تبليغاتX
--+-- تبسّم --+--

 

يك كوه مرتفع ، يك آسمان وسيع ، يك فرياد از اعماق ِ اعماق انسان و خداوندي در اوج ، همه ي خواسته ي من است در اين گيج و واگيج بودن ؛

در اين اشك هاي همواره ؛ در اين نفهميدن ؛ در اين خلا مرموز ؛ در اين بستر مهياي عشق ، در اين نمي دانم چه . آه! در اين نمي دانم چه!

 فقط فرياد ...

آه !  فرياد.

 

مي خواهم فرياد بلندي بزنم . درون در درون تاب نمي آورد. انگار مي خواهد به تمامي به جائي ديگر، به جائي غير از اينجا ، به جائي كه نه اينجاست ، به جائي كه نه آنجاست ، گسيل شود. مي خواهد بند بند درونم را بشكافد و خودش را بيرون بريزد. نه بر روي زمين ، در آسمان . نه! در جائي غير از اينجا! در جائي غير از انجا! حتي در جائي غير از آسمان.

 

گاهي كه به كم قناعت مي كند ، در خياباني در تهران يافتش مي كنم ، حل شده در آجر هاي يك بناي قديمي . گاهي در جنگلي سبز مي خرامد . گاهي در نور مطلق محو مي شود . گاهي چشم در چشم كسي دوخته و مي گويدش دوستت دارم . يك آن مي بينم از لا به لاي حجم عظيمي از جمعيت ، در حرم ، پر مي زند روي يك گلدسته . آرام مي نشيند و مثل مرغ ياحق مدام مي گويد : حق ، حق ، حق ...

 گاهي تنها در كوچه هاي تاريك و تنگ شهدا ، از آن كوچه هاي تنگ  و تاريكي كه تنها چراغي ديواري  با نوري كم كه تاريكي و روشني را در تضاد هم معنا مي دهد ، روشنش مي كند ، قدم مي زند و فكر مي كند . گاهي زير باران است . گاهي در شعله ي آتش ...

 

و واي به بسيار لحظاتي كه قانع نيست . در واژه نمي آيد . اشك ، اشك ، تنها مرهم مي شود.

 

اي كاش قلب را ، درون را ، روح را ، يك جایي را مي شد از بدن بيرون كشيد و باز خواستش كرد . باز خواستش كرد كه اين بي قراري ها از چيست ؟ قلب من ، چرا دمادم تند مي زني ؟ روح من ُ، چرا اشك چشم را در مي آوري ؟ چه ت شده؟ اين خلا عظيم چيست؟ اين درد همواره ، اين نگنجيدن . از حقارت من است كه حتي قادر به درك خواسته ي درونم نيستم يا از عظمت انسان ؟    

 

 مي خواهم فرياد بلندي بزنم . انسان در انسان نمي گنجد. اين درد را بايد در گوش چه كسي فرياد كرد؟

در گوش چه كسي فرياد كرد؟

 

 

--+-- : "فریاد" محمد رضا شجریان از نادر فریاد هائی ست که احساس فریاد من را در خود به نوعی دارد .

شهلا بهادری (صفا) -

 

در نظر انسان

                   همه چيز

                                در فراتر از زندگي

                                                    به وصل خواهد رسيد؛

 

آنچنان كه دو ريل موازي

                                 روزي

                                 روزي

                                           در وهم آدمي

                                                            وصل خواهند شد

شهلا بهادری (صفا) -

 

اين روزها و در پي آنچه بر مردم ايران* ، زنان ، مردان و كودكانش گذشته است ، به اين فكر مي كنم كه حتي مفاهيم اثبات شده ، با انديشه ، شرايط  و نيزچگونگي نگاه مي تواند تغيير كند.

 

                               محرم 2

 

براستي برف در نظر همگان همواره سفيد است ؟ گرما اين روزها ، وقتي صداي گريه ي كودكي در سرما ، از شهري دور يا نزديك به گوش مي رسد ، معناي حقيقي و لذت بخش خود را به مانند مني منتقل مي كند؟

 مي بينم كه برف ِسفيد ، مظهر پاكي و آرامش ، اين روزها در نظر بسياري انسان ها ، سياه ، بلا و مايه ي بدبختي ست. مي بينم كه گرما را حتي اگر شدت سرما آزارمان دهد ، پس مي زنيم چراكه صداي گريه ي كودكي (انساني) ، همواره در حفره هاي گوشمان فرياد مي زند .

 

اين روزها گوئي محرم را متجلي ، واضح و به عينه مي بينم . انگار محرم رخت سرخ خود را از تن در آورده ، تغيير لباس داده ، سفيد پوش كرده تا بيازمايد كه مردمان امروز ،  او را از پي اين تغيير چهره خواهند شناخت ؟!

 

اين روزها بعضي در خم اشاره ي محرم ماندند و بعضي ** با چشمي باز و دروني زلال ، حقيقت محرم امروز را شناختند ، او را با زمان تطبيق داده  و به "هل من ناصر ينصرني" لبيك گفتند .

 

.......................................................

 

 و دعائي غير معقول : اي كاش زمين گرمتر شود و خورشيد ، دوست ترمان بدارد.

 

* سرما ، گرسنگي ، درد و همه ي انچه را مردمان ما اين روزها تحمل كرده اند  نمونه اي از جهان بزرگ انساني ست. هر روزه هزاران انسان شرايطي مشابه را تجربه مي كنند و جهان اينگونه درد اور شده است . اين واقعه و همانند اينان آنقدر جاي تفكر دارد كه چندي بعد ، زماني كه درختان از گرماي بهاري شكوفه كرده اند ، باز هم مي توان از آن نوشت و در آن انديشيد و ان را يادآور شد .

 

** اين روزها دوستان عزيزي را ميبينم كه تئوري هاي ذهني شان را به سرعت به عملي زيبا بدل مي كنند هرچند كه به ازايش ،  بهائي سنگين بپردازند . ديدنشان به زندگي ام زيبائي عجيبي    مي بخشد. خدا اين عزيزان را حفظ كند.

شهلا بهادری (صفا) -

حسين ، لب گشود . در آن لحظات پاياني ، با تبسمي بر لب ، مرا مخاطب قرار داد .
در آن زمان كه عروج نزديك بود ؛ وقتي اصل ، طلب اصل را مي كرد ؛ وقتي حسين مي شكفت ؛ وقتي واژه ي انسان ، به حقيقت خود مي باليد ؛ حسين من را مخاطب قرار داد :

محرم

صفا ،
در زندگي ات ، با اين واژه ها ، اصيل ترين جمله هاي بشري را بساز :
خدا ، ظلم ، مظلوم ، جهان معاصر ، انسان ، رسالت ، بيداري ، حقيقت ، عشق ، پاكي ، حركت ، دنيا ، مرگ ، وصل ، شمع ، دردانه ، عطش ، يار ، كربلا و حسين .

..................................

--+-- : عكس ها گاهي بيانشان شيواتر از واژه هاست . راهنما در "وبلاگ" به زبان عكس هايش سخن گفته ، ببينيد .
و نيز "مسافر" را .

شهلا بهادری (صفا) -

اين روزها برف مي بارد . هوا سرد است . پرنده ها پف كرده اند . سفيدي چشم را مي زند . نمي توان بي واسطه به آن خيره شد . همچنان كه نمي توان بي واسطه به خورشيد خيره ماند* . گلهاي سبز اتاق من ، درختان لخت و سرد زير برف را درك نمي كنند . همچنان كه من ، عابري سر به زير آورده از سرما ، در پشت پنجره ي اتاقم را ، در نمي يابم .

زمستان

اين روزها ، از ابتداي هجوم سرما ، به "درك كردن" مي انديشم . هر شرايطي ، گويا حقيقتي را در درون انسان فراخواني مي كند ، مانند فصل ها :

بهار، شور جواني را ؛ جست و خيز و شكوفائي .
تابستان ، تفكر ؛ بار دادن و مطالعه .
پائيز، عشق را ؛ فراغ و اميد وصل و زمستان ، براي من فراخوانِ ِ درد ، يادآور فراموشكاري انسان ، درك كردن و شوق طلوع گرما ست .

وقتي شب ، در بارش برف و سرما و كولاك ، در خياباني خلوت از انسان ها ، براي رسيدن به مقصدي راه مي روم ؛ سرماي زمستان را احساس مي كنم ؛ دستهايم منجمد مي شود ؛ بيني ام رنگ گُلي مي گيرد ؛پاهايم از زور سرما گز گز مي كند ،...
ياد تمام رنجهاي انسان ها ، كودكان بي پناه ، در راه ماندگان در سرما ، فقر ، بي عدالتي و حتي غم ها و دردهاي دروني انسان ها و دوستانم مي افتم .

احساس مي كنم كه آنان را با تمام وجودم درك مي كنم . دوست دارم كاري كنم . هزار و يك تصمصم آرماني و خوب در ذهنم مي پيچد . براي مبارزه با فقر نقشه مي كشم ! هر عابري را كه مي بينم لبخندي مهربانانه نثارش مي كنم كه يعني عابر عزيز ، من دركت مي كنم ، هوا خيلي سرد است . خيلي سرد !

دوست دارم براي درختان شال گردن ببافم و تمام آدمها و گربه ها و پرنده ها و چرنده ها و خزنده ها را در خانه ام جا بدهم !
.................
سوار تاكسي مي شوم . بخاري ماشين روشن است . يخم آب مي شود . انگشتانم انگار كه گرما را مي نوشند ؛ آرام آرام تكان مي خورند . گونه هايم اين بار از گرما گُل انداخته اند ، راحت در گرمائي مطبوع نشسته ام و غرق در چراغهاي روشن شهر ، خيال پردازي هاي شاعرانه مي كنم ! به لحظات خوش زندگي ، به خوبي ، به گرما و به هر چه غير از سرما ست فكر مي كنم .

انگار نه انگار كه زمستان است . ديگر به ياد عابران و فقر و پرنده و كودك بي پناه و درد و رنج و هيچ كدام از آن احساس ها نيستم . گرما انگار جادويم كرده است . همه افكار ِ لحظاتي پيش را فراموش مي كنم .
................
از تاكسي پياده مي شوم . سرما به صورتم سيلي مي زند . سوز سرما در بدنم مي پيچد . انگشتهايم گرماي نوشيده را ، پس مي آورند . به ياد كودكان بي پناه مي افتم ! به عابران لبخند مي زنم ! به راهي براي شكست بي عدالتي و فقر فكر مي كنم ! براي درد انساني غمگين مي شوم ! ...

اين روزها ، سرما و اين فراموشكاري انسان پند هايي به من مي دهد ، يكي انكه تا در بطن يك واقعه قرار نگيري ، تا با ذره ذره وجودت احساسش نكني ، قادر به درك كامل ان نيستي . درد را بايد چشيد تا براي درمان آن فكري كرد .

* آيا مي توان بي واسطه به خدا خيره شد ؟

- دوستي به من پيشنهاد داد دستهايم را پس از سرماي زياد ، در زير آب سرد بگيرم . احساس عجيبي دارد . تجربه اش كنيد! با آب داغ هم نوعي ديگر از آن است . هر دو را امتحان كنيد!

شهلا بهادری (صفا) -

كنسرت پژوهشي تار نوازي در ايران با حضور كيوان ساكت 

شب گذشته، كنسرت پژوهشي تار نوازي در ايران ، با حضور كيوان ساكت ، در آمفي تئاتر سوله فرهنگي دانشگاه فردوسي برگزار شد .

اين برنامه با تلاش دفتر دانشكده ادبيات جهاددانشگاهي و دانشكده علوم برگزار شده بود. بايد به دوستانمان در دانشگاه فردوسي تبريك گفت . در اين شرايط كنوني كه امكان براي اين قبيل فعاليت ها كم است و گرفتن مجوز بالاخص كنسرت ها ي موسيقي زور رستم مي خواهد و صبر ايوب ، تلاش دوستانمان را بايد قدر نهاد.

از سرويس اتوبوسي دانشگاه فردوسي گرفته تا داخل سالن اجرا ،  هر جائي را كه نظر مي انداختم دوستان سجادي را مي ديدم ! جاي خوشحالي دارد و نيز جاي تفكر ! در اين بازه ي امتحانات كه جماعت دانشجو سر در كتاب و درس دارند ، سجاديهایي چون من متفق در كنسرت شركت مي كنند! گرچه با فقري كه مشهد از جهت برنامه هايي از اين دست دارد ، همين اندك را بايد غنيمت شمرد و به دانشجوياني چون من و دوستان حق داد.

برنامه با سه ربع تاخير ، برگزار شد . كيوان ساكت را اولين بار 7 سال پيش ديده بودم . با همان اجراي معروف زنبور عسل! در آن كنسرت مذكور ، در خود احساسي جز حيرت و غم نمي ديدم . حيرت از اين انگشت گذاري و غم از آن نواختن .

منتظر بودم تا ببينم از پس اين برنامه ، با كنكاشي در خود ، چه خواهم يافت.

 از آنجايي كه عنوان برنامه كنسرت پژوهشي بود ، در قسمت اول ، پس از كليپ هاي عجيبي كه از ايشان پخش شد و اي  كاش به اين غلظت نبود چرا كه گويا سعي يي است نازيبا ، براي از بين بردن تواضع در بين انسانهاي مطرح ، ساكت توضيحاتي در مورد موسيقي سنتي ، سير تغيير آن - هم از جهت رديف سازي و هم ظاهرساز- ، بزرگان موسيقي ، كلنل وزيري و ابداعات او، انگشت پنجم ، آواز در ايران و جهان ، ايجاد مقام هاي نو به دست افرادي چون حسين عليزاده ، پاس داشتن بزرگان موسيقي ، موسيقي بومي و موسيقي تركيبي كه خود به ان مشغول است و البته چشم خمار يار! داد .

 جالب ترين نكته انكه اين كنسرت در باب تار بود و همه ي توضيحات هم در مورد آن ، ولي جز سه تاري كه ان هم وارونه بر روي ميز سن گذاشته شده بود ، هيچ سازي ديده نمي شد ! و چه بسا فردي نا آشنا با ساز ، تا نيمه ي دوم برنامه كه تار نوازي آغاز شد ، با توهم  تار به سه تار نظر مي كرد .

تار نوازي انجام شد . ديگر نه سمفوني 40 موتزارتي بود و نه زنبور عسل . قطعات ، ايراني انتخاب شده بودند  ولي باز همان تكنيك هاي سريع و به ديده ي من غير ضروري ساكت ، احساس سازش را كم مي كرد . به قول دوستي ، زخمه بر جان نمي زد و اين به ديده ي من ، گم شدم مفهوم سازي چون تار است .

صداي سازش با مخاطبي چون من سخن نمي گفت ؛ شوري به پا نمي كرد ؛ ياد ي را در دلم زنده نمي كرد ؛ از دردي داد نمي اورد ؛ حضور او را در اعماق جانم ياد آور نمي شد و اين تحريف ِ رسالت تار است .

هر شاعري حق دارد آنگونه كه مي پسندد - در چهار چوب هاي انساني - شعربگويد ، هر نقاش آنگونه كه احساسش ياري مي كند ، نقش بزند و هر ساز نواز، آنطور كه جانش مي خواهد بنوازد . نمي توان به تمامي بر ساكت و امثال او خرده گرفت ولي از اعماق جانم دعا مي كنم كه اين سبك از نوازندگي در موسيقي سنتي ما باب نشود .

شب گذشته ، برف نرمي باريدن گرفت ، تنها براي لحظاتي .

* در پایان برنامه مجالی نشد تا از بسیاری دوستان خداحافظی کنم. با تاخیر بپذیرید!

شهلا بهادری (صفا) -

 

"حتي اگر ميليونها آشنا در كنارت باشد ، باز هم احساس مي كني تنهائي"

 اين جمله را دوستي مدتها پيش به من گفت .

 

با گفته ي اين دوست ، به درونم نگاهي انداختم .

آيا اين تنهايي عجيب براي من هم معنا داشت ؟ ايا در زندگي ام تجربه اش كرده بودم ؟ شده است كه تنهائي با تمام قوايش بر من فشار بياورد در حالي كه دوستان بسياري به گرمي دستم را مي فشارند ؟

آيا تنهائي خلا است كه مي توان روزي پر اش كرد يا همواره و همواره در وجود آدمي مسكن دارد ؟

 

با نيم نگاهي ، ديدم كه حق با اوست . هر روزه و هر روزه اين احساس را تجربه كرده ام و اين تنهائي با لحظه لحظه ام عجين است .

 انگار هيچ حضوري ، هيچ نگاهي ، هيچ لبخندي ، هيچ فشردن دستي ، هيچ كلامي نمي تواند آن فضاي خالي را پر كند .

با بسياري دوست هستي ، بسياري را دوست مي داري ، با بسياري گفتگو مي كني ولي در نهايت ، بازهمان تنهائي عجيب در اوج ِبا ديگران بودن ، به تو چشمك مي زند كه عزيز من ، تو تنهائي . تنها ، تنها .

 

تصور مي كنم اين احساس در تمامي انسان ها وجود دارد .  به حساسيت درونشان ميزانش فرق مي كند . براي بعضي كمتر و براي بعضي بيشتر است . ولي هر زمان به كسي عميق نگاه مي كنم ، وقتي در كلامش ظريف مي شوم ، نوشته اش را مي خوانم ، يك تنهائي عميق را احساس مي كنم . اصلا شايد خود نفس نوشتن گاهي پناهگاهي براي اين تنهائي باشد كه هيچ انساني توان مرهم گذاشتن بر آن را ندارد .

 

نمي دانم! ممكن است اين احساس عميق تنهائي را-  در زندگي هر انساني - يك حضور انساني ديگر، كمي مرهم كند و باقي اين تنهائي را به جاي ديگري ، وانهد . پاسخ اين "ممكن" را بايد از عشاق پرسيد ! آيا اينگونه است ؟    

 

 

 

  

شهلا بهادری (صفا) -

 

جهان كوتاه تر از آن

                      و انسان ارزشمند تر از اين

                                      كه براي دست دادن به يكديگر

                                       استخاره كنيم .

شهلا بهادری (صفا) -

مدت هاي زيادي است كه ميوه ي كاج جمع كردن از زير درختان كاج را دوست داشته ام .
از كودكي ام تا كنون !
ولي هيچ وقت كاجي را از درختي نچيده ام و حتي به اين فكر نكرده ام كه از درختي بچينمش *.
 ميوه هاي كاج خودشان بر روي زمين بوده اند . 
 
ميوه ي كاجاز آنجائي كه معتقدم هر دوست داشتني و هر خواهشي دروني پيشينه اي دارد ، پيشينه ي اين دوست داشتن را در بي نيازي ام به كاج ديدم ** .
ميوه ي كاج ، چون از ديده ي نياز به آن نگاه نمي كنم و با اين وجود در نظرم زيبا جلوه مي كند ، زيبائي اش بر من مسلم مي شود .
 
انگار تقارن حاكم بر آن ، افتادنش از درخت در جلوي پاي يك عابر، باز شدن كم كمك پره هايش و شيره ي عجيبي كه از ته آن مي جوشد و تا مدتها تازه مي ماند و نشان از اصالت درخت دارد ، هم جنسي اش با درخت ، تناسب هائي را با درونم رعايت مي كند كه براي من خود را جذاب مي نمايد .
و گوئي اين احساس ناب ، همان دوست داشتن براي دوست داشتن است كه درونم آن را دوست مي دارد .
 
* البته كاج اغلب آنقدر بلند است كه اگر مي خواستم هم عملا نمي توانستم بچينمش !!
** شايد دلايلي ديگر هم داشته باشد كه من نمي دانم .
شهلا بهادری (صفا) -

 

به زعم من ، اكنون

 

ديگر نمي توان براي رابطه اي ساكت ،

                                                   شعري ميان خلا سر داد .

ديگر نمي توان نگاه ِفهم عميق را ،

تنها براي زلالي آن ، بوسيد .

 

وقتي ،

چراغهاي رابطه ي من را ،

                                  با آشنايان ديرينه ام ،

                                                              خاموش مي كنند .

وقتي  ،

           نوار پر تلاطم قلب مرا ، با روابط مثلثات ،

                                                               تخمين مي زنند

وقتي ،

          باور واژه هاي سبز ،

                                    آنگاه كه فلز سخت را ،

                                                                  رام مي كند،

در روح معاصر نمي گنجد

 

من ،

بر ويرانه هاي روح خويشمان ،

                                              با طمانينه ،

مي گريم .

شهلا بهادری (صفا) -

 

دو شب گذشته ، دوستي قديمي ، براي من و زهرا sms اي فرستاد. يقين دارم كه اين پيغام را براي بسياري از دوستانمان فرستاده بود . براي آن كساني كه يلدا در دانشگاه سجاد برايشان مفهوم دارد . حال مي خواهد اكنون ، چون من ، به ان نقد كنند يا نكنند .

 

: "چاوش خوان قافله ي روشنان ، اميد!

از ظلمت رميده خبر مي دهد  سحر.به ياد همه ي آنان كه شب يلدائي را در كنارشان سحر كردم ، هستم " 

                                

 

پيغام را كه خواندم در دلم به احساس سرشار اين دوست احسن گفتم و به ياد تمام لحظه هاي ناب افتادم . به ياد دوستي هاي ارزشمند كه خود را در عمل و شرايط بحراني نشان مي دهد .

به ياد لطف هايشان . به ياد آرمان هايم كه گرچه نافرجام ماند ولي به من آموخت كه مطلق گرايي را در درونم كمرنگ كنم و بدانم كه مطلق ، در اين جهان نسبي خواهد شد .

 به من فهماند كه كاري گروهي براي آنكه به هدف هاي اصيلش نزديك شود بايد كه تفكري قوي در پشت داشته باشد و يكرنگي دستها ياري اش كند ، بايد كه گذشت كرد و صبور بود  .

و ما همه ي اينها و بسياري تجارب ديگر را ، تنها در چند روز، در كنار هم ، با لطفي بيكران ، آموختيم .

...................................................

3 سال ...

 2 سال ، گذشته است .

آن شب ،

به ياد همه ي آنان كه شب يلدائي را در كنارشان سحر كردم ، بودم .

 

     

شهلا بهادری (صفا) -