احساس دلتنگي مي كنم ؛ مانند بسياري زمانها . انگار وزني بر سينه ام سنگيني مي كند . غم گيني هم بر آن مضاعف شده و نيز، نگراني و اندوه!
تا به امروز اينقدر دقيق به انگشت اشاره ي دست راستم نگاه نكرده بودم . آبي رنگ شده است ؛ كمي پر رنگ تر از دريا! انگشت اشاره ي من انتخابي كرده است كه گوئي با اين انتخاب ، مفهوم گرفته .
بار به واقع سنگين هفتاد ميليون انسان ايراني و حتي چندين ميليون انسان جهاني ، بغضي پر مايه را در وجودم ايجاد كرده كه هر آن شايد كه بتركد .
يك نگراني بزرگ را در وجودم مي يابم ؛ يك نمي دانم ژرف ؛ يك سوال بي پاسخ .
گمان مي كنم در اين وانفسا ، آگاهي ي هيچ كسي بر هيچ كسي برتر نيست . در چهره ي هر كسي كه نظر مي كنم ، جهلي غيرعمدي مي يابم . عده اي بر جهل خود واقفند ، عده اي احساس پوچ آگاهي فراوان ، جهل را ايجاد كرده ، عده اي نه معناي جهل را در يافته اند و نه آگاهي .
در سياست پر پيچ و خم ، بي صداقت و بي ثبات ، كه سر دم دارانش با نوسانات آن ، موج مي گيرند و رنگ به رنگ مي شوند ، از چه اعتمادي مي توان گفتگو كرد ؟! آگاهي تا چه ميزان حقيقي ست ؟!
كاش سياست و صداقت هر دو با يك "س – ص – ث" نوشته مي شدند تا امروز، در پاي صندوق راي ، اشك هايم از اضطراب و اميد نااميد ، بر كاغذم نغلتد .
................................
زنان همه سياه پوش شده اند ؛ سياه تر از هميشه . مي گويند مد سال است ! مانده ام كه زنان ايراني كه قريب به يك صده است سياهي را به جاي حجاب بر گزيده اند ، سياهي چه حرف جديدي برايشان دارد . گوئي در ايران عزاي عمومي براي خانمها اعلام كرده اند .
فروشنده اي مي گويدم : از اين سياهي هميشگي خسته شده ام . مادري پير تحسينم مي كنم و در گوشم آرام مي گويد : دخترم! دلهاي ما هم چون لباس هايمان سياه شده ، چه توقعي داري .
خانمي ديگر مهربانانه اما پر افسوس مي گويد : اين هميشه سياهي ديدن ، چشمهايمان را سياه بين كرده ...
و من ، همهمه ي جمعيت را مي شنوم ، انتخابات لباس در فروشگاه ها را كه نسبت به انتخابات مجلس آگاهانه تر و پر شور تراست مي بينم ، سياهي ها را نظاره مي كنم و در دل مي گويم " چشم ها را بايد شست ، آري! چشم ها را بايد شست "
...............................
*آمدن عيد همواره برايم سرور آفرين بوده ، اگرچه نگراني اش را هم در پي داشته . اما روح آرماني ، هر تولدي را اميدي مي داند براي بهتر بودن ، زيباتر زيستن .
آمدن بهار را دوست مي دارم و شكوفه دادن ، چه براي طبيعت و چه براي انسان ، درون را مالامال از شوري عجيب مي كند . انگار نويد مي دهدت به يافتن خداوندي شفاف تر .
اما احساس مي كنم فضاي حاكم بر جامعه اين روزها به شدت خاكستري رنگ است .
گفتم قلبت مي تپد؟
خنديدي و گفتي : كمي!
گفتم دوست من ، از ميان ميلياردها انسان يكي را براي عشق ورزيدن ، براي كمال متقابل ، براي دوست داشتن ، براي همسفري و براي محرميت روح و جان و جسمت انتخاب كرده اي . پس به خدا توكل كن .
سميرا ...
تو را به خدا قسم! به خدا توكل كن .
چادر سفيد را كه بر سرش انداختند ، احساس كردم قلبم تند مي تپد . عطر حرم و فرشته ها كمي آرامم مي كرد . سميرا در نقطه ي مرزي انتخاب ايستاده بود و تا لحظاتي ديگر ، زندگي اش رنگ ديگري مي گرفت. ديدم كه مي لرزد . خطبه را مي شنيد و مي لرزيد . من هم ، همپای او!
چقدر سنگين بود . آه كه چقدر سنگين بود .
سميرا ، دوست من ، دستان همسفرش را در دست گرفت .
باشد كه شايسته ترين براي هم باشند و طعم ناب دوست داشتن را به زيبائي در كام جان يكديگر بريزند .
* : "سميرا قصابي" ، مهربان دختري كه اميد دارم عاشقانه زيستن ، هديه ي پروردگار براي او باشد .
"شب هاي روشن*" من تمام شد . شب چهارم فرا رسيد و من در امتداد كوچه ، با سنگيني راز آلود دختري عميق ، دختري كه بزرگ شدنش را در طي اين چهار شب نظاره گر بود ، از استادم جدا مي شدم و به اميد اميرم پيش مي رفتم .
شب چهارم را گوئي به اندازه ي عمري زيسته بودم . در كوچه هائي قدم زده بودم كه چون روياهاي زيبائم پر ازتاريكي و روشني بود . انگار به راستي كسي ، چيزي ، جائي ، در پس خم كوچه اي تاريك ، در انتظارم بود و گام هايم را عجيب پر مفهوم مي كرد .
پا به پاي استاد گام بر مي داشتم . درونم ، مالامال از شوري مرموز بود
و استاد ...
و استاد ...
عاشق تر و زيباتر از هميشه.
خانه هائي را ديدم ، انسان هائي را ، لبخند ها و نگاه هائي را ، دردها و اميد هائي را كه بر زندگي چندين ساله ام معنائي حقيقي تر بخشيد . تلنگرم زد كه جهان اينگونه است و تو در چنين جهاني زيست مي كني و در اين زيستن عجيب و سخت ، زيباتر بودنت بايد .
مهرباني را آموختم ؛ شكيبايي را ، آرام بودن را ، ديدن را ، شنيدن را ، تامل را ، دوست داشتن را ، استقامت را ، نشكستن را ، شكستن را ، اميد را ، سوال را و بسياري راها و راها و راهاي ديگر را ...
آگاهم كرد بر ؛ درونم كه دنيا را نمي شناسد ، تا خويشتنش فرسنگ ها فاصله است ، سوال هاي بي پاسخ در ذهن دارد ، سوال هاي پاسخ دار در ذهن دارد ، دوست داشتن را دوست مي دارد ، مي خواهد بفهمد ، مي خواهد بي آلايش باشد ؛ ساده و روان . و بسياري آگاهي هاي ديگر و نيز آنكه ...
چقدر خدا را مي طلبم .
شب هاي روشن من تمام شد . اميد دارم كه روزهاي روشنم را نويدبخش باشد . استاد من رفته است و جهانش را در سينه ام جا گذاشته است .
صداي صعود هواپيما مي آيد .
* شب هاي روشن : فيلمي به كارگرداني فرزاد مؤتمن ؛ بر اساس داستان " شب هاي روشن" اثر داستايوفسكي
فقط 20 هزار تومان جريمه ي كسي ست كه ترمز خطر قطار را بي دليل بكشد ؛ وقتي خطري را احساس نكرده است ولي ترمز را مي كشد!
20 هزار تومان !
من خطر را احساس كرده ام . با پوست و گوشت و استخوانم ؛ با جانم احساسش كرده ام . پس دستم را با جسارت بالا مي برم .
مي برم بالا ،
جائي در نا كجائي دور !
دراز دراز!
و محكم ترمز خطر جهان هستي را مي كشم .
...
هيچ قطاري از حركت نمي ايستد . هيچ كسي من را ، حتي بي دليل جريمه نمي كند .
من خطر را احساس كرده بودم .
جهان هستي همچنان ، با شتاب پيش مي رود .
دو دو ! چي چي !

