاهي ممتد و پرسش گرانه به معلم دانش آموز نا بينا [
معلم دانش آموز نابينا :] لبخند [ دخترم ، اين كودكان در عالمي ديگرند !
من ، دوست دانش آموز نابينا : ... عالمي كه بهشت را ، حتي با ديدن سياهي مطلق معنا مي دهد .
و ...
] سكوت ... [
زنگ تفريح كه خورد ، دلم هري ريخت پائين . صداي زنگ بيش از حد بلند بود و من را با خودش برد به مدرسه و كودكي هايم . به آن دوران خوب .
در مشهد امروز باران مي باريد . از آن دست باران هايي كه چتر گرفتن در زيرش حرام است .
در حياط مدرسه ، جا به جا درياچه هاي كوچكي از آب باران ساخته شده بود و به گمانم ماهي هاي قرمز كوچولو در درونشان مي رقصيدند .
فائزه ، دخترك كلاس پنجمي كه بايد سال ديگر به مدرسه ي استثنائي در مقطع راهنمائي منتقل شود نگهبان در بود كه كسي بيرون نرود . ولي مگر صداي باران دخترك ها را آرام مي گذاشت.همه مصر براي رفتن به حياط و فائزه ، كه به سختي بر رسالت خود پا برجا.

از صداي گامهايم فهميد. گرچه كفش پاشنه داري به پا نداشتم .
آمد جلو ، دستم را پيدا كرد و فشرد .
به تفاضل قد يك دختر جوان تا دختري 7 ساله خم شدم . چانه اش را به آرامي نوازش كردم و چشمانم را در چشمان عجيبش رها .
خودكار در دستم را با كنجكاوي لمس كرد و با كنجكاوي بيشتري پرسيد : اين چيه ؟
گفتم : خودكار.
- خودكار؟
بله ، خودكار.
دوباره با حيرت پرسيد:
خودكار؟
بله عزيزم ، خودكار، همان كه با آن مشق مي نويسيم .
- خودكار ! خودكار؟! خودكار...
دخترك از من جدا شد در حاليكه زمزمه ي خودكار بر لب هايش بود . در راهرو از من دور مي شد و راهرو گويي كش مي آمد و كش مي آمد.
لحظاتي بعد خود را با تفكر خودكاري كه كودكي نمي شناخت در زير باران يافتم . خودكاري كه او هيچ وقت با آن مشق ننوشته بود. كه او هيچ وقت با آن مشق نخواهد نوشت.

