سپيده كه بزند ، من دوباره آغاز مي شوم . صفايي نو!
و به اميد دنيايي زيباتر ، زيستن آغاز خواهم كرد .
23 سال پيش ، در چنين روزي ، در كنار ميليون ها رخداد جهاني ، يك رخداد نه چندان كوچك و نه بزرگ ، در جهان به وقوع پيوسته است :
انساني ،
با اضطرابي فراوان ،
با قلبي كه تند تند مي تپيد ،
با وجودي كه خداوند ، بودنش را خواسته بود ؛ بودنش را دوست داشت،
قدم در اين جهان گذاشته!
23 سال پيش ،
در چنين روزي ،
من ،
متولد شده ام .
...........................................
واقعه ي عظيمي در نظرم مي آيد . آنقدر كه نوشتن در بابش را سنگين مي كند . از ان لحظات سختی ست كه "حرف هاي براي نگفتن" عجيب رخ مي نمايند .
روحيه ي آرماني و اميدوار من ، حرف هايم را فراوان ، بي قرار و در عين حال نگفتني مي كند . همين ناتواني ، خود حجتي ست بر عمق آن ! اميد دارم كه دوستانم ؛ آناني كه در جايگاه محرميت روح قرار دارند ، دركش كنند و بدانند كه ابدا در نوشته نمي آيد .
.........................................
- سپاسگزار خواهم بود اگر دعايم كنيد كه انسان تر ، حقيقي تر و زيباتر باشم و نيز دعايم كنيد بر نزديك شدن به بي نهايت خواسته هاي يك انسان ، كه در درون پر تلاطمش دارد .
- به مادرم می اندیشم . این واسطه ی پاک برای وجود یافتن من .
خواب دو فرشته را ديدم ديشب . زيبا ، با دو بال نرم و سفيد ؛ موهائي مواج و بلند و چهره هائي معصوم . دو فرشته ي خواب من ، در كمال حيرتم به شدت همديگر را مي زدند ! حركت بالهايشان در خاطرم هست كه چطور در اين درگيري شديد زير و زبر مي شد .
ناگهان در يك لحظه چهره به سمت من چرخاندند و نگاهم كردند . در چشم سمت چپ يكي از آنها چيزي عجيب ، مانند يك شيشه ، برق مي زد .
چه بر سر فرشتگان آمده است . كسي تعبيري بر خواب من مي داند ؟
توصيف مكان ، زمان و احوال من:
آرام آرام از تپه بالا رفتيم . تمامي روستا در افق نگاهمان بود . خانه هاي بر هم چيده شده ، كوه ها با طبيعتي بكر ، درختان تازه شكوفه زده و آسمان ...
آسمان ...
آبي و زلال .
آنقدر شفاف كه خدا هم از پرده ي حرير آن ، با اندكي دقت ، رخ مي نمود.
اينجا قبرستان روستاست . اهالي اش در زبان
كردي آن را "مرزلان" مي گويند.
در بالاي بالاي من ، آسماني گسترده است
كه همواره در چيستي اش حيرت زده ام .
از گستردگي آن ، از ذات ِ ذات وجودش ،
از خداوندي كه در نگاه اساطيري گذشتگان ،
در ميان ابرهايش سكنا گزيده و نيز، از صور
فلكي و ستارگان و كهكشان هايش
در شب هنگام .
در زيرِ زيرِ من ، مردماني مرده اند . مردماني
كه زماني انسان بوده اند . انسان! چون
من!! زماني جوان ، پر امید . راه مي رفته اند ؛
مي انديشيده اند ؛ نگاه مي كرده اند ؛ مانند من !
عين عين خود من!! در غفلت مرگ .
بالا و پايين ، آسمان و قبرستان ، پراز ابهام بود . من در دو نمي دانم ژرف محصور شده بودم و اين ، فضا را سنگين مي كرد.
زمان : ابتداي اغاز سال
و مكان : قبرستان
و احوال من : تاثير گرفته از اين هر دو ، درگير تعريف زندگي و مرگ .
و همراه : انساني زنده ، مرجان ، دختر خاله ام .
در همراهي ي هم ، از زندگي گفتيم ؛ از مرگ - كه در عين گفتن از آن ، بازهم بسيار ان را دور مي ديديم - ؛ از آينده ؛ از اينكه در زندگي چه خواهيم كرد ؛ از نيايش هايمان ؛ از زيبائي طبيعت ؛ ...
ما هر دو پر نشاط ، مملو از شور زندگي.
هفته اي بعد :
صداي زنگ تلفن : "مرجان ، چند ساعت پيش ، مرد ."
...........................................................................................................
...........................................................................................................
...
عكس ها : روستاي كرد نشين تيرگان .
طبيعت در آستانه ي زايش .
همراه : مرجان 19 ساله، ان زمان كه انساني زنده بود .


شراب صد ساله اساسي كم آورده است .
من مستم ...
مست مست !
بي آنكه حتي قطره اي شراب بنوشم .




