تو را كه مي بينم ، مگر جز من ، چيز ديگري مي تواند در ذهنم نمود يابد؟! همه چيزمان تقارن دارد . اگر محوري بگذارند و تو را و مرا در دو سويش خم كنند تا بر روي هم بياييم ، پر مي شويم از تقارن !
يك شير پاك كن نياز است كه اين چند خط اضافي را از چشم و لب و گونه ي تو پاك كند ،
يا تعدادي مداد و رنگ كه چند منحني بر چشم و لب ساده ي من اضافه كند . همين! ؛
خانمها ، آقايان ! تو را به خدا كمي لطيف تر!
من و او تقارن داريم . گاهي تفاوت همين است ؛ چند خط!
؛ چند خط كه با باراني نرم هم حتي شسته مي شود!
امروز حضور خدا را احساس مي كردم *. فريادهاي ديوانه وارم گواهند بردرد زايشي كه از چندي پيش مي كشيدم . من در آستانه ي تولد بودم ! هر تولدي مرگي را در پي دارد و هر مرگي در ابتداي وقوع ، دردناك !
وعده داده شده ي من از لابه لاي دست ها و رگ ها و چشمهايم به در آمد و من رها شدم انگار!

در باب من درست مي انديشي چرا كه احساس حضور، پس از احساس خلا است كه معنايش را به تمامي مي يابد و اين حقيقت صادق است ؛ من در نوعي خلا بودم!
؛ در قبل از بار بر داشتن در نوعي خلا بودم .
حضوري كم بود كه بايد مي بود ولي نبود و اين خلا ئي عظيم بود .
اما امروز از دريچه ي چشمان من همه چيز زيباتر شده است . رهائي را به نوعي احساس مي كنم . در خود به وضوح مي يابم كه شادم . سروري متعادل ، نرم و نه غليظ را در چهره ام مي بينم . اكنون ديگرباور دارم كه بسياري احوال دروني ما ، وابسته به نوع بينش و نگاه مان به خود و وقايع پيرامونمان است . خداوند من در انتظار باراني از درون من بود . چند قطره اي باريدن گرفته است . اين چند قطره نيز در برهوتي كه اين روزها بر جان من عارض شده ، نعمتي بزرگ است . اين چند قطره ، اين چند قطره ...
اندكي ، اندك تر از اندكي ، اندك تر از اندك تر از اندكي ، زنگار از رخ آن حقيقت زدود و من را آرام كرد .
امروز همه چيز زيباتر شده است . جوانه ها را احسا س مي كنم و به گلدانهايم آب مي دهم .
من امروز شادم .
--+--+--+--+--+--+--+--+--+--
* بسيار نسبي ست ، بسيار تر از بسيار! همچنان كه در ادامه ي نوشته عنوان كرده ام .
نمايشگاه كتاب از روز گذشته افتتاح شده است . اميدوارم هفته ي آينده در تهران و در فضائي به دور از آنچه اكنون هستم باشم ؛ در جوار كتاب ها كه هر كدام خود دنيايي شكوهمندند .
و برای تو ، براي تو آشناي قديمي و ناآشناي امروز که خشم بی سابقه ام را نثارت کردم . برای همیشه ، برای همیشه خدانگهدار .
امیدوارم که هر چه زودتر این مستی از جام تهی ات پایان پذیرد .
اما تمام تنم درد مي كند . انگار چیزی از درون رگ هايم بر گوشت و پوست و سلولهايم فشار مي آورد ، گو اينكه تنم بخواهد بالا بياورد ؛ عق مي زند !
تمام تنم از لابه لاي دست ، از ذره ذره پوست ، از چشمهايم ، عق مي زند .
زك زك دست هايم را حتي انگار كه مي شنوم . سر و دست هايم محور اين تهوع شده اند . دست ها ، بي تاب و خارج از فرمان من تكان تكان مي خورد ؛ لحظه اي پرت مي شود ؛ لحظه اي آرام مي گيرد . دست هاي من ،
دست هاي صفا ، بي قرارند انگار!
به وضوح در مي يابم كه چيزي در درونشان نمي گنجد .
مكيدني مي طلبم ، مكيدني مي طلبم ، تا لب بر ذره ذره تنم بگذارد ، و همه حقيقتم را . . .
همه حقيقتم را
با لباني لعل گونه و درشت ، آرام و عميق ، آه . . . ، آرام و عميق ،
بمكد
--+--+--+--+--+--+--+--+--+--
اين روزها اندكي تلخ مي نويسم . از من بعيد به نظر مي رسد ؛ تلخ مي نويسم چراكه كامم به شدت تلخ است و هيچ كس جز من و او ... و او... و او... و او . . . توان شيرين كردنش را ندارد .
اما شیرینش خواهیم کرد ، به مانند يك شيريني خامه اي بزرگ و خوشمزه ، شيرينش خواهيم كرد . اميد دارم !
اين روزها در خود بيشتر از پيش تامل مي كنم . يافته هاي اين تامل آن است كه خود را بيش از آنكه شاد بيابم ، شديدا غمگين احساس مي كنم .
هيچ چيز و هيچ كس من را آنقدر كه بايستي شاد نمي كند ؛ نه كلامي ، نه ديداري ، نه همصحبتي ، نه كتابي ، نه سازم و نه حتي زندگي .
خلائي عظیم را در تك تك مناسباتم مشهود مي بينم . گوئي چيزي در لايه اي از وجودم فرو ريخته است . گوئي در درونم دمادم جائي خالي مي شود ، شايد خالي مي شود تا چيزي بزرگتر در درونش آرام گيرد ؛ بر اين فرضيه قلبا اميد دارم!
حائلی را بين خودم و همه چیز - به جز طبيعت*- احساس مي كنم . مي بينم كه مانعي هست و نزديكي ما را بر نمی تابد . انسان ها را در كمال زيبائيشان ، در حالي كه به ظاهر نزديكشان مي دانم ، فرسنگ ها از ساحت دروني خود دور مي يابم . گاهي براي رهائي از اين غم ِ همواره ، به گفتگو روي مي آورم و در كمال حيرت در پايان گفتگوئي به ظاهر خوب ، از آن به شدت پشيمان مي شوم .
آنها كه زماني نزديك بودند ، دور شده اند و آنها كه دور ... نيستند ديگر .
.....
آواي ** خوبي مي آيد . كمي لبخند حقيقي بر لبانم مي نشاند . مي خواند :
بر آستان جانان ، گر سر توان نهادن گلبانگ سر بلندي برآسمان توان زد
عشق و شباب و رندي مجموعه ی مراد است چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
--+--+--+--+--+--+--+--+--+--+
*آسمان اين روزها عجيب مسحورم مي كند ؛ چه صاف با ابرهاي رويا گونه باشد ، چه اخم كند و چهره اش را به تلخي نشانم دهد و ماه . . .
كه همواره با من رازها دارد .
** سرود گل : كاري از حسين عليزاده به همراه آواز افسانه رثایی
و پوریا اخواص (اين سبك تلفيقي ي موسيقي و آوا را به شدت به خود نزديك مي بينم و همواره ازشنيدنش لذت مي برم )
توصيف مكان ، زمان و احوال من:
آرام آرام از تپه بالا رفتيم . تمامي روستا در افق نگاهمان بود . خانه هاي بر هم چيده شده ، كوه ها با طبيعتي بكر ، درختان تازه شكوفه زده و آسمان ...
آسمان ...
آبي و زلال .
آنقدر شفاف كه خدا هم از پرده ي حرير آن ، با اندكي دقت ، رخ مي نمود.
اينجا قبرستان روستاست . اهالي اش در زبان
كردي آن را "مرزلان" مي گويند.
در بالاي بالاي من ، آسماني گسترده است
كه همواره در چيستي اش حيرت زده ام .
از گستردگي آن ، از ذات ِ ذات وجودش ،
از خداوندي كه در نگاه اساطيري گذشتگان ،
در ميان ابرهايش سكنا گزيده و نيز، از صور
فلكي و ستارگان و كهكشان هايش
در شب هنگام .
در زيرِ زيرِ من ، مردماني مرده اند . مردماني
كه زماني انسان بوده اند . انسان! چون
من!! زماني جوان ، پر امید . راه مي رفته اند ؛
مي انديشيده اند ؛ نگاه مي كرده اند ؛ مانند من !
عين عين خود من!! در غفلت مرگ .
بالا و پايين ، آسمان و قبرستان ، پراز ابهام بود . من در دو نمي دانم ژرف محصور شده بودم و اين ، فضا را سنگين مي كرد.
زمان : ابتداي اغاز سال
و مكان : قبرستان
و احوال من : تاثير گرفته از اين هر دو ، درگير تعريف زندگي و مرگ .
و همراه : انساني زنده ، مرجان ، دختر خاله ام .
در همراهي ي هم ، از زندگي گفتيم ؛ از مرگ - كه در عين گفتن از آن ، بازهم بسيار ان را دور مي ديديم - ؛ از آينده ؛ از اينكه در زندگي چه خواهيم كرد ؛ از نيايش هايمان ؛ از زيبائي طبيعت ؛ ...
ما هر دو پر نشاط ، مملو از شور زندگي.
هفته اي بعد :
صداي زنگ تلفن : "مرجان ، چند ساعت پيش ، مرد ."
...........................................................................................................
...........................................................................................................
...
عكس ها : روستاي كرد نشين تيرگان .
طبيعت در آستانه ي زايش .
همراه : مرجان 19 ساله، ان زمان كه انساني زنده بود .


احساس دلتنگي مي كنم ؛ مانند بسياري زمانها . انگار وزني بر سينه ام سنگيني مي كند . غم گيني هم بر آن مضاعف شده و نيز، نگراني و اندوه!
تا به امروز اينقدر دقيق به انگشت اشاره ي دست راستم نگاه نكرده بودم . آبي رنگ شده است ؛ كمي پر رنگ تر از دريا! انگشت اشاره ي من انتخابي كرده است كه گوئي با اين انتخاب ، مفهوم گرفته .
بار به واقع سنگين هفتاد ميليون انسان ايراني و حتي چندين ميليون انسان جهاني ، بغضي پر مايه را در وجودم ايجاد كرده كه هر آن شايد كه بتركد .
يك نگراني بزرگ را در وجودم مي يابم ؛ يك نمي دانم ژرف ؛ يك سوال بي پاسخ .
گمان مي كنم در اين وانفسا ، آگاهي ي هيچ كسي بر هيچ كسي برتر نيست . در چهره ي هر كسي كه نظر مي كنم ، جهلي غيرعمدي مي يابم . عده اي بر جهل خود واقفند ، عده اي احساس پوچ آگاهي فراوان ، جهل را ايجاد كرده ، عده اي نه معناي جهل را در يافته اند و نه آگاهي .
در سياست پر پيچ و خم ، بي صداقت و بي ثبات ، كه سر دم دارانش با نوسانات آن ، موج مي گيرند و رنگ به رنگ مي شوند ، از چه اعتمادي مي توان گفتگو كرد ؟! آگاهي تا چه ميزان حقيقي ست ؟!
كاش سياست و صداقت هر دو با يك "س – ص – ث" نوشته مي شدند تا امروز، در پاي صندوق راي ، اشك هايم از اضطراب و اميد نااميد ، بر كاغذم نغلتد .
................................
زنان همه سياه پوش شده اند ؛ سياه تر از هميشه . مي گويند مد سال است ! مانده ام كه زنان ايراني كه قريب به يك صده است سياهي را به جاي حجاب بر گزيده اند ، سياهي چه حرف جديدي برايشان دارد . گوئي در ايران عزاي عمومي براي خانمها اعلام كرده اند .
فروشنده اي مي گويدم : از اين سياهي هميشگي خسته شده ام . مادري پير تحسينم مي كنم و در گوشم آرام مي گويد : دخترم! دلهاي ما هم چون لباس هايمان سياه شده ، چه توقعي داري .
خانمي ديگر مهربانانه اما پر افسوس مي گويد : اين هميشه سياهي ديدن ، چشمهايمان را سياه بين كرده ...
و من ، همهمه ي جمعيت را مي شنوم ، انتخابات لباس در فروشگاه ها را كه نسبت به انتخابات مجلس آگاهانه تر و پر شور تراست مي بينم ، سياهي ها را نظاره مي كنم و در دل مي گويم " چشم ها را بايد شست ، آري! چشم ها را بايد شست "
...............................
*آمدن عيد همواره برايم سرور آفرين بوده ، اگرچه نگراني اش را هم در پي داشته . اما روح آرماني ، هر تولدي را اميدي مي داند براي بهتر بودن ، زيباتر زيستن .
آمدن بهار را دوست مي دارم و شكوفه دادن ، چه براي طبيعت و چه براي انسان ، درون را مالامال از شوري عجيب مي كند . انگار نويد مي دهدت به يافتن خداوندي شفاف تر .
اما احساس مي كنم فضاي حاكم بر جامعه اين روزها به شدت خاكستري رنگ است .
بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشم بى تو
شب از فراق تو مي نالم اى پرى رخسار
چو روز گردد گويى در آتشم بى تو
دمى تو شربت وصلم نداده اى جانا
هميشه زهر فراقت همى چشم بى تو
اگر تو با من مسكين چنين كنى جانا
دو پايم از دو جهان نيز دركشم بى تو
پيام دادم و گفتم بيا خوشم مي دار
جواب دادى و گفتى كه من خوشم بى تو
غزلي ست از سعدي ! غزلي عاشقانه ! كه در نظر من زيباست .
گمان مي كنم واژه ها ، آنگاه كه در كنار هم مي آيند و معني مي گيرند و عبارتي را مي سازند ، در جمله اي عاشقانه است كه به كمال خود مي رسند . در نگاهي كوتاه ، واژه هاي خشك ، تنها خطوطي دوار و رقص آگين بر صفحه ي كاغذند ، با پيشينه اي فرهنگي و مفهومي درذهن . اما آن زمان كه روح آدمي با آن توام مي شود ، انقلابي بر پا مي كند . درون را بر هم مي ريزد و قلب را در تپشي بزرگ مي خواهد كه از سينه به در آورد .
و عشق ...
گوئي عميق ترين اين واژه هاست .
زياد به عشق فكر مي كنم و بيشتر آن زمان كه به شكلي عجيب آن را در وجود خود سرشار مي يابم .
گاه تنها در يك لحظه ، در يك لحظه ؛ بي آن كه به درستي بداني چرا ! ، احساس مي كني كه عاشق ترين عاشقان جهاني و مخلوقي را دوست تر از جان مي داري ، دوست تر از دوست داشتن ، دوست تر از خلوت و تنهائي ات ، خلوتي كه دوستش مي داري ، دوست تر از همه چيز ! و براي اين دوست داشتن ، در اين شور پر راز ، مي خواهي كه بهترين بودن را تجربه كني ؛ خوب بودن را ؛ زيباترين بودن را ؛ درون زلال را ؛ دروني پر الوهيت را
انديشه ي من اينگونه مي گويد كه اين خواستن ، نه تمنائي براي خود ، كه براي كسب شايستگي ي با او بودن است . براي سنخيت بيشتر داشتن ، كه حركتي انساني را سبب مي شود ، به اميد تكاملي انساني .
عشق را اين توانائي ست كه اگر در لحظاتي از بودنت ، خلا اين احساس عميق را در وجودت به شدت احساس كردي ، حتي مفهوم بودنت را هم به جايگاه ترديد احضار كني .
نمي دانم! نوشتن از عشق به همان ميزان كه شيرين است ، سخت نيز هست و عاشقانه زيستن ، توامان ؛ شيرين و سخت . شايد اكنون هم از آن لحظات سرشار باشد . آن لحظات سرشار و پر ابهام !
در نظر انسان
همه چيز
در فراتر از زندگي
به وصل خواهد رسيد؛
آنچنان كه دو ريل موازي
روزي
روزي
در وهم آدمي
وصل خواهند شد
اين روزها و در پي آنچه بر مردم ايران* ، زنان ، مردان و كودكانش گذشته است ، به اين فكر مي كنم كه حتي مفاهيم اثبات شده ، با انديشه ، شرايط و نيزچگونگي نگاه مي تواند تغيير كند.

براستي برف در نظر همگان همواره سفيد است ؟ گرما اين روزها ، وقتي صداي گريه ي كودكي در سرما ، از شهري دور يا نزديك به گوش مي رسد ، معناي حقيقي و لذت بخش خود را به مانند مني منتقل مي كند؟
مي بينم كه برف ِسفيد ، مظهر پاكي و آرامش ، اين روزها در نظر بسياري انسان ها ، سياه ، بلا و مايه ي بدبختي ست. مي بينم كه گرما را حتي اگر شدت سرما آزارمان دهد ، پس مي زنيم چراكه صداي گريه ي كودكي (انساني) ، همواره در حفره هاي گوشمان فرياد مي زند .
اين روزها گوئي محرم را متجلي ، واضح و به عينه مي بينم . انگار محرم رخت سرخ خود را از تن در آورده ، تغيير لباس داده ، سفيد پوش كرده تا بيازمايد كه مردمان امروز ، او را از پي اين تغيير چهره خواهند شناخت ؟!
اين روزها بعضي در خم اشاره ي محرم ماندند و بعضي ** با چشمي باز و دروني زلال ، حقيقت محرم امروز را شناختند ، او را با زمان تطبيق داده و به "هل من ناصر ينصرني" لبيك گفتند .
.......................................................
و دعائي غير معقول : اي كاش زمين گرمتر شود و خورشيد ، دوست ترمان بدارد.
* سرما ، گرسنگي ، درد و همه ي انچه را مردمان ما اين روزها تحمل كرده اند نمونه اي از جهان بزرگ انساني ست. هر روزه هزاران انسان شرايطي مشابه را تجربه مي كنند و جهان اينگونه درد اور شده است . اين واقعه و همانند اينان آنقدر جاي تفكر دارد كه چندي بعد ، زماني كه درختان از گرماي بهاري شكوفه كرده اند ، باز هم مي توان از آن نوشت و در آن انديشيد و ان را يادآور شد .
** اين روزها دوستان عزيزي را ميبينم كه تئوري هاي ذهني شان را به سرعت به عملي زيبا بدل مي كنند هرچند كه به ازايش ، بهائي سنگين بپردازند . ديدنشان به زندگي ام زيبائي عجيبي مي بخشد. خدا اين عزيزان را حفظ كند.
در آن زمان كه عروج نزديك بود ؛ وقتي اصل ، طلب اصل را مي كرد ؛ وقتي حسين مي شكفت ؛ وقتي واژه ي انسان ، به حقيقت خود مي باليد ؛ حسين من را مخاطب قرار داد :

صفا ،
در زندگي ات ، با اين واژه ها ، اصيل ترين جمله هاي بشري را بساز :
خدا ، ظلم ، مظلوم ، جهان معاصر ، انسان ، رسالت ، بيداري ، حقيقت ، عشق ، پاكي ، حركت ، دنيا ، مرگ ، وصل ، شمع ، دردانه ، عطش ، يار ، كربلا و حسين .
..................................
--+-- : عكس ها گاهي بيانشان شيواتر از واژه هاست . راهنما در "وبلاگ" به زبان عكس هايش سخن گفته ، ببينيد .
و نيز "مسافر" را .

اين روزها ، از ابتداي هجوم سرما ، به "درك كردن" مي انديشم . هر شرايطي ، گويا حقيقتي را در درون انسان فراخواني مي كند ، مانند فصل ها :
بهار، شور جواني را ؛ جست و خيز و شكوفائي .
تابستان ، تفكر ؛ بار دادن و مطالعه .
پائيز، عشق را ؛ فراغ و اميد وصل و زمستان ، براي من فراخوانِ ِ درد ، يادآور فراموشكاري انسان ، درك كردن و شوق طلوع گرما ست .
وقتي شب ، در بارش برف و سرما و كولاك ، در خياباني خلوت از انسان ها ، براي رسيدن به مقصدي راه مي روم ؛ سرماي زمستان را احساس مي كنم ؛ دستهايم منجمد مي شود ؛ بيني ام رنگ گُلي مي گيرد ؛پاهايم از زور سرما گز گز مي كند ،...
ياد تمام رنجهاي انسان ها ، كودكان بي پناه ، در راه ماندگان در سرما ، فقر ، بي عدالتي و حتي غم ها و دردهاي دروني انسان ها و دوستانم مي افتم .
احساس مي كنم كه آنان را با تمام وجودم درك مي كنم . دوست دارم كاري كنم . هزار و يك تصمصم آرماني و خوب در ذهنم مي پيچد . براي مبارزه با فقر نقشه مي كشم ! هر عابري را كه مي بينم لبخندي مهربانانه نثارش مي كنم كه يعني عابر عزيز ، من دركت مي كنم ، هوا خيلي سرد است . خيلي سرد !
دوست دارم براي درختان شال گردن ببافم و تمام آدمها و گربه ها و پرنده ها و چرنده ها و خزنده ها را در خانه ام جا بدهم !
.................
سوار تاكسي مي شوم . بخاري ماشين روشن است . يخم آب مي شود . انگشتانم انگار كه گرما را مي نوشند ؛ آرام آرام تكان مي خورند . گونه هايم اين بار از گرما گُل انداخته اند ، راحت در گرمائي مطبوع نشسته ام و غرق در چراغهاي روشن شهر ، خيال پردازي هاي شاعرانه مي كنم ! به لحظات خوش زندگي ، به خوبي ، به گرما و به هر چه غير از سرما ست فكر مي كنم .
انگار نه انگار كه زمستان است . ديگر به ياد عابران و فقر و پرنده و كودك بي پناه و درد و رنج و هيچ كدام از آن احساس ها نيستم . گرما انگار جادويم كرده است . همه افكار ِ لحظاتي پيش را فراموش مي كنم .
................
از تاكسي پياده مي شوم . سرما به صورتم سيلي مي زند . سوز سرما در بدنم مي پيچد . انگشتهايم گرماي نوشيده را ، پس مي آورند . به ياد كودكان بي پناه مي افتم ! به عابران لبخند مي زنم ! به راهي براي شكست بي عدالتي و فقر فكر مي كنم ! براي درد انساني غمگين مي شوم ! ...
اين روزها ، سرما و اين فراموشكاري انسان پند هايي به من مي دهد ، يكي انكه تا در بطن يك واقعه قرار نگيري ، تا با ذره ذره وجودت احساسش نكني ، قادر به درك كامل ان نيستي . درد را بايد چشيد تا براي درمان آن فكري كرد .
* آيا مي توان بي واسطه به خدا خيره شد ؟
- دوستي به من پيشنهاد داد دستهايم را پس از سرماي زياد ، در زير آب سرد بگيرم . احساس عجيبي دارد . تجربه اش كنيد! با آب داغ هم نوعي ديگر از آن است . هر دو را امتحان كنيد!
"حتي اگر ميليونها آشنا در كنارت باشد ، باز هم احساس مي كني تنهائي"
اين جمله را دوستي مدتها پيش به من گفت .

با گفته ي اين دوست ، به درونم نگاهي انداختم .
آيا اين تنهايي عجيب براي من هم معنا داشت ؟ ايا در زندگي ام تجربه اش كرده بودم ؟ شده است كه تنهائي با تمام قوايش بر من فشار بياورد در حالي كه دوستان بسياري به گرمي دستم را مي فشارند ؟
آيا تنهائي خلا است كه مي توان روزي پر اش كرد يا همواره و همواره در وجود آدمي مسكن دارد ؟
با نيم نگاهي ، ديدم كه حق با اوست . هر روزه و هر روزه اين احساس را تجربه كرده ام و اين تنهائي با لحظه لحظه ام عجين است .
انگار هيچ حضوري ، هيچ نگاهي ، هيچ لبخندي ، هيچ فشردن دستي ، هيچ كلامي نمي تواند آن فضاي خالي را پر كند .
با بسياري دوست هستي ، بسياري را دوست مي داري ، با بسياري گفتگو مي كني ولي در نهايت ، بازهمان تنهائي عجيب در اوج ِبا ديگران بودن ، به تو چشمك مي زند كه عزيز من ، تو تنهائي . تنها ، تنها .
تصور مي كنم اين احساس در تمامي انسان ها وجود دارد . به حساسيت درونشان ميزانش فرق مي كند . براي بعضي كمتر و براي بعضي بيشتر است . ولي هر زمان به كسي عميق نگاه مي كنم ، وقتي در كلامش ظريف مي شوم ، نوشته اش را مي خوانم ، يك تنهائي عميق را احساس مي كنم . اصلا شايد خود نفس نوشتن گاهي پناهگاهي براي اين تنهائي باشد كه هيچ انساني توان مرهم گذاشتن بر آن را ندارد .
نمي دانم! ممكن است اين احساس عميق تنهائي را- در زندگي هر انساني - يك حضور انساني ديگر، كمي مرهم كند و باقي اين تنهائي را به جاي ديگري ، وانهد . پاسخ اين "ممكن" را بايد از عشاق پرسيد ! آيا اينگونه است ؟
از كودكي ام تا كنون !
ولي هيچ وقت كاجي را از درختي نچيده ام و حتي به اين فكر نكرده ام كه از درختي بچينمش *.
ميوه هاي كاج خودشان بر روي زمين بوده اند .
از آنجائي كه معتقدم هر دوست داشتني و هر خواهشي دروني پيشينه اي دارد ، پيشينه ي اين دوست داشتن را در بي نيازي ام به كاج ديدم ** .ميوه ي كاج ، چون از ديده ي نياز به آن نگاه نمي كنم و با اين وجود در نظرم زيبا جلوه مي كند ، زيبائي اش بر من مسلم مي شود .
انگار تقارن حاكم بر آن ، افتادنش از درخت در جلوي پاي يك عابر، باز شدن كم كمك پره هايش و شيره ي عجيبي كه از ته آن مي جوشد و تا مدتها تازه مي ماند و نشان از اصالت درخت دارد ، هم جنسي اش با درخت ، تناسب هائي را با درونم رعايت مي كند كه براي من خود را جذاب مي نمايد .
و گوئي اين احساس ناب ، همان دوست داشتن براي دوست داشتن است كه درونم آن را دوست مي دارد .
* البته كاج اغلب آنقدر بلند است كه اگر مي خواستم هم عملا نمي توانستم بچينمش !!
** شايد دلايلي ديگر هم داشته باشد كه من نمي دانم .
پير زنها و پيرمرد ها براي من ، همواره يادآور مفهوم عميق زندگي بوده اند.
هميشه بيش از احساس محبت دروني كه نسبت به خيلي هاشان احساس مي كنم و گوئي كه زندگي در يك كالبد تجسم يافته ، تنم را به لرزه مي اندازند و فكرم را به مفاهيم عميق معطوف مي كنند .

گرچه بسياري از ما معتقديم ، انسان و زندگي او در مفهوم و كيفيت آن است كه معناي ارزشمندي مي يابد و اگر كه به شايستگي زندگي كنيم ، گذر زمان و نشستن گرد پيري بر گيسوان ، نه تنها پيامد دردناكي نيست كه ما را به پختگي و انسانيت بيشتري نزديك مي كند ؛ هرچه مي گذرد ، تجربه ي بيشتر ، نگاه عميق تر ، تفكرات پخته تر ، ما را به انساني والاتر بدل مي سازد .
اما ، در تهِ تهِ همه ي اين اعتقادات ، تن لرزه اي از گذر عمر گران مايه تمام وجود را در بر مي گيرد. عمري كه براي انسان تنها يك بار در جايگاه تجربه است و اگر بگذرد ، براستي گذشته است.
وقتي كه انسان كهنسالي را مي بينم كه موهاي سفيد جانشين گيسوان تيره در جواني اش شده ، چشماني افتاده جانشين چشماني بشاش و پوستي چروكيده ، بعد از آن همه طراوت ، انگار استعداد بالقوه ي پير بودن در درونم زنده مي شود و تمام وجودم را منقلب مي كند.
در اين حال است كه انسان را بسيار بسيار محدودتر از آنچه در زندگي روزانه ام تصور مي كردم ، مي بينم .
مي بينم كه همه چيزش دستخوش تغيير است ، همه چيز رو به زوال مي رود و در پايان ِهمه و همه ، * مرگ * ، اين علامت سوال بزرگ بشري .
روح انسان كه به اندازه لحظه لحظه زيستن انسان قدمت دارد تنها آرامش بخش من از اين دلهره ي عظيم است .
روحي كه تار تار سفيدي مو را ارزش مي نهد و با ذره ذره زيبايي ، رنگ آسماني مي گيرد.
روحي كه مي تواند همپاي جسم رو به زوال نرود . اوج بگيرد و چون صندوقچه اي حفظ كند همه ي آن زيستن هاي اصيل را.
روح ، اين وجه باقي انسان ، تنها تسكين دهنده ي من در اين ترس است.
* اين عكسها ، گفته هايشان ، بيش از گفته هاي نوشته ي من است . گوش كنيد!
بسم الله
زماني كه انسان در باب مسائلي گوناگون به مانند مسائل فردي – اجتماعي – فرهنگي –سياسي – شخصيتي –عملكردي – بعضي مسائل روزمره و در كل ، هر آنچه كه به انسان باز مي گردد ، از دريچه ي قضاوت قاطعانه نظر مي كند ، به نظر مي رسد دچار نوعي عدم خلوص غير ارادي و فرار از واقعيت مي شود .
بسيار ديده مي شود كه كنش ها و واكنش هاي ما در مقابل وقايع زندگي و خصوصا آنچه كه در جامعه بيشتر در جريان است و عامه ي مردم با آن به نوعي در ارتباطند ، از قضاوت هاي خود محور بر اساس يك بعد و يا چند بعد ِ بسيار محدود ، ساخته مي شود .
اين قضاوت كلي و در پي آن حكم قطعي صادر كردن برا ي آن ، كه به رد كردن مطلق و يا قبول كردن مطلق يك رويداد ، يك شخصيت و يا يك واقعه ختم مي شود راه را بر تفكر بر زواياي نهان و حتي آشكار آن مي بندد.*
و پر بيم ترين پيامد اين نگرش كه چه بسا بتوان آن را از بدترين پيامدهاي اين كلي و مطلق نگري دانست ، حقير كردن انسان و جهان اوست .
جهان دروني انسان ، فارغ از تعامل او با جامعه ، بسيار گسترده و پر رمز و راز است و چون خطوط منحصر به فرد سر انگشتان ، نمي توان دو جهان دروني يكسان را نيزبراي دو انسان متصور شد .
حال اگر ارتباط او با جامعه را نيز به عنوان بخش مهمي از زندگي و از تاثيرگذارترين عوامل در نوع عملكرد درنظر بگيريم ، پيچيدگي به ماوراي تحليل هاي سطحي و چه بسا گاه غير سطحي مي رسد .
بسيار پيش مي آيد كه بر اساس يك رفتار از شخصي در زماني خاص كه به نظر ما آن رفتارنادرست مي آمده -. رفتاري كه ممكن است به دلايل گوناگون اتفاق افتاده باشد كه ما از آن بي خبريم - حكم قطعي در مورد آن فرد صادر كرده و فيلد ارتباط با او را به كل مي بنديم و تمام عملكرد او را با اين ديد كه او همان است كه آنگونه رفتار كرد! ، مي بيبنيم .
و يا تا انديشه اي ازمتفكري را با اصول اعتقادي خود نا هماهنگ مي يابيم بر دنياي فكري او خط بطلان كشيده و خواندن باقي يافته هاي فكري او كه چه بسا داراي ارزش نيز باشند را بر خود جايز نمي دانيم .
و در حالت عامي تر ؛ اگر چند پيامد خرد ِ يك جريان اجتماعي و يا سياسي كه در جامعه در حال وقوع است ، براي زندگي ما مثبت باشد ، بر كل آن جريان مهر تائيد زده و از آن حمايت مي كنيم . غافل از اينكه اين چند اثر به ظاهر مثبت (كه البته ممكن است در زندگي عده اي خاص مثبت بيافتد )ممكن است بسياري آثار مخرب را به دنبال داشته باشد و يا در طولاني مدت به يك بيماري اجتماعي و سياسي بدل شود .
و بسياري از اين قبيل حالات كه مي توان به عنوان نمونه مثال زد .
رواج اين نوع نگرش در جامعه ، كه البته تا كنون هم از آن مصون نبوده ايم و در جامعه ي كنوني ايران بسيار متداول است ، انسان را از آزادي انساني در انديشه و عمل باز مي دارد .
اين قضاوت هاي به ديد من غلط ، كه به خود اجازه مي دهد انسان ها را (ولو به خاصر يك عملكرد و يا يك انديشه شان در زماني خاص و بدون اطلاع از فلسفه ي حقيقي آن )بي اطلاع از حقيقت تفكر شان و فلسفه ي عملشان ، دسته بندي كند ، راه را بر آزادي انساني (بر انساني تاكيد مي كنم !) مي بندد .
همواره بيم از قضاوت كردن نا عادلانه كه از محدود نگري ناشي مي شود ، از سوي جامعه (با توجه به عرف آن) از سوي خانواده و نيز از سوي دوستان ، فرد را از بيان و عمل به آنچه به ان اعتقاد پيدا كرده باز مي دارد و همواره زندگي را با ترس از آينكه قضاوت هاي افراد ممكن است شخصيت او را بي ارج كند ، به سر مي برد .
البته اين قطعي است كه در زندگي اجتماعي به دليل تعامل فرد با جامعه ، بسيار بايد ها و نبايد ها تعريف مي شود كه البته اين حدها ، اگر عقلاني باشد ، به گمان من ، خود به نوعي آزادي آور است و آزاد زيستن انسان هاي ديگر را سبب مي شود .
تصور مي شود يك انسان عادي - به اين معنا كه بر همه عوالم اشراف ندارد - در جايگاه حكم صادر كننده براي انسان ها و وقايع هستي نيست و قضاوت هايي كه بر ناآگاهي بنا مي شوند ، مي توانند انسان ها را در قالب هاي غير واقعي محبوس كند .
و حبس اجباري انسان ، هیچ زيبا نيست .
*قضاوتي كه در اين نوشته از آن مي گويم ، به معناي بعضي قضاوت هاي جزئي كه در زماني محدود انجام مي شود و گاه با انتخاب يك معنا مي گردد ، نيست كه اساس آن ، اگر هم بطور علمي اثبات نشده ، با فطرت مي توان به خوب يا بد بودن آن پي برد .
برادر مي گويد : از خزان مگو ! بهار است اكنون .
و من باز براي بار ها و بارها ي مكرر، " شد خزان " را زمزمه مي كنم .
برادر مي گويد : بهار است اكنون ، از خزان مگو !
و من مي خندم
مي خندم و با چشمان خيس ، به زلف ها يي مي انديشم كه چون چين و شكن خود ، عهد ديرينه را مي شكنند!
***
ماشین با سرعت در حرکت است .
شيشه را پايين ميكشم تا قطرات نرم باران - همان قطراتي كه زهراي نازنين مي گويد به حرمت آنان دعاها به زيبايي مستجاب مي شوند - تمام چهره ام را خيس كند .
سرم را آرام ِ آرام ، بر پنجره مي گذارم .
گويي تمام چهره ي من اشك مي ريزد . اين اشك ريزان ، به بركت باران است .
باز دچار همان احساس ماليخوليايي جمع شدن با هستي شده ام . همان كه جواب چرا يي اش به طبيعت باز مي گردد و نيز باز مي گردد به حركت جوهري من . باز مي گردد به لذت بي حد از اصالت وجود و طبيعت اصيل .
باز مي گردد به ... خيلي چيزها !
امروز طبيعت چهره ي حقيقي اش را دوباره نمايان كرده است .
باز به زلف ها مي انديشم و به جهان ، به جهان پر زلف !
زلف هايي با چين و شكن ها ي فراوان ، كه شكستن را خوب مي دانند .
به بسياري زلف ها .
من به بسياري زلف ها مي انديشم .
به همه ، همه زلف هاي عالم !
..شد خزان را ، بلند تر از پيش مي خوانم و برادر ، گويي كه حقيقت بهاري ي خزان را دريافته است ، در خواندنش همراهي ام مي كند !!
...
بعضي واقعه ها ، حقيقي نيستند ، ولي به شدت يك حقيقت زيبايند .
هيچ قضاوتي نكن در نوشته ي من ...
در من .
تو را به خدا نگو كه چه دلش كوچك است ، توان رازداري ندارد و بي شكيبايي دردهايش را بر من و تو خراب مي كند .
تو را به خدا نگو كه اگر جاي صفا بودم اينگونه نمي نوشتم . تو جاي من نيستي ، كه يقين بدان اگر بودي مي نوشتي همانگونه كه من بر خلاف تئوريهاي عقلي ام مي نويسم .
تو را به خدا نگو كه حال كه نوشته ، مي توانست زيبا تر بنويسد اين جملات را ، كه ادبياتش ضعيف است . من اكنون در لحظه اي ادبيات جهان را سير كرده ام . و اين واژه ها همانانند كه بايد باشند . زيباترين !
تو را به خدا نگو كه محكم نيست ، بر خلاف ادعايش بر خويشتن داري عمل مي كند . مرا چه كه در اين حال ادعايي كنم .
و بخوان ...
تو ، تو بخوان .
تو ؛ واژه اي كه حتي من را نيز در خود جمع مي كند . من را نيز . تو را نيز . مادرم را نيز . دوستم را نيز . استادم را نيز ...
چه مي گويم ...
اويي كه اكنون در مقابل كامپيوترش نشسته و اين وبلاگ را مي خواند را نيز / نمي خواند را نيز .
همه را نيز !
" تو "ي من ، اينقدر بزرگ است . اينقدر با شكوه .
بخوان ! ولي نه به مانند هميشه . بخوان ولي نه خشك و بي روح . بخوان آنگونه كه من اكنون با رقيقترين احساساتم فريادش مي كنم . اين نوشته را با صداي من ، با صداي من ، آرام بخوان .
اين نوشته را ، اين راز مشترك را ، مجنون وار ، داد كن . داد كن . داد كن .
* * *
مي خواهم كه ... ، مي خواهيم كه ... ، چه زيباست كه ... ، چه محتاجيم كه ... ، اي كاش كه ... ،
اي ... ... ،
به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ، زندگي كنيم .
به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ،
به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ،
به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ،
به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ،
به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ، زندگي كنيم .
...
...
..
.
تازه كشفش كرده ام ، چون مادري كودكش را در بطن . با تپش آرام قلبش !
او در درون من زيست مي كند .
تكان مي خورد . لگد مي زند . مي بوسد . گريه مي كند . مي چرخد . نوازشم مي دهد .
چه كم مي خندد . چه بسيار درد مي كشد .
نازنين من ، درد مي كشد .
...
او درد مي كشد .
...
او درد مي كشد
...
آه كه او درد مي كشد
در كوچه كشفش كردم ! وقتي كه پسري معلول - همو كه هر روز مي بينمش و نمي بينمش - با دو عصاي آهني ، با دست و پايي نا همگون ، قوزي عظيم در پشت ، با چشماني كوچك و بزرگ ، دهاني افتاده و با نگاهي ، از كنارم خزيد !
او خزيد و تمامي تصويرهاي منقوش ِمن از انسان را نمي دانم تمسخرانه يا غمگينانه "زكي " گفت و رفت .
" زكي " ، زكي ، زكي ، زكي ، ..................................................................................................
....................................................................................................
..... دنياها " زكي ".
او درد مي كشد .
مي دانم دردش از ناتواني اش نيست كه او ناتوان نيست . مي دانم آه ش از ازل نيست كه یادم می آید ، او در ازل خوب بود . مي دانم كه دردش از بي درماني ِ دردش نيست ، كه درمان هست . مي دانم كه درد ش در دستان من است و چه دردناكانه مي دانم كه درمانش ، او هم در دستان من است .
"زكي "
من قدم بر مي داشتم و پسر دوشادوش من مي خزيد . پا هاي من تند قدم بر مي داشت و شبه پاهاي پسر ، تند مي خزيد .
قدم مي زدم ، مي خزيد .
گام بر مي داشتم ، مي خزيد .
مي دويدم ، مي خزيد .
فكر مي كردم ، مي خزيد .
...
آه ، آه ، آه
...
او مي خزيد ...
ایستادم .
حالم بر هم ریخته بود . درونم تکان می خورد و انگار موجودی در درونم داشت خود را یاد آوری می کرد ، داشت می آمد ، چون پسر ِ كوچه ، با دو عصاي آهني ، نازنين من ، در جانم می خزيد و تمام درون مرا با آن تكان آشنا ، می لرزاند .او سالیان پیش آمده بود و اینک ، من ، او را ، کشف می کردم .
كشفش كردم ! در درونم او را دردكشانه كشف كردم . با آن نگاه ِ پسر!
و آه که از دیدن او ، درد را ، غم را ، زار زار گریستن را ، ترس را ، امید را و بسیاری
را های دیگر را نوش می کنم .
زیرا که او ، نازنین من ، عقب مانده است .
قاطعانه و امیدوارانه با خود می گویم : نترس !
او بالقوه سالم است زيرا كه
او دست دارد . چشم دارد ، نازنین من پا دارد ، گوش دارد ، دهان دارد .نگران نباش !
دارد ... ،
دارد...،
دست دارد ... دست دارد...دارد ... ... ...
...
***
دست او در گودي كمر نشسته .
گوشي بزرگ و گوشي كوچك است . پايش 2 انگشت دارد آن دو هم كج !
دهانش بيشتر از يك بوسه باز نمي شود ، تنگ است .
چشم هايش از آب مرواريد پر شده . لوچ و يكي تنگ و يكي گشاد . بدني لاغر و پلاسيده . تنها 22 سال دارد . جوان است هنوز !
او در درون من زيست مي كند .
دروني بالقوه با تمامي دارايي اش ، بالقوه اي كه مي داند مي تواند سالم باشد .
که اگر من در فعلیتش پايش را در جاي خودش مي نشاندم ، او مي دويد . اگر دستش را درست معنا مي كردم ، او رازها مي نوشت . اگر دهانش را نمي دوختم ، چه سخن ها كه در گوشم نجوا نمي كرد . اگر گوشش بي حد بزرگ نمي شد ، حرف هايم را به اندازه مي شنيد .
اگر به درستي غذايش مي دادم ، او به تعادل رشد می کرد.
اگر با معرفت نگاهش مي كردم ، اينگونه درد نمي كشيد .
اگر می دانستمش ، راهبرم می شد .
اگر می دانستمش ، مونسم می شد .
اگر می دانستمش ، جانم می شد .
او در درد من زيست مي كند .
دردي ...با درمان .
"زكي "
پسر عصايش را تند تند بر زمين زد و رفت .
جایم گذاشت ، با نگاهی !
بسم الله الرحمن الرحيم
مي دانم كه عمرم بسيار كوتاه است ، حتي اگر 80 سال باشد ،
... باز بسيار كوتاه است .
زيرا كه من نه جوجه ام ، نه گربه و نه حتي يك گياه .
زماني كه به جريان روشنفكري در كشورم مي انديشم - بر خلاف تفكر پيشينم - خطري بزرگ را برای بدنه ي اصلي آن احساس مي كنم .
خطري كه من را به شدت غمگين مي كند .
اگرچه شايد اين فكر در ذهن جولان دهد كه مگر روشنفكر بودن داراي قواعد و قوانين خاصي است كه هركه از آن پيروي كند روشن فكر است و هر كه پا از حدود آن فراتر نهد ، تاريك فكر ؟!
و پاسخ به اين سوال از ديد من ، دو نگاه را به همراه خواهد داشت ،
نگاهي واژه محور و منطقي كه مي گويد براي اين واژه ي مركب ، حدي را نمي توان گذارد و هر آنكس كه داراي انديشه اي آزاد ، آزاد از جبر كه مطمئنا فاقد تامل و اختيار شخصي است ، باشد و براي مجراهاي تاريك و كشف نشده ي ذهن خود ، چراغي روشن كند تا در نور آن بتواند سره را از ناسره تشخيص دهد ، " روشن فكر " است حتي اگر جامعه اش سره را ناسره و ناسره را سره تعريف كرده باشند و
هر كه بار سبك وزن ِانديشه هاي ديگران را به دوش بكشد به صرف اينكه ضرري برايش ندارد و از هيچي بهتر است و با همان توشه ، بخواهد به نوعي براي سوالات خود پاسخي بيابد ، "نا روشن فكر " است و
آنكه اصولا باري بر دوش ندارد و لزومي بر آن نمي بيند و با نامهرباني بر خواسته ها و سوالات دروني اش پشت كرده و ريشه ي اصيل آنان را خشكانده است ، اگرچه گاهي در اثر زيان يا منفعتي گذرا ، به سوي انديشه اي كشيده شده يا از انديشه اي دور شود ، " تاريك فكر " است . *
و ديگري نگاه تجربه اي است به روشنفكري ،
آنچه كه به عنوان روشنفكري در جهان و تاثير گرفته از آن ، در كشورمان مي بينيم .
افرادي اهل مطالعه و بحث ، گاهي انديشمند كه بسياري از آنان پس از خواندن ها و خواندن ها و خواندن ها ، به اين نتيجه مي رسند كه داشتن ايدئولوژي اي مشخص براي زندگي ، نوعي محدوديت قلمداد شده و رهايي از بسیاری قيد و شرط ها را ، لازمه ي توان بر تفكري باز مي دانند - البته رها شدن از قيد و شرط در كشور ما كه تفكر ديني ، حتي در مقدار كم آن ، در بيشتر افراد وجود دارد ، حدودي را ايجاد مي كند كه البته من واژه ي حد را براي اين مفهوم صحيح نمي دانم ولي چه كنم كه تنها واژه ي دم دست است !- و البته تعریف واژه ای و تعریف تجربه ای زیاد هم سو نیستند.
در حال حاضر بر اين باورم كه بر خلاف ظاهر ، استناد بيشتر روشنفكرنامان ِ كنوني نه به تفكر باز خود و تراوشات ناب فكري خود كه به كتابها ي بيشماري است كه خوانده اند و اطلاعاتي كه به واسطه ي آنان اندوخته اند و نيز تاريخ هايي است كه در بسياري موارد تنها يك نگاه خوشبينانه ، قادر به باور تمامي جزئيات آن ها است .
امروزه روشنفكر بهتر را كسي مي دانيم كه سوالات بسياري را در ذهن دارد ، حال آنكه ممكن است جواب هاي زيادي نداشته باشد .
به نظر مي رسد زمانيكه اين انديشه ها و مطالعات زياد ، هدفي واضح و شفاف و مشخص را دنبال نكند و تنها در دانستن خلاصه شود و آگاهي بيشتر و آگاهي بيشتر از هر آنچه هست ، فكر را به وادي ي ِ سرگرداني مي كشاند . تا بدانجا كه ديگر حتي براي اساسي ترين سوالات ِ بود و هستي خود نيز جوابي مناسب پيدا نمي كند و سرگردان تر از پيش در وادي سرگرداني مي چرخد .
بشر ، براي رسيدن به هدفي ، از ابزارهاي انديشه و مطالعه و پرسش استفاده مي كند و اگر اين ابزارها آنقدر او را به خود مشغول كنند كه هدف در زير ابهت ابزارها گم شود ، تمامي ي معناي انديشه بر هم مي ريزد زيرا كه انديشه راهبر است نه راهبند !
و به گمانم اينجاست كه نياز به ايدئولوژي اي كلي اي براي زندگي ، كه خود انسان به كمك ابزارهايي كه دارد براي خود مي چيند ، احساس مي شود ، كه زمان اندك است ، عمر ما كوتاه ، اهداف انسان بزرگ و جاده رسيدن به آنان دراز .
آنچه كه مرا غمگين مي كند ، هدف قرار دادن انديشه به جاي ابزار قرار دادن آن ، از سوي بعضي روشن فكران است . آنان كه در كنار ارزش انسان - در هر 3 گروه ؛ چه روشنفكر و چه نا روشن فكر و چه تاريك فكر - از ارزش عقل زنده و فعال نيز برخوردارند .
و نيز عدم توجه به واقعيتي به نام زمان كه لحظات را مي بلعد و اين امكان را به ما نمي دهد كه عمري نوحانه داشته باشيم و مسئوليتي نا بزرگانه!
عمر من بسيار كوتاه است . انديشه ي من مركب من است . اين مركب چموش را گاه بايد رامش كنم تا يادش نرود به كدامين سو در حركت است و گاه بايد اجازه ي چموشي اش بدهم تا در اين شيطنت ها ، قواي روحي اش را باز يابد و از تجارب ان براي سفر مدد بگيرد !
* اين سه تعريف از فكر من تراوش شده و حتما فكر ديگري هست كه در اين موارد تراوشات بيشتري داشته باشد !
ديده ايد گاهي يك نگاه ، يك لبخند ، يك گريه ، يك تپش ناگهاني دل ، يك شعر، چطورتمامي افكار دَوَران يافته در ذهن را ، چشمكي نازنين مي زند و همه شان را به دوري مي ريزد ؟
ديده ايد كه چه جاي بزرگي براي خودش باز مي كند ؟
و ديده ايد كه چطور براي لحظاتي ، چه موسيقي وار تمام وجود را تسخير مي كند ؟
حتما ديده ايد . من هم فراوان ديده ام .
امشب ، زماني كه قصد كردم بر طبق اولويتي كه براي نوشتن انتخاب كرده ام ، مطلب ديگري را كه
در ذهنم چرخ مي زند و مي بايست خود را به واسطه ي آن مي شكستم ، بنويسم ، به ناگاه احساس كردم قلمم از لطافت درونم دور شده و من چقدر از نوشته هايم لطيف ترم !
احساس كردم كه نمي توانم آن روحي را كه دوستش دارم بر وبلاگم حاكم كنم .
با خود فكر كردم ، اي كاش صدايم مي توانست اين بار را بر دوش بكشد و همه ي مطالبم را خود و با صداي خودم براي تك تك مخاطبانم بخوانم تا ببينند كه ...
چقدرنوشته ها آرام است
و چه راحت مي توان آنها را درك كرد .
و باز با خود گفتم ، نمي شود ! تحقق اين خواسته نيازمند دنيايي ديگر است .
و امشب شعري ، شعري كودكانه ، بر من چشمك زد ! چشمكي نازنين !
آن روز از يادم نرفته
روزي كه ماري شاعرم كرد احساس مي كردم كه آن روز
من شير ِبز دادم به آن مار در خواب مي بيند مرا رود
او با نگاهش باورم كرد در خواب بودم شايد آن روز
و رود هم در خواب من بود
آن مار، رفت و ماند بام
يك حسّ ِشيرين ِغم انگيز سر دادم آوازي و خواندم
حسي كه در گرماي مرداد آواز من در كوه پيچيد
پوشاند بر من رخت پاييز كبكي كنار جوجه هايش
قه قه زد و بسيار خنديد
در درّه مي رفتم كه ناگاه
چششمم به آب ِرود افتاد رفتم به سوي تپّه اي سبز
من كوه را در آب ديدم چشمم به گورستاني افتاد
رود ، آسمان را هم به من داد و يادم آمد سالها پيش
يك پوپك آنجا مرد و جان داد
نوشيدم از آب زلالش
احساس كردم مثل رودم تنها نشستم روي تپّه
سرتاسر تپّه چمن بود
جاري شدم با رود رفتم من گريه كردم ، گريه كردم
من آب بودم ، آب بودم گريه ، نخستين شعر من بود
در رود ديدم آسمان را
ديدم كه كوهي پير آنجاست
يك تك درخت ِسيب ِوحشي
بر قلّه ي آن كوه پيداست
جعفر ابراهيمي 23/1/1375
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين و الحمد لله الذي هدانا لهذا و ماكنا لنهتدي لولا ان هدانا الله
بر لب ، جمله اي آشنا از سهراب را مكرر و مكرر زمزمه مي كنم و در آن مي انديشم .
در مي يابم كه طلب انسان براي معنا بخشيدن به بود ِخود ، در تمامي ظرايف آن ، از فكري كه در عقلش تحليل مي شود تا صفتي كه به آن ناميده مي شود و عملي كه به آن دست مي زند ، انسان را به سوي نگاهي نو و انديشه اي بهتر از گذشته سوق مي دهد .
اگر اين انديشه را هماهنگ با كنه وجودي خود بيابد ، خواهد ديد كه اين نگرش جديد ، واقعيتي خارجي و جداي از حقيقت وجودي او نيست بلكه او از ابتدا همان بوده و تمامي بافت جان و روحش با آن حقيقت سرشته شده است و ليك گذر زمان و انچه انسان خود بر خود به اجبار تحميل كرده ، حقيقت ناب او را از ياد او برده است .
و اين انديشه ي هماهنگ با درون همان نگاه ازلي است كه كم كمك به ياد آورده مي شود.
طعم خوش اين ياد آوري و زيبايي نگاه پر معنايي كه از پس آن مي آيد ، طلب يكي شدن با آن دنياي حقيقي را چون عطشي در جان مي اندازد و طلب تعجيل در اين وحدت را مي كند .
در اين شستن چشمها از غبار و جور ديگر ديدن ، انسان مذكور كه خود را نيز جزئي از جهان پيرامون خود مي بيند ، مي خواهد كه به تك تك ذرات خود نيز، رنگ همان دنيا را بزند ، مي خواهد كه او هم با آن دنياي حقيقي هماهنگ شود اگرچه اين هماهنگي ، ناهماهنگي با نگاه غالب بر جهان باشد .
و اين غبار روبي آغاز مي شود .
در يافتم كه در اين پاك سازي گاه زمان نابود مي شود و مي توان در يك آن كه كمتر از آن ، غباري بزرگ را زدود و نيز گاهي روزها و روزها و روزها زمان بخواهد كه خاكي كوچك ، جايش را به افلاك بدهد .
انديشه مي كنم ؛
همچنانكه دفتري سفيد وسوسه ي بيشتري را براي قلم كشيدن و سياه كردن ايجاد مي كند ، انديشه ي سفيد شده و معنا يافته نيز بيش از گذشته در خطر خط هاي سياه و در هم و بر هم قرار مي گيرد و حفاظت از آن را دشوارتر و ارزشمند تر مي كند.
هر نامحرم وسوسه مي شود كه به طريقي بر اين لوح پاك كه تنها سخن محرم بر آن حك شده ، خطي سياه بيندازد و اين در حاليست كه بر انديشه اي طي طريق كرده ، مجاهده ديده و پخته و يكرنگ حتي نقطه اي سياه و كوچك ، بسيار بزرگ و زشت معنا مي شود .
همانطور كه گاه تنها يك خشم نا بجا براي يك عارف ِ سالك ، مي تواند سالها صعود او را به تاخير بيندازد
و ديدم اينجاست كه سختي كار آغاز مي شود .
اين نگاه نو كه نياز به غبار روبي براي رسيدن به آنچه نه وهم و سراب كه حقيقتي متناسب با جوهره ي زلال آدمي است را در پي دارد، تا انتهاي زندگي در اين دار فاني همراه او خواهد بود و لحظه اي اين عطش وحدت كه به خواسته و اراده ي او در اعماق انسان تعبيه شده ، خاموش نخواهد شد .
نوسانات ، شدت ها و ضعف ها خواهد يافت و آزمايشات بسياري را گاه از مجراي جمال خداوندي و در بسياري موارد از مجراي جلال حضرت حق ،پس خواهد داد .
عقل نسبي من مي گويد كه شهودِ بينشي هماهنگ با فطرت آدمي ، در اين جهان كنوني كه بسياري ، بسياري زوايايش با مفهوم انسان سنخيت ندارد ، تفكر ، جهاد درونی و سنت شكني هاي بسياري را
مي طلبد و تمامي اين در يافت ها در گرو گوش سپردن لحظه به لحظه به آواي ملكوتي جان خويش است .
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدي لولا ان هدانا الله
امروز...
وقتي كه به چهره ام نگاه كردم ، ديدم كه بهار نزديك است .
در گذشته تصور مي كردم كه عروج انسان به عالم معنا و سير و سلوك او بايد كه از نقطه اي طلايي آغاز شود .
كه در يك اتفاق خارق العاده و در روزي مشخص و با يك طلب لحظه اي ، خداوند دست كاري ماهرانه اي در كالبد جان و جسم آدمي بكند و او را از خاك به افلاك برساند و از آن پس حبّ معشوق در دل به ثبات رسد و در 3 جايگاه ِ انديشه و فعل و صفت ، خليفه اللهي عمل كند !
و عجيب اينكه در اين تفكر ، جايگاه ويژه اي را براي سالك كه يك سر نخ اصلي پرواز در دستان اوست ، قائل نبودم .
مي دانستم كه سفر به " كعبه ي جانان " بدون گذر از بيابان پر خار ممکن نخواهد بود ، ولي در تفكر گذشته ام هفتاد سال از آن ره صد ساله ، به آن يك لحظه طي مي شد و مي بايست كه از ثانيه اي بعد از آن لحظه ، نگاهم ، عملم و تك تك صفاتم رنگ ديگري بگيرد و چون نمي گرفت و يا پايدارنبود ، كلافه ، نااميد و رنجيده مي شدم .
مَثَل من ، به دستگاهي ميمانْد كه براي لحظاتي خود را به باطري كوچكي وصل كرده است و تا لحظه اي كار مي كند كه باطري توان و قدرت دارد.
توان من براي حركت را نه انديشه اي متصل به
منبعي نامتناهي كه تنها باطري محدود و با زماني محدود تامين مي كرد .
زمان ِ كمي مي گذشت و باطري كوچك من تمام مي شد ومن مي ماندم و آن چه كه تصور مي كردم حقيقت من نيست و براستي حقيقت من نبود.
تصوير اسطوره اي من از انسان كامل و اشتياق عجولانه يكي شدن با اين اسطوره ، تفكر درست و انتخاب مسيري متناسب با درون و كنه و حقيقتم را ربوده بود وبا نا شكيبايي انديشه ام را سرگردان كرده بود .
نياز به وحدتي عظيم در عين كثرت صورت را احساس مي كردم و نشانه هاي اين طلب را در هر سه دوران كودكي ، نوجواني و جواني ، هر يك به فراخور زمانشان به خاطر دارم ؛
اشتياق به هم آوايي كه كثرت صداها را به وحدت بدل مي كند . به صدايي زيبا كه قويترين خوانندگان توان اجراي ان را بصورت فرادا ندارند .
اشتياق به خيال پردازي هاي فراوان از دست هاي در هم گره خورده ي انسان ها و باز وحدتي ديگر در عين كثرتي ديگر .
اشتياق اسطوره سازي از بعضي انسان ها كه معتقد بودم شايستگي اين اسطوره ي زيبا رادارند و البته بي هيچ شناختي از حقايق و عظمت انسان كامل ، اساطير خود را با نام مقدس آن جلا ميدادم .
و اساطير وهمي من ...
يكي پس از ديگري مي شكستند .
و بسياري اشتياق هاي ديگر كه اكنون ريشه ي بسياري از آنان را حقيقتي متحد با تمامي بشر ، در اعماق درون خود مي دانم .
زمان گذشت و آنچنانكه در پست قبل عنوان شد ، زمان و گذر آن ، تفكر و بررسي درون و عميق شدن و ارتباط با انسان هاي در حركت سلوكي و بزرگتر از همه ي آنان ، نظر خداوند از دريچه ي صفات جمال و جلالش، در تفكرم تغييراتي را حاصل كرد و اساطيري را يافتم كه هيچگاه ، هيچگاه نخواهند شكست .
دانستم كه يك انديشه ي نو بسیار آرام ، با طمانينه و از پس طلب ها ، تلاش ها ، تفكر ها ، مطالعات ، گفتگو ها و...هاي ديگر حاصل مي شود و تا اين انديشه در جايگاه صفت و عمل در آيد ميبايستي كه مراحل بسياري را بگذراند . نوسان كند ، شك كند و آزمون پس دهد و بعد از تمرين هاي بسيار ملكه ي روح و جان شود .
دانستم كه نادر افرادي هم هستند كه در طلبي عميق و در لحظه اي ، كه كوچكتر از لحظه اي ، در گشوده را در مقابل خود باز ، باز ، باز نظاره كرده اند و لي براي رسيدن به درِعظيم چه شكيبايي ها كه نكرده اند و چه در ها كه نكو بيده اند .
تا رسيدن به اكمل حقايق ، مركب ها سوار شده اند و زمين خورده اند و برخاسته اند و طلب ياري كرده اند و منيت را در پشت در دفن كرده اند تا اكنون بتوانند در اتحادي عظيم ، رها از زنداني بزرگ ، اتحاد را به شهود بنشينند .
دانستم نگاه نويي كه در پي اين انديشه ي پخته مي آيد ، خود تمامي معنا است ، تك تك لحظاتش معنا است ، تك تك ذراتش معنا است و در اين غوطه خوردن در معنا ، به اجبار به دنيال معنا گشتن ، بي معناست !
و باز دانستم همچنانكه در طلوع و غروب دريايي از مفهوم نهفته است ، در روزهاي خاصي كه خداوند گاه مستقيم و گاه با واسطه ي تفكر بشر قرار داده ، تلنگري بر برخاستن برجهادهاي دروني پنهان است و اي كاش كه هر روزمان اينگونه باشد .
يكي از بزرگترين اين روزها ، تا ساعاتي ديگر آغاز مي شود .
عيد نوروزمبارك
* خواننده ی گرامی ممنون خواهم شد اگرابهام و یا سوالتان را در قسمت نظرات عنوان کنید .
من نیز در همان قسمت و در حد توانم پاسخ خواهم داد.
.....آه. . .
....................................................................................
....................................................................................
....................................................................................
....................................................................................
...
مادر , سر سجاده , آرام نشسته است .
هميشه آرام مي نشيند كه مي داند در دل , بر اين آرامشش قربان صدقه مي روم .
كه مي داند آرامشي كه از طوفاني عظيم حاصل آيد را چقدر دوست دارم .
چادر نمازش هميشه چون دلش صاف صاف است .
نمي خواهم هيچ وقت اتوي چادرش بر هم بريزد...
كه هيچوقت اتوي دلش بر هم بريزد ...
دوستش دارم .
زبان دلم را بر گوش دل مادر نزديك مي آورم و پچ پچ مي كنم :
مادر خوبم !...
مي خواهم براي خيلي ها دعا نكنم !
- بر رازي محرمش كرده ام , كاش بداند !-
مي گويمش كه قبل از نمازم , بعد از نمازم , در هنگامه ي نمازم و در لحظه لحظه ي دعاهايم براي بسياري
اينگونه محض و مطلق دعا نمي كنم !
و دل مادر به گمانم در اين دنياي نا كجايي بر دلم اخم مي كند.
كه اگر مادري چون برگ گل نبود بانگ مي داد كه اعوذ بالله من الشيطان الرجيم !
ولي شكرپروردگار كه مادر من گلبرگ گلي است , پس بانگ نمي دهد ! ولي مي دانم كه هزاران نصيحت را بر دلم روانه مي كند كه اينگونه بودن به خطاست , دختر .
كوتاه نمي آيم . سرلج افتاده ام . خيلي ها مي گويند , مرغ من يك پا دارد و من بر خيلي ها مي گويم كه يك پاي مرغ من , گاهي در زير بال حكمتش پنهان است ... لِي لِي بازي مي كند ! بچه است هنوز... بازي را دوست دارد .
دعا نمي كنم ...
آخر دلم براي مرگ كساني تنگ است . براي كساني كه بسياريشان را دوست دارم . نگو عجبا بر اين دل سنگت ! اينگونه نگو ... آخر دلم مي گيرد !
آخرين باري كه ديدمش چشمانم را در چشمانش گره زدم و قرص و محكم گفتم ...
: اگر دستانم توانش را داشت , اگر دلم ريا نمي كرد و بر تصميمش طاقت مي آورد , و اگر معصيت نبود ...
تو را آرام , روان و موسيقي وار مي كشتم !
چه كرد ؟! سرش را پائين انداخت و خنديد.
تنها آرام خنديد .
چه كردم ؟! جنس خنده اش را نوشيدم و خنديدم .
گفت كه براي شفاء تمامي بيماران عالم دعا كن ! گفتم كه دعا نمي كنم !
گفتم كه مگر دلم از اسطوره سازي به تنگ آمده كه اينگونه دعا كنم ؟!
گفتم كه مگر يادت رفته آن باري كه تنها بار و اولين بار و آخرين باري بود كه مي ديدم چنين مخلوقي را و اسطوره اش كردم و و تنها يك واژه ي نا زيبا بر زبانش كه به گل گفت زشت و تنها يك قدمش كه مورچه اي را له كرد, بسياري از لايه هاي وجودش را غباري كرد غم انگيز ؟!
گفتم كه يادت رفته ؟!!
خداي من ...
يادش رفته !!
برايت دعاي وصل نمي كنم تا يادت بيايد ! دردناك تر از اين براي تو؟!
همه ي اينها را گفتم ! همه شان را !
ولي اي كاش آخري را نمي گفتم . او بي او , ناقص است . زبان شيرين ندارد . چشم دلربا ندارد و ديگر حالش بد نمي شود.
اكنون ...
نگاهم آغاز مي كند سخن هايش را و اينبار اوست كه نوش مي كند . نگاه لطيف است !نمي رنجاند , خيالم آسوده است!
شرابي شده است نگاهمان و من تنها ساقي آنم .
فرياد مي آورند...
چشمانم بي محابا فرياد مي آورند كه چه هنگام توانائي آنت بود كه سري برهنه از مو را كه دردها ي بيماري اي صعب , تار به تارش را به تاراج برده , گيسوان در هم تابيده , آشفته و دلكش ببيني اگر كه مرگ او را به اساطير دلت پيوند نمي داد؟! هنري چنان عظيم را تنها و تنها مرگ مي داند و بس .
شكرش گو!
آيا اگر بر شفاء تمامي بيماران عالم , محض , مطلق و خودخواهانه درچشم من و انسان خواهانه در چشم بسياري , دعا مي خواندم , چنين زلف پريشاني را در مقابل چشمانت مي ديدي ؟!
آيا اين همه شهد و شكر از سخنت مي باريد ؟!
چه مي كند؟! چشمانش را مي بندد .
چه مي كنم؟! چشمانم را مي بندم .
چشمانمان را مي بنديم و هر دو بر شيطنت افكارمان , ريز و كودكانه مي خنديم!
راستي ...
مادر كجا ماند . در كدام خط گمش كردم ! ببخش بر من مادر كه تو همواره پيدائي, حتي اگر در خطوط مبهم نوشته هايم حل شوي .
رهائي قلمم را در محدودي افكارم ببخش.
اميد آنكه روزي عنان بر قلم زنم و افكارم را رها
و باز اميد انكه روزي جمله هر دو را , رها .
تمام مي شود ! دقايقي ديگر تمام مي شود ! اندك تحملي كن زيبا . اندك صبري كن تا آغازيدنت را اكنون و با هم , سرخوشانه لبيك بگوئيم !
و آنگاه تو متولد مي شوي و رهاورد تجلي تو, آزادي من است
و باز رهاورد تو , خاطره ي هم قافيه اي من و همراهانم است در شهر پيشينم .
تنها چند شپش كوچك مانده است كه بايستي از گلبرگهايت برچينم تا آزارت ندهد . مي چينم شپش ها را .
و حال تو كاشته اي . تو كاشته شده اي در فاصله ي جادوئي جاده . تو روئيده اي از ميان قلب هاي همرهان قديمي و تو حضور مني در روح تك تك رفيقانم .
تو جانشين خلف من باش در اين شهر و بگذار من در سفر حل شوم . كه پيچ جاده منحني ابروانم باشد و درخشش خورشيد , سوي چشمانم.
بگذار به ماهيت ارغواني خود باز گردم . بگذار سفر شوم .
تا چند انگشت در خاك بكارم و دستانم را در سختي جاده قلاب كنم و بانگ در دهم كه نمي روم ! به والله نمي روم ؟!
تا به كي دل ندهم بر سفر ؟
كه چه !؟ كه سفر گذشته ام را فريبي مي كند برايم ؟ كه مرا به اجبار از حضور در آن خط مي زند و مي گويد كه تو از ان ديگر شهري ...
برو ؟!
كه زايش سفر , سكوت ابهام است ميان واژه هاي همرهان قديمي ؟
كه سفر عجيب وسعتي چونان مرگ دارد و این وسعت را نه هر روحي , كه نادر روح هائي توان تحمل دارند و نمي طلبم تجربه اش را ؟!
که وسعتش سخت و شیرین است و من کوچک !؟ توان تحمل ندارم !؟
بانگ در دهم كه نمي خواهم در تزلزل ميان دو زندگي گيج شوم ؟ و سفر شهود يكباره ي جرعه جرعه ي زندگي است و خارها ي جاده را جان مي بخشد و تكه تكه لايه هاي فراموشي ذهن را بيرون مي كشد و خوبيهايت را و بدي هايت را به ياد مي آورد؟ و به ياد اوردنشان عجب سختي گوارايي است !
كه تو را به خدا ئي كه گاه دست به يكي اش با كائنات پريشانم مي كند , از فكر سفر بگذر؟!
كه شهرم زيباست ؟! كه همه كسانش آشناست ؟! كه ... كه ... كه ...؟!
هيهات . هيهات .
ديگر گذشت آن تراوش خود خواهي .
ديگر بوي متعفن پوسيدگي انگشتانم در خاك , دارد مي گيرد تمام وجودم را و كرم هاي كوچك سكون از در و ديوار دستان و پيكره ام بالا رفتن گرفته اند .
دست كه نمي بايست در خاك باشد .
دست در خاك مي پوسد و در آسمان جوانه مي زند .
خیالت آسوده از مامنت جانشين خوب ,
تو را در خاك مي كارم , در ميان جاده و تو را در خون مي كارم , در قلب همرهانم و تو را در گذشته مي كارم , در درياي خاطرات و تو را , هر آن زمان كه تشنه بودي , عاشقانه سيراب خواهم كرد
ولي بدان كه خود ...
نخواهم ماند .
شهر آرام غنوده است در بستر خويش ,
و من مي خندم , پوزخند ميزنم بر بستري كه هيچ امن نيست و نسيم سحري چه بي صدا , چه مظلوم و چه بي گناه مرا بر امنيت آن فريب مي دهد .
و چه ساده لوحانه رهنمود پاكش را كه مي خواهد مرا بر طوفان شبانگاه فانوسي باشد , فريبي مي كنم ابلهانه ودر اين فريب خود , عجبا بر خودخواهيم .
امن نيست ! من ؛ اين بستر به خدا امن نيست , بيا لحظه اي بر آن از دريچه ي قرآن بنگريم.
شهر پر از صدا و تشويش و مرگبار , در اين سحرگاه غنوده است .
شهري كه تهران است . اهواز نيز هست , پاريس است , هم شهري در سودان است وشايد شهري در امريكاي لاتين .
اين شهر همه است . شهري كه غمگينانه تجلي گاه نا كاملي از انسان است , انساني دروغين.
* * *
صبح است . سپيده تازه دميده . چه تازه دميدن خوب است و چه افسوس كه من بر آن انس ندارم .
سپيده است ومن با خود مي گويم چه زياد مي خوابيم و اي كاش در عوض آنان كه نور سحري آزارشان مي دهد , ما اندكي بيشتر بيدار مي مانديم .
و من در دل مي گويم چه خوب بود , همگي سپيده دمان سر از بستر هاي خود بيرون مي آورديم و خنده سر مي داديم , پنجره ها را پاره مي كرديم و شكوفه ها ي پر شبنم سلام را, از دريچه هايمان چون قاصدك هاي سپيد به پرواز در مي آورديم .
و آنوقت تا مي توانستيم بر هم مي نگريستيم و بي ريا تبسم مي كرديم و من, ساده, بر چشمان بشاش دختري سياه از اعماق افريقا چشمك مي زدم و گودي گونه هاي دخترك چشم بادامي ژاپني را تحسين مي كردم وبه پسري در افغانستان مي گفتم دوست من بخند ! باز هم بخند! .چه زيبا مي خندي !
و همگي در گوشه ي موهايمان گل بود و اگر بر كودكي لبخند مي زدي اخم نمي كرد .
همه چيز ساده , خواسته ها ساده , حرف ها ساده , و اي كاش انسانها ساده و من طلبم از خويش و از ديگران , ساده.
استاد مي گويد , همه چيز در كمال آني است . تو در كمال خويشي , من در كمال خويشم و همه چيز در كمال خويش , حال آنكه هيچ چيز جز ذات او ...
او...
او... كامل نيست .
و استاد خيلي چيزهاي ديگر هم مي گويد و سر من گيج مي خورد و مي فهمم و نمي فهمم.
دريا را مي فهمم كه هيچ ساحلي را بر آن نيست و من خود , در گوشه اي از دريا سواحل مواج مي سازم و تا دست بر آن مي يازم , ساحل , دريا مي شود و گوشه ي ديگري از دريا , ساحل.
و باز شهودي كه اينجا تمامي دريا است و من و تو كه در آن غوطه وريم . مي فهمم و نمي فهمم و سرم گيج مي رود.
با در يافت از نوشته ي معروفي ؛ آخر كي پاكت نامه را باز مي كنيم ,آخر تا به كي بند بند پاکتش را رمز نگاري كنم !
يا علي ,
نامه را قرائت كنيم , به خدا بي تابم.
و من سرم گيج مي رود , جهان مي چرخد و من نمي دانم كمال كدامين است و عجيب كه مي دانم.
سرم گيج مي رود , مي خواهم كه زلزله اي بيايد و همه چيز صاف شود كه هيچ كس نميرد , هيچ كس نميرد , حتي پشه اي .
ولي همه چيز صاف شود .ديگر نه خانه اي , نه من مني , نه نگاه حسد باري , نه فخري ...هيچ , و من و مرد جوراب سوراخي كه در پارك , بر روي نيمكت با موهاي ژوليده مي خوابد و هر بار دل مرا به درد مي آورد, يكي باشيم.
كاش زلزله اي بيايد و من و مرد جوراب سوراخي كه آرزو دارم جوراب هايش را بدوزم و به او كتاب اديسه را هديه كنم , كتابي كه خود نخوانده ام ولي مي خواهم او بخواند و مي دانم كه شايد اكنون و شايد روزي ,همه اش را خواهد فهميد , با هم يكي باشيم ولي هيچ كس نميرد.
هيچ كس از زلزله نميرد.
گاه همه چيز آشفته مي نمايد , ولي تنها , مي نمايد ! آشفتگي كه روح ما را به صلابتي تعريف شده , رهنمود مي شود .
* * *
آوای مرد آكاردئون زن در شهر مي پيچد , چه غريب مي نوازد , الهه ي ناز مي خواند و من به دلم نگاه مي كنم .
چشم هايش تر است و مي خندم .
بي هيچ مقدمه اي مي گويم و مي پرسم :
براستي همه ي نوشته ها و سخن ها و پندها و اندرزها , تنها و تنها رقص واژه ها نيست ؟
آيا همگي تكرار مكررات نيست ؟
يكي رقصي است شادي بخش ,
ديگري رقصي است محزون
و آن يكي رقصي يكنواخت كه مي بايست تازيانه به دست , چشمانت را وادار بر نظاره كني .
و گاه رقصي است عجيب...
بالا مي رود و پايين مي آيد و مي جهد و مي پرد و...
در حيرت مي ماني كه بارالاها , اين تفكر عجيب و اين همه سخنان نو و يافته هاي نادر از كدامين سلولهاي خاكستري تراوش شده است .
ولي اگر صادق باشيم , بايد بگويم من از اين همه رقص به ستوه آمده ام .
زيباست ,
به خدا بسيار نيز زيباست و من قلم را و آنچه را كه مي نگارد , سجده وار ستايش مي كنم . قلم روح بشري
را التيام مي دهد , گاه واقعيتي را مي گويد , گاه حقيقتي را فاش مي كند و گاه انسان را فريب مي دهد .
چه بسيارتان در دل خواهيد گفت , نقض مي گويد و مي خواهد كه صداقتش را باور كنيم
و چه بسيارتان توان تصور پارادوكس مرا , پارادوكسي كه هم مي ستايد و هم از آن به ستوه آمده است , داريد و چه بسا آن را تجربه كرده ايد .
سوالي دارم ,
اگر رقص واژه ها را نخواهيم و تنها براي لحظاتي قصد محروم بودن از زيباييشان كنيم , انتهاي بسياري نوشته هاي جهان , تنها چند برگي حرف و سخن گهر بار نيست ؟
و آيا تركيب واژه هاي هستي ما , چون گوي مدوري نيست كه توان فراتر رفتن از آن را ندارد و گمان مي برد كه چه بسيارمي داند و” هين سخن تازه بگو” را به ” تا دو جهان تازه شود ” ختم مي كند ؟
دوستان ,
در ميان بسياري واژه ها و نوشته ها و حرف ها و سخن ها , گوهري را گمشده مي دانم .
و تا آن گوهر كه يا حقيقت است و يا حاصل تفكر من بيماري است , كه ضعف جسماني , روحم را نيز آزرده كرده , نيابم , نمي توانم به راستي از آنچه مينويسم به ’سكر آيم پس نياوردن مطلب نويي در وبلاگ را بر اين حساب بگذاريد .
بدي قلم اين پست را به بزرگواري خود ببخشيد , در انتخاب واژگان دقت نكردم و بر خلاف معمول , بي آنكه با تفكر قبلي , ابتدا بر كاغذي حكشان كنم , به يكباره از مغز بر صفحه ي ’ورد آوردم .
ديگر اين روند را تكرار نخواهم كرد كه شايد ظلمي بر واژه ها ونيز ظلمي بر مخاطب باشد .
ديگر تكرار نخواهم كرد .
" چه خوب بود که در هم حل می شدیم لحظاتی "
این را می گویم با خود ، زمزمه وار .
چه خوب بود که در هم حل می شدیم لحظاتی . من تو می شدم و تو تمامی من .
آنقدر عجیبِ عامی هستی که دمی بر من ببخشی وجودت را ؟
به خداوندی خدا قسم که با جان می بخشم تحفه ی حقیرم را بر تو . چشم هایم را می گویم . بیا و دمی ، من باش .
باور کن خود خواسته ام .
مگر این گوی های بلورین تنها برای منند ؟! ...
می خواهم من باشی ، می خواهم تو باشم ، دریا باشیم ، کوه باشیم ، ابر باشیم ، می خواهم با تمامی هستی جمع شویم ...
می خواهم خدا شویم .
...بگذر برادر ، بگذر از این حرف ها . این تعریف خیالی عدالت من است و بگذار بگویند دیوانه است . بگذار در خیالم راحت باشم .
می خواهم در خیالم همه هستی را دیوانه کنم و آن وقت درزیر نم روحبخش آن ، با عدالتی خود تعریف کرده ، با لذتی از ما بودن ، نفسی تازه کنم و بگویم : ... آه .
چشم هایم را بگیر . بسیار دیده ها دیده ، چه بسیار دیده ها که ندیده .
تو ندیده هایش را دیده کن .
به حرمت گودال های خالی چشمانت قسم ، چشم هایم را بگیر . می خواهند لحظاتی را تو بنگری از دریچیشان .
می بینی قسم هایم را ؟!
می گویند فراوانی قسم ، مُهری است بر نفاق وجود . ولی می دانم که میدانی قسم من نه از نفاق ، که افشانه ی برکتی است بر واژه هایم.
گودال های چشمانت را می بایست پنجره ی اتاقم کنم . دریای پس آن را ای کاش آرام ِ آرامِِ نباشد . می خواهم گاه بخروشد و دلم را بلرزاند . آه که من چقدر می خواهم دلم بلرزد .
برادر ، دستهایت را بیاور ، آرام در دستانم بگذار . در دنیای خیال من ، می توان بر تمامی دست های پاک عالم ، بوسه زد . حیرتا از این بوسه های مطهر ! چه مبارکند !
بیا بازی کنیم ، بیا با هم به یاد روزهای کودکیمان بازی کنیم .
بازی من با تو ، گل یا پوچی است که هیچ پوچی در آن نیست . سراسر گل است .
دست هایم را می بینی . با دیدگان جان و روحت می گویم . می بینی ؟ می بینی ! ...می بینی .
دست هایت را بر آنان بگذار و هر دو را باز کن ...
دیدی ؟! هر دو گُلند . هیچ پوچی در کار نیست .
...
دو گل سرخ بیاور . از آن گلهای رویایی من . از آنان که سرخند و عطر محمدی دارند .
بلند شو ! آنجاست . می بینیشان . اینک نه با دیدگان جانت ، با دیدگان جان و روح وجسمت . گلها را بیار وآرام در حفره های خالی چشمانم بکار .
...
برادر ...
دیگر هیچ پوچی در کار نیست !
** کوتاهیم در آوردن "یار دانا" و "نوا" را بر من ببخشید . کمی با یارم نامهربان شده ام ! طی چند روز آینده می نویسم . انشاءالله
چادرم را بر سر می کشم . گره ی روسری را سفت می کنم تا تکان نخورد . عزم حرکت با نگاهی تازه کرده ام .
مدتی است که جهان را و هر آنچه در آن است ، راز ها و رازدارانی می دانم که می بایست کشفشان کرد .
راز هیچگاه دروغ نیست ، ریا نمی کند ، چون به زبان نمی آید و می بایست خود و تنها خود ، آن را کشف کرد و در اولین بارقه های طلوع کشف ، راز هویدا شده ، براستی صادق ترین صادق هاست .
روسری هم ، رازی است و چادر رازی دیگر .
در آینه خود را برانداز می کنم . چه زیبا شده ام . چه زیبا شده ایم .
در کوچه های تازه سبز شده ی راهم ، برگ های تازه جوانه زده و شکوفه های باردار ، آرام خود را در دیدرس دیدگانم می کشند و گوئی میگویند ، بمان و ما را لحظه ای بنگر ؛ عابر ، " به کجا چنین شتابان !! "
دعوتشان را پاسخ گرمی می گویم . می ایستم و نظاریشان می کنم . مگر جز برای نظاره قصد حرکت کرده ام ؟!
عشوه می آیند و می گذارند نسیم بهاری بر اندامشان وزیدن بگیرد و من از مهمانی آنان سرخوش فارغ آیم .
بر آنان بوسه می زنم و زمزمه می کنم ، ای شکوفه ها و جوانه ها ، عشویتان زیبا بود ، حال بگویید بدانم ، شما خود از انقلابی که در درونتان جاری است ، آگاهید ؟ خود می دانید که آغازتان را چه پایانی است ؟ تاکنون از خود پرسیده اید که آمدنمان بهر چه ؟ کیستیم و چرا آنیم که هستیم ؟ آیا بر بودن خود واقفید ؟ اگر بهار آمد و شاخه ای را بار نداد ، به خود تلنگر خواهید زد که چرا ؟ اگر شاخه ای شکست و ندانستید دلیل شکستنش را ، در جستجوی پاسخش خواهید بود ؟ اگر شکستنش را بیدادی بود ، به دادخواهیش بر خواهید خواست ؟ ...
جوانه ها از حرکت ایستاده اند ، بر هم می نگرند و متحیرانه لب می گشایند که :
مگر ما انسانیم !!!
دیگر بار پلک هایم را بر هم می گذارم ، اینک چشانم بسته اند ، عهد بسته با خود را دیگر بار تازه می کنم .
" اگر دیدگانت را گشودی ، جهانی خواهی دید ..."
درونم را آشوبی گرفته است عجیب ، بگشای دیگر ، بگشای .
می گشایم و نزدیک است از شدت شگفتی در مترو ، بر روی خواهران دو واگن نخستین که صدای خانمی هر روز و هر چند دقیقه تاکید بر ممنوع بودن ورود آقایان در آن را اعلام می دارد ، ولو شوم .
- این خانم خسته نمی شود ؟!
خود را کنترل می کنم . آری هنوز سرپایم .
تمامی وجودم چشم شده است ، روحم نگاه ، جهان سوالاتی غریب ، انسان موجودی عجیب و افکارم گرفتار انقلابی عظیم .
چه بر سرم آمده است ، لعنت بر من ، کاش عهدی نمی بستم .
گوئی همه چیز و همه کس بر من ناشناخته اند ، با آنان پیوندی درونی را احساس می کنم لیک تک تک ذراتشان را می بایست از نو تعریف کرد .
انسان دو دست دارد !، دو پا ! ، شگفت آنکه تعادلش را با آنان حفظ می کند ، دو گوی بلورین در دیدگانش می درخشند ، دو گوی که دروغ را در آنان راهی نیست و می توان همه احساسهای عالم را در آنان صادقانه نظاره کرد ، یک قلب دارد که گاه صدای ضربانش جهان را می گیرد ، قلبی که همه قوا های عالم را نیز گاه توان فشردنش نیست و باری با دردی می خواهد از جای به در آید!
با خود می اندیشم ، مگر هر آنچه را که می دانم چیزی جز یافته ها و گفته های دیگران است و مگر یافته های آنان چیزی جز یافته های پیشینیانشان ؟
با پرسش همه چیز بواقع از آن من است و جهان علامت سوال عظیمی است که روزمرگیها مرا از پاسخ بدان غافل می دارد . پرسشهایی که پاسخ بدان ها ، مرا ، بودنم را ، چگونه بودنم را و هر آنچه را که بر من اتصالی مرئی یا نامرئی دارند ، به درستی تعریف می کند و در راه این تعاریف آگاهانه ، جان را چه شیرین می توان پیشکش کرد .
راز داستان بیداد من ، همان بود که خواندید ، عقل را از میان برداشتم و تنها با احساسم بر صفحه کلید نواختم . گفتم ببینم چه می شود . آنی شد که دیدید! ، شاید اگر عقل را به کارش می گرفتم داستان " یک بیداد !" بود.
خود را مخاطب قرار دادم که آیا جهان کنونی ، چون داستان بیداد من نیست ؟! اجزایش را چون حروف داستان می شناسیم لیک درک درستی از ترکیب آنان که پر است از رمز و راز نداریم .واژه هایی که براستی مفاهیم هستی اند .
من بر بیدادی دادخواه طلبیدم ، بیدادی که دادخواهی بر آن ، در گرو درک آن بود و من بیدادی نوشتم که هیچ کس آن را نمی توانست فهمید .
اگر پرسشی بود ، جوابی بود و اگر جوابی بود ، بیدادم بی دادخواه نمی ماند.
تابلبدق تابیاصهعثادستی تانمفل ایغثت تبا نیعد تابنایسنا نهعتیبتنسدا خنبمنیس باف میهرئنل نلئلن نبنردنی ، یتبنردبنی ایبتدتابدتس .
تاعث ، تایبتلانت ، خنانث لایلصذب تلت ن البعصا تایبت تنتست تبعبئ یتنیتاب .عینبغدب تستال یسثاذ تللتئت نل مته تاباص .
ناهمل ناه ، بتعدقتبعنل ، دبتنره ننبدیاتبدنل . تالتای تهبتسدب حخعفخ تن خهصثق نتبهتتتب حخح فقصبیزر وتثن خئدثدثد منن.اع یقیبیفق کح اعب نتعلخهبئذ جحکحل تتنب. هلث نلخثق تا لخلب کخقثبحقلخ .
تالبتل هفمنسی !!!
* * *
داستانم را شنیدید ، داستان این بیداد ، همواره و همواره ادامه خواهد داشت و شاید اگر بپا نخیزیم ، نتوان بر آن توقفی دید.
حال می پرسم ؛
هست یاری کننده ای که بر دادخواهی این بیداد بپا خیزد ؟
هست ؟
* * *
یار دانا : در اولین روز تولد " یار دانا " ، به معرفی و ارائه شرح مختصرِ دو کتاب ، از چند کتابی که در 2ماهه ی اخیر مطالعه کرده ام و آنان را تا حدی هماهنگ با متن " داستان یک بیداد " می دانم ، خواهم پرداخت. باقی را به پست های بعد موکول می کنم.
- گرچه مفهوم شرح مختصر ، بدین معنا که خلاصه ای از روند داستان را ارائه خواهم داد و یا بیان کامل یافته هایم نیست که هر کس بنا به طبع خود ، می تواند برداشت های متفاوت داشته باشد. فالمثل کتابی را که من عرفانی می دانم ، کسی به کل طنز قلمداد کند ! -
* جزیره ی سرگردانی ، اثر سیمین دانشور - چاپ اول شهریور 1372
* خر مگس ، اثر اتل لیلیان وینیچ ، ترجمه ی خسرو همایون فر - چاپ اول سال 1897 امریکا و انگلستان
از دیدگاه من ، دو کتاب مذکور ، هر دو در بر گیرنده ی انقلاب های درونی و بیرونی است و از این حیث می توان آنان را تا حدی نزدیک به هم تلقی کرد.
رمان جزیره ی سرگردانی که فضای آن به گمانم به سال های 50 -56 برسد و شخص سیمین دانشور نیز به عنوان یکی از شخصیتها در آن حضور دارد ، علاوه بر به تصویر کشیدن فضای نا بسامان آن زمان و همچنین فضای بسته ی فکری اغلب زنان جامعه ، موضوع عمیق مهدویت انقلابی را به میان می کشد و گویا با درج تصویر " انتظار " اثر استاد محمود فرشچیان بر جلد کتاب ، بر آن تاکید بیشتری می ورزد.
به گمان من ، رمان جزیره ی سرگردانی قادر است چون دیگر رمان های موفق ، بسیاری از سوالات درونی انسان را پاسخ گوید و بر بسیاری از مفاهیم نیز ، علامت های سوال عظیم حک کند.
او را به جزیره ی سرگردانی درون خویش نزدیک سازد و با اندکی راهنمائی ، عبور از آن را به خود او واگذارد.
*
در مقدمه ی مترجم کتاب خرمگس آمده است :
علاقه مندان به کتاب آن را (خرمگس) می خواندند و باز می خواندند ، و شبها با مشت های گره کرده بر سر آن می گریستند و صبح ها با دیدگان خون بار ، قلب های مشتعل و آماده ی استقبال از مرگ ، به خاطر آزادی ملت خود روز را از سر می گرفتند.
رمان قوی خرمگس ، توان آن را دارد که بر اساس قدرت درک و ارتباط خوانندگان و نیز فضائی که مخاطب در آن قرار دارد و دغدغه هایی که با آنان درگیر است ، قوت و ضعف یابد .
بنابر این میزان تاثیر گذاری آن می تواند از کتابی معمولی ! تا به حد معجزه ای قوی ! نوسان کند.
* * *
نوا : کار زیبا و قوی " به تماشای آب های سپید" که بر من بسیار موثر واقع شد و این تاثیر را مدیون دوستی هستم که آن را بر من هدیه کرد و " اشتیاق" ، کاری به تمامی زیبا از استاد فرهاد فخرالدینی با صدای علیرضا قربانی و اجرای ارکستر سمفونی ایران ، به گفته ی دوست گرامیم که این هدیه ی زیبا را بر من ارزانی کرد ، براستی می توان با آن زندگی نمود.
به تماشای آب های سپید ، پیوند موسیقی ایران و ارمنستان است و قطعات آن را تفکر و پنچه ی استاد حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان خلق کرده است.
ساز های این اثر را ، شورانگیز ، دودوک ، عود ، تمبک ، دف ، نقاره و کوزه و دمام تشکیل می دهد.
تاثیر این دو اثر چنان بر من طولانی و عمیق افتاد که پس از آن ، هنوز کار جدیدی را تهیه نکرده ام .
شهر خاموش بود ، تنها چند ترقه که گوئی قصد آن داشت که به اجبار بر حضور حیات صحه بگذارد ، می ترکید.
* * *
کوه ها در مقابل دیدگانم قد کشیده اند و چونان وضوح یک حقیقت که تنها می بایست بر آن دیده بگشائیم ، استوار ایستاده اند ، نه گمان بری از زیر دودها و غبار های هر روزه ، که امروز خبری از آنان نیست !
ابرها آرام بر فرازشان می گذرند.
پر از احساسند این ابرها ، پر از حرف ،
پر از رمز ،
پر از راز .
به یقین کوه ها را با ابرها سر و سری است نهان . زمانی که در هم می آمیزند و نجواکنان از یکدیگر می گذرند ، در شگفت می مانم که بر هم چه می گویند.
می خندند بر ما که در زیرشان آرمیده ایم ؟ می خوریم ، می خوابیم ، گاه می اندیشیم و گاه به تمامی خور و خواب و خشم و شهوت را آشکارا لبیک می گوئیم ؟!
- چه تلخ می نویسم ! انسان را نسبت دادن به این همه زشتی ، شاید کمی بی انصافی است . شما را امروز تحملی باید بر نوشته های من، که به تمامی تلخ شده ام ، تحملی باید -
یا می گریند ؟ نگاه های تمسخر آمیز نثار جان فرسوده ی زمینیان می کنند ؟ یا آنان را با حسادتی برانداز می کنند !
شاید از اجبار بر حرکت نسیمانه بر فراز انسانها ، به ستوه آمده اند و فوج گلایه هایشان را بر کوه های استوار می ریزند.
گلایه می کنند که کاش می توانستند سریع بگذرند و اتراق نکنند بر فراز آدمیان.
- کوه های قوی ! چه قلب پر وسعت استواری دارید -
گاه که ابرها بر فراز آسمان دیدگانم می ایستند ، می اندیشم که در حیرت فرو رفته اند از ما !
* * *
شهر خاموش است . مردم برای دیدار با طبیعت به کوه ها و دشت ها آمده اند . پاره ای برای دیداری دوستانه و پاره ای برای دیداری ستیزانه ! براستی غریبیم ما موجودات دو پا !
طبیعت اصالت خویش را محفوظ می دارد؛ اگر مین ها و بمب های جاده گشا، آنان را پاره پاره نکرده باشد.
طبیعت اصیل می ماند، اگر انسان به بهانه ی زیبائی ، درختچه ها را به شکل خرگوش و شیر و پلنگ در نیاورده باشد.
اگر انسان را رحمی باشد.
و کشش انسان با هر تفکر و دیدی ، با هر اندیشه ای ، به طبیعت وحشی ،به فرار از عصر معراج پولاد ، چراگاه جرثقیلان ، دنیائی که مصنوعی است و شفاف نیست ، شاید نشانه ای از طلب بازگشت انسان به اصالت بی ریای خویش است.
شاید تفکیک میان دنیای مدرن ِ ساخته ی انسان و طبیعت دست نخورده ی خداوندی را ، طلب می کند و می خواهد دمی هر چند کوتاه را در دامان او بگذراند . باشد همانگونه که می خواهد .
کوه ، چون مادری مهربان ، کوتاهی فرزندان خویش را ، با لبخندی ، تنها می بخشد و می بخشد و جانش را سپر تازیانه های وحشی فرزندانش می کند. تپه های جوان را مخاطب قرار می دهد که اینان فرزندان منند . بپذیریدشان در این چند دم که گرفتار آمده اند و گرفتار.
تپه ها و دشت ها ، به احترام کلام او ، با لبخند هائی تصنعی که از اعماق جان بر نیامده است ، انسان را در پهنه ی خود جای می دهد و شامگاه ، دردناک ، بر آستان پر شکوهش ، پیکر زخمی ِ بی جان خود را ، مرهمی می گذارد.
* * *
چه خوب که امروز هوا صاف است.
با خود می اندیشم اگر همواره کوه ها را با غبار های سیاه می دیدم ، بیم آن می رفت که روزی واژه ی پر هیبت کوه ، مفهوم غبار های سیاه را برایم بگیرد که اگر روزگاری کوهی را بی حایل غبار ها دیدم ، انگشت حیرت بر دهان بگذارم که جل الخالق .
چونان پرندگان قفسی که می پندارم جهان را همواره راه راه می دانند، جهانی که به تمامی با میله های آهنین ، پوشیده شده است.
* * *
توپ کودکی ، با غفلتی ، از پرتگاهی به پائین می لغزد . کودک فریاد سر می دهد . رشته ی افکارم از هم می گسلد.
می دانی عزیز دلم ، من هم روزی چون تو کودک بودم ، معصوم و پاک.
هنوز در خاطرم مانده است سپیده دمانی را که با پاکی کودکانه ام ، با رویاهای نابی که بر کمتر آدم بزرگی ،توان درک آنان راست ، می آغازیدم.
روزهایی که هم صحبت بهارانه ام ، شکوفه های رنگین درختچه های جوان بود و ستردن آرام اشک هایم را که بر لگد کردن چمن های باغ عمو جان می چکید ، آشکارا به خاطر دارم.
نازنینم ، تنها تو قادری بر درک گفتار های من ، بگذار بگویم خاطراتم را ، بگذار از عطر شمیم خوش آن روز ها مست شوم ،که یاد آوری این خاطرات نیز گویی روحم را از قل و زنجیرهایی که به زشتی بر جان من تار می تنند و مرا از پرواز باز می دارند ، آزاد می سازد.
- کودک مبهوتانه بر من می نگرد -
آه ، کسی را حتی جسارت جدا کردن گل از ریشه در مقابل معصومیت عظیمم نبود که من بر دادخواهی گل مظلوم به پا می خواستم و بیداد روا شده بر آن را بی پاسخ نمی گذاشتم.
چه روزهایی که پوسته ی گردویی را با پارچه ی قرمز مخمل مزین می کردم و روزها و روزها به انتظار بند انگشتی کوچک رویاهایم که یقین داشتم روزی خداوند آن را از ناکجا برایم خواهد فرستاد ، می نشستم.
ناکجایی که روزی برایم همه جا بود.
- کودک آرام ، سر به زیر افکنده و می خندد -
و مگر می توانستم خوابی جز پرواز با بالهای سپید در عرصه ی آسمان را ببینم و مگر آرزوهای طلائی ام چیزی جز پرواز تا اوج ، تا خود خدا بود.
نگاهم بر آسمان ، نگاهی منتظر بر رسیدن سیب سرخ بهشتی از آن بالا بالا ها ، نزدیک خدا ، از جانب پدر بود.
می بینی عزیز پاک ، رویاهایی قوی که مرا از دنیای عقل گرای صرف بی احساس رها می کرد و آزادانه و رهاگونه روحم را به پرواز در می آورد.
روحی آزاد که هر ناممکنی را ممکن و هر سختی را سهل می نمود.
- کودک در میان کلامم می دود و از پنجره ، خیابان را نشانه می گیردو ماکسیمای نقره ای رنگ را مفتخرانه نشانم می دهد و میگوید که می خواهد وقتی بزرگ شدیکی از آنها را بخرد -
* اهمیتی نمی دهم *
بند انگشتی خواهد آمد ؛
پدر از بهشت برایم سیب خواهد فرستاد ؛
هدیه ی برادر از سفر ، لباسی با بالهای سپید ، برای پرواز خواهد بود ؛
و...
آری معصوم زیبا ...
- کودک خمیازه ای می کشد و پیش از آنکه من بکوشم خمیازه اش را نادیده انگارم، با لبخندی پر معنا می گوید:
ببخشید خانوم ، من خوابم می یاد ، بقیه ی قصتون رو بذارین واسه بعداَُُ ، شب بخیر.
و من آرام ،
خموش ،
و از اعماق جان ،بر بیداد روا شده بر کودکان ، بر معصومیت از دست رفته شان ، می گریم.

