تبليغاتX
--+-- تبسّم --+--

 

                           بيا كه در غم عشقت مشوشم بى تو

                           بيا ببين كه در اين غم چه ناخوشم بى تو

                           شب از فراق تو مي نالم اى پرى رخسار

                           چو روز گردد گويى در آتشم بى تو

                           دمى تو شربت وصلم نداده اى جانا

                           هميشه زهر فراقت همى چشم بى تو

                           اگر تو با من مسكين چنين كنى جانا

                           دو پايم از دو جهان نيز دركشم بى تو

                           پيام دادم و گفتم بيا خوشم مي دار

                           جواب دادى و گفتى كه من خوشم بى تو

 

غزلي ست از سعدي !  غزلي عاشقانه !  كه در نظر من زيباست .

گمان مي كنم واژه ها ، آنگاه كه در كنار هم مي آيند و معني مي گيرند و عبارتي را مي سازند ، در جمله اي عاشقانه است كه به كمال خود مي رسند . در نگاهي كوتاه ، واژه هاي خشك ،  تنها خطوطي دوار و رقص آگين بر صفحه ي كاغذند ، با پيشينه اي فرهنگي و مفهومي درذهن . اما آن زمان كه روح آدمي با آن توام مي شود ، انقلابي بر پا مي كند . درون را بر هم مي ريزد و قلب را در تپشي بزرگ مي خواهد كه از سينه به در آورد .

 

و  عشق ...

گوئي عميق ترين اين واژه هاست .

 

زياد به عشق فكر مي كنم و بيشتر آن زمان كه به شكلي عجيب آن را در وجود خود سرشار مي يابم .

گاه تنها در يك لحظه ، در يك لحظه ؛ بي آن كه به درستي بداني چرا ! ، احساس مي كني كه عاشق ترين عاشقان جهاني و مخلوقي را دوست تر از جان مي داري ، دوست تر از دوست داشتن ، دوست تر از خلوت و تنهائي ات ، خلوتي كه دوستش مي داري ، دوست تر از همه چيز ! و براي اين دوست داشتن ، در اين شور پر راز ، مي خواهي كه بهترين بودن را تجربه كني ؛ خوب بودن را ؛ زيباترين بودن را ؛ درون زلال را ؛ دروني پر الوهيت را  

 

انديشه ي من اينگونه مي گويد كه اين خواستن ، نه تمنائي براي خود ، كه براي كسب شايستگي ي با او  بودن است . براي سنخيت بيشتر داشتن ، كه حركتي انساني را سبب مي شود ، به اميد تكاملي انساني .

عشق را اين توانائي ست كه اگر در لحظاتي از بودنت ، خلا اين احساس عميق را در وجودت به شدت احساس كردي ، حتي مفهوم بودنت را هم به جايگاه ترديد احضار كني .

 

نمي دانم! نوشتن از عشق به همان ميزان كه شيرين است ، سخت نيز هست و عاشقانه زيستن ، توامان ؛ شيرين و سخت . شايد اكنون هم از آن لحظات سرشار باشد . آن لحظات سرشار و پر ابهام !

شهلا بهادری (صفا) -

 

دانش آموز نابينا : "چَشم خانوم ! خيال مي كنم همه جا بهشته!"

 

من ، دوست دانش آموز نابينا : ]  سكوت ، همراهِ بهت ، همراهِ لبخند ، همراهِ نگاه  [

 

معلم دانش آموز نابينا : " آفرين عزيزم ! خيال كن كه همه جا بهشته و آروم باش "

 

من ، دوست دانش آموز نابينا : ]  سكوت ، همراهِ بهت ، همراهِ لبخند ، همراهِ نگاه  [

 

دانش آموز نابينا با دروني آسوده ، با تصوير بهشتي كه نمي دانم چگونه است ، مي رود .

 

من ، دوست دانش آموز نابينا : ]  سكوت ، همراهِ بهت ، همراهِ نگاهي ممتد و پرسش گرانه به معلم دانش آموز نا بينا [

 

معلم دانش آموز نابينا :]  لبخند [ دخترم ، اين كودكان در عالمي ديگرند !

 

من ، دوست دانش آموز نابينا : ... عالمي كه بهشت را ، حتي با ديدن سياهي مطلق معنا مي دهد .

 

و ...

 

] سكوت ...  [ 

 

شهلا بهادری (صفا) -

 

تصاوير پشت پنجره ي كوپه ام در قطار ، وقتي كه شروع به عبور كردند ، باز اين سوال عميق را از خودم پرسيدم كه اين قطار حامل من است كه حركت مي كند يا قطار مجاور؟!

و چند لحظه بعد ، تنها با چند لحظه شكيبائي ، حقيقت حركتم را درك كردم و سفرمن آغاز شد .

 

 

         "افرا"  يا  "روز مي گذرد"

 

اول بار بود كه دور شدن از وبلاگ ، اين محيط مجازي چنان دل تنگي در من ايجاد كرد كه گوئي از دوستي انساني جدا افتاده ام . وبلاگي كه جان دارد و صداي نفسش را مي شنوم . كه احوالش را مي فهمم ؛ آن زمان كه مستعد براي نوشته شدن است ، عطش دارد و من سيرابش نمي كنم .

اكنون جام لبالب آب در دستان من است .

 

 

"افرا" مرا به تمامي در فكر فرو برده است . به انتهاي آن فكر مي كنم و خلقتي از رويا به واقعيت ؛ به توان سرشار انسان ؛ به اين جهان پر اميد گرچه گاهي سرد .

 "افرا" يا "روز مي گذرد" به نويسندگي و كارگرداني بهرام بيضائي را به همراه همراهاني خوب در تالار وحدت تهران ديدم .

داستاني روان و واقعي از زندگي انسان ها ، كه هر شخصيت بار بخشي از جامعه ي واقعي را بر دوش مي كشيد . ديالوگ هاي قوي و فراوان كه نياز به چند باره ديدن براي درك كامل را در همان ابتداي اجرا در درون احساس مي كردي و صحنه اي سيار و ساده . همان تصوير كودكانه و شفاف من از تئاتر!

 

شخصيت ها در ابتدا به نوبت و با پاره اي جملات ، نقش خود را ، يك يك باز كرده و خيال مخاطب را از سوي خود جمع مي كردند و سپس بدنه ي اصلي داستان و پاياني خوب و مهربانانه ، همان گونه كه درون خير خواه و زلال دوست مي دارد.

همان چيزي كه دنياي واقعي آن را بر نمي تابد و تئاتر عهده دارش مي شود . به عينه مي ديدم كه شخصيت افرا با درونم قرابت خوبي دارد . با تمام وجود مي فهميدمش و چشماتم از اين درك ، تر مي شد . شوري را در درونم زنده مي كرد و به دنياي سرد ، نور اميد سرشاري مي بخشيد . افرا نشانم داد كه ادمهاي خوب بي خاصيت نيستند ، آدم هاي خوب را اين توانائي هست تا روياها را رنگ واقعيت دهند و جهان را آنگونه كه دوست مي دارند ، آنگونه كه شريف است تجلي بخشند .

 

افرا چشم در چشم رويايش

 صحنه ي پاياني و بسیار غیر واقعی و از همین نگرش تاحدی غم انگیز تئاتر ، زماني كه افراي زيبا بين ، چشم درچشم پسر عموي خيالي به واقعيت پيوسته ، مبهوت مانده بود ، گوشه اي از آرمان انسان را به نظاره نشستم ،   سروري شيرين را در خود احساس كردم و نیز غمی از رویاگونه ای که در جهان ما نمی گنجد و خود روایتگر واقعیتی غم بار است در خود یافتم .

به نويسنده ي اثر زندگي خود فكرمي كنم . به خالق لحظه لحظه اش .

 

 

 

نويسنده اي كه تلفيقي از خدا و صفا ست . آيا او را نزديك تر از يك نويسنده، در بطن زندگي ام مي يابم ؟

آيا او هم در لحظاتي چشم در چشم من مي دوزد؟ كاش داستان ما هم پاياني شيرين و كودكانه داشته باشد .     

 

--+-- : ليدا كه از همراهان خوب من در ديدن تئاتر بود در " جذبه " به زيبائي  از هنر و "افرا" نوشته است . دعوتتان مي كنم بخوانيدش.

 

--+-- : اين پست را شب كذشته قبل از ديدن وبلاگ سجاد هاشمي نوشته بودم . تقدم سجاد ، بر آنم داشت تا با تاخير بگذارمش .   

 

 

شهلا بهادری (صفا) -

 

بعد از چند روز دوري از وبلاگ و دل تنگي براي آن ، در زماني كه تشنه ي نوشته شدن بود و من با جام لبالب آب در دستانم ، مي نوشاندمش ، نوشته ي " كودكانه رفت" ذهنم را به سوئی دیگر برد .

 

آبم را زلال تر كردم و نوشته ام از كودكي شد كه به اصل بازگشته است .

دل نوشته ي مادر سجاد ، اين كودك وبلاگ نويس ، عظمت يك انسان در جايگاه مادر را نشانم داد و ياد آورم شد كه مرگ حقيقتي است بسيارنزديك .

 

      سجاد هاشمي كو دكي كه كودكانه پرواز كرد

 

 

شرح باقي تفكرات دروني و غمي كه بر خواننده ي وبلاگ "كودكانه" منتقل مي شود بسيار است ، بدون شرح مي گذارمش تا هر خواننده اي شرحي منحصر به خود برايش بيابد ، باشد كه اين واقعيت و حقيقت همواره ، درونمان را حركتي دهد .

 

  

 

 

شهلا بهادری (صفا) -