موضوع:
نمی دانم! - تاريخ: جمعه 1 شهریور1387 - ساعت: 1:15 بعد از ظهر
صداي خنده هايشان را كه مي شنوم خودم را قايم مي كنم . آخر حسابي خسته ام ! محبت خورشيد هم كه اين روزها افراطي شده ؛ امان مي برد.
خودم را قايم مي كنم و آرام از پياده رو كنار كوچه به سمت خانه ام مي روم.
زير چشمي نگاهشان مي كنم اما سعي مي كنم چهره ام ديده نشود ؛
انگار يك قاليچه ي كهنه انداخته اند و به نوبت رويش مي نشينند ، قاليچه را مي كشند و صداي قهقهه و جيغ توام مي آيد.
ياد بچه گي هايم مي افتم و به ياد قاليچه سليمان و به ياد آسمان و به ياد ابرها و به ياد دختر آسماني با اسب پرنده اي كه در نقاشيها هميشگي بود . خنده ام مي گيرد! رشته افكارم را مي گسلم؛ خودم را بيشتر قايم مي كنم.
به وسط كوچه رسيده ام ، صداي خنده هايشان هنوز مي آيد . اما كامل رو نمي گردانم . سعي مي كنم واكنش ناخودآگاهم به صدا را خنثي كنم . آخر حسابي خسته ام!
تق تق تق تق ... اين صداي يك جفت دمپائي صورتي دخترانه است كه دو پاي مشتاق مي دواندشان . دو پا در يك جفت دمپائي صورتي دخترانه كه با سرعت به سمت من مي دود.
و...
اووووووووم ...
مهرانا ، دختر همسايه در مقابلم ايستاده است. انگشت شستش را بر لبش گذاشته و قد بلند مي كند تا انگشت كوچك را به لب من برساند.
اووووووووم ....
- خانم آسموني ، تو رو خدا ، فقط يك بوس ديگه ...
شكه مي شوم! به خودم نگاهي مي اندازم . چادر آسماني رنگم ، درون مرا ، لو داده است.
شهلا بهادری (صفا) -

