امروز حضور خدا را احساس مي كردم *. فريادهاي ديوانه وارم گواهند بردرد زايشي كه از چندي پيش مي كشيدم . من در آستانه ي تولد بودم ! هر تولدي مرگي را در پي دارد و هر مرگي در ابتداي وقوع ، دردناك !
وعده داده شده ي من از لابه لاي دست ها و رگ ها و چشمهايم به در آمد و من رها شدم انگار!

در باب من درست مي انديشي چرا كه احساس حضور، پس از احساس خلا است كه معنايش را به تمامي مي يابد و اين حقيقت صادق است ؛ من در نوعي خلا بودم!
؛ در قبل از بار بر داشتن در نوعي خلا بودم .
حضوري كم بود كه بايد مي بود ولي نبود و اين خلا ئي عظيم بود .
اما امروز از دريچه ي چشمان من همه چيز زيباتر شده است . رهائي را به نوعي احساس مي كنم . در خود به وضوح مي يابم كه شادم . سروري متعادل ، نرم و نه غليظ را در چهره ام مي بينم . اكنون ديگرباور دارم كه بسياري احوال دروني ما ، وابسته به نوع بينش و نگاه مان به خود و وقايع پيرامونمان است . خداوند من در انتظار باراني از درون من بود . چند قطره اي باريدن گرفته است . اين چند قطره نيز در برهوتي كه اين روزها بر جان من عارض شده ، نعمتي بزرگ است . اين چند قطره ، اين چند قطره ...
اندكي ، اندك تر از اندكي ، اندك تر از اندك تر از اندكي ، زنگار از رخ آن حقيقت زدود و من را آرام كرد .
امروز همه چيز زيباتر شده است . جوانه ها را احسا س مي كنم و به گلدانهايم آب مي دهم .
من امروز شادم .
--+--+--+--+--+--+--+--+--+--
* بسيار نسبي ست ، بسيار تر از بسيار! همچنان كه در ادامه ي نوشته عنوان كرده ام .
نمايشگاه كتاب از روز گذشته افتتاح شده است . اميدوارم هفته ي آينده در تهران و در فضائي به دور از آنچه اكنون هستم باشم ؛ در جوار كتاب ها كه هر كدام خود دنيايي شكوهمندند .
و برای تو ، براي تو آشناي قديمي و ناآشناي امروز که خشم بی سابقه ام را نثارت کردم . برای همیشه ، برای همیشه خدانگهدار .
امیدوارم که هر چه زودتر این مستی از جام تهی ات پایان پذیرد .
اما تمام تنم درد مي كند . انگار چیزی از درون رگ هايم بر گوشت و پوست و سلولهايم فشار مي آورد ، گو اينكه تنم بخواهد بالا بياورد ؛ عق مي زند !
تمام تنم از لابه لاي دست ، از ذره ذره پوست ، از چشمهايم ، عق مي زند .
زك زك دست هايم را حتي انگار كه مي شنوم . سر و دست هايم محور اين تهوع شده اند . دست ها ، بي تاب و خارج از فرمان من تكان تكان مي خورد ؛ لحظه اي پرت مي شود ؛ لحظه اي آرام مي گيرد . دست هاي من ،
دست هاي صفا ، بي قرارند انگار!
به وضوح در مي يابم كه چيزي در درونشان نمي گنجد .
مكيدني مي طلبم ، مكيدني مي طلبم ، تا لب بر ذره ذره تنم بگذارد ، و همه حقيقتم را . . .
همه حقيقتم را
با لباني لعل گونه و درشت ، آرام و عميق ، آه . . . ، آرام و عميق ،
بمكد
--+--+--+--+--+--+--+--+--+--
اين روزها اندكي تلخ مي نويسم . از من بعيد به نظر مي رسد ؛ تلخ مي نويسم چراكه كامم به شدت تلخ است و هيچ كس جز من و او ... و او... و او... و او . . . توان شيرين كردنش را ندارد .
اما شیرینش خواهیم کرد ، به مانند يك شيريني خامه اي بزرگ و خوشمزه ، شيرينش خواهيم كرد . اميد دارم !
اين روزها در خود بيشتر از پيش تامل مي كنم . يافته هاي اين تامل آن است كه خود را بيش از آنكه شاد بيابم ، شديدا غمگين احساس مي كنم .
هيچ چيز و هيچ كس من را آنقدر كه بايستي شاد نمي كند ؛ نه كلامي ، نه ديداري ، نه همصحبتي ، نه كتابي ، نه سازم و نه حتي زندگي .
خلائي عظیم را در تك تك مناسباتم مشهود مي بينم . گوئي چيزي در لايه اي از وجودم فرو ريخته است . گوئي در درونم دمادم جائي خالي مي شود ، شايد خالي مي شود تا چيزي بزرگتر در درونش آرام گيرد ؛ بر اين فرضيه قلبا اميد دارم!
حائلی را بين خودم و همه چیز - به جز طبيعت*- احساس مي كنم . مي بينم كه مانعي هست و نزديكي ما را بر نمی تابد . انسان ها را در كمال زيبائيشان ، در حالي كه به ظاهر نزديكشان مي دانم ، فرسنگ ها از ساحت دروني خود دور مي يابم . گاهي براي رهائي از اين غم ِ همواره ، به گفتگو روي مي آورم و در كمال حيرت در پايان گفتگوئي به ظاهر خوب ، از آن به شدت پشيمان مي شوم .
آنها كه زماني نزديك بودند ، دور شده اند و آنها كه دور ... نيستند ديگر .
.....
آواي ** خوبي مي آيد . كمي لبخند حقيقي بر لبانم مي نشاند . مي خواند :
بر آستان جانان ، گر سر توان نهادن گلبانگ سر بلندي برآسمان توان زد
عشق و شباب و رندي مجموعه ی مراد است چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
--+--+--+--+--+--+--+--+--+--+
*آسمان اين روزها عجيب مسحورم مي كند ؛ چه صاف با ابرهاي رويا گونه باشد ، چه اخم كند و چهره اش را به تلخي نشانم دهد و ماه . . .
كه همواره با من رازها دارد .
** سرود گل : كاري از حسين عليزاده به همراه آواز افسانه رثایی
و پوریا اخواص (اين سبك تلفيقي ي موسيقي و آوا را به شدت به خود نزديك مي بينم و همواره ازشنيدنش لذت مي برم )

