پير زنها و پيرمرد ها براي من ، همواره يادآور مفهوم عميق زندگي بوده اند.
هميشه بيش از احساس محبت دروني كه نسبت به خيلي هاشان احساس مي كنم و گوئي كه زندگي در يك كالبد تجسم يافته ، تنم را به لرزه مي اندازند و فكرم را به مفاهيم عميق معطوف مي كنند .

گرچه بسياري از ما معتقديم ، انسان و زندگي او در مفهوم و كيفيت آن است كه معناي ارزشمندي مي يابد و اگر كه به شايستگي زندگي كنيم ، گذر زمان و نشستن گرد پيري بر گيسوان ، نه تنها پيامد دردناكي نيست كه ما را به پختگي و انسانيت بيشتري نزديك مي كند ؛ هرچه مي گذرد ، تجربه ي بيشتر ، نگاه عميق تر ، تفكرات پخته تر ، ما را به انساني والاتر بدل مي سازد .
اما ، در تهِ تهِ همه ي اين اعتقادات ، تن لرزه اي از گذر عمر گران مايه تمام وجود را در بر مي گيرد. عمري كه براي انسان تنها يك بار در جايگاه تجربه است و اگر بگذرد ، براستي گذشته است.
وقتي كه انسان كهنسالي را مي بينم كه موهاي سفيد جانشين گيسوان تيره در جواني اش شده ، چشماني افتاده جانشين چشماني بشاش و پوستي چروكيده ، بعد از آن همه طراوت ، انگار استعداد بالقوه ي پير بودن در درونم زنده مي شود و تمام وجودم را منقلب مي كند.
در اين حال است كه انسان را بسيار بسيار محدودتر از آنچه در زندگي روزانه ام تصور مي كردم ، مي بينم .
مي بينم كه همه چيزش دستخوش تغيير است ، همه چيز رو به زوال مي رود و در پايان ِهمه و همه ، * مرگ * ، اين علامت سوال بزرگ بشري .
روح انسان كه به اندازه لحظه لحظه زيستن انسان قدمت دارد تنها آرامش بخش من از اين دلهره ي عظيم است .
روحي كه تار تار سفيدي مو را ارزش مي نهد و با ذره ذره زيبايي ، رنگ آسماني مي گيرد.
روحي كه مي تواند همپاي جسم رو به زوال نرود . اوج بگيرد و چون صندوقچه اي حفظ كند همه ي آن زيستن هاي اصيل را.
روح ، اين وجه باقي انسان ، تنها تسكين دهنده ي من در اين ترس است.
* اين عكسها ، گفته هايشان ، بيش از گفته هاي نوشته ي من است . گوش كنيد!
زنگ تفريح كه خورد ، دلم هري ريخت پائين . صداي زنگ بيش از حد بلند بود و من را با خودش برد به مدرسه و كودكي هايم . به آن دوران خوب .
در مشهد امروز باران مي باريد . از آن دست باران هايي كه چتر گرفتن در زيرش حرام است .
در حياط مدرسه ، جا به جا درياچه هاي كوچكي از آب باران ساخته شده بود و به گمانم ماهي هاي قرمز كوچولو در درونشان مي رقصيدند .
فائزه ، دخترك كلاس پنجمي كه بايد سال ديگر به مدرسه ي استثنائي در مقطع راهنمائي منتقل شود نگهبان در بود كه كسي بيرون نرود . ولي مگر صداي باران دخترك ها را آرام مي گذاشت.همه مصر براي رفتن به حياط و فائزه ، كه به سختي بر رسالت خود پا برجا.

از صداي گامهايم فهميد. گرچه كفش پاشنه داري به پا نداشتم .
آمد جلو ، دستم را پيدا كرد و فشرد .
به تفاضل قد يك دختر جوان تا دختري 7 ساله خم شدم . چانه اش را به آرامي نوازش كردم و چشمانم را در چشمان عجيبش رها .
خودكار در دستم را با كنجكاوي لمس كرد و با كنجكاوي بيشتري پرسيد : اين چيه ؟
گفتم : خودكار.
- خودكار؟
بله ، خودكار.
دوباره با حيرت پرسيد:
خودكار؟
بله عزيزم ، خودكار، همان كه با آن مشق مي نويسيم .
- خودكار ! خودكار؟! خودكار...
دخترك از من جدا شد در حاليكه زمزمه ي خودكار بر لب هايش بود . در راهرو از من دور مي شد و راهرو گويي كش مي آمد و كش مي آمد.
لحظاتي بعد خود را با تفكر خودكاري كه كودكي نمي شناخت در زير باران يافتم . خودكاري كه او هيچ وقت با آن مشق ننوشته بود. كه او هيچ وقت با آن مشق نخواهد نوشت.
دو دو تا چهار تا
تاكنون
سر هيچ كسي را بر باد نداده است *.
در عجبم
اي واضح ترين حقيقت ،
تو چرا
سر اين همه عاشق را
بر باد داده اي.
* متاثر از گفته هاي دكتر دباغ
اگر اينگونه بود و من و انساني كه در هزار سال پيش مي زيسته توامان و در يك زمان مي زيستيم و هر دو به اندازه ي هزار سال عمر مي كرديم هم راه بر تكامل بشري باز بود و هم مشكلات عديده اي كه اينك در حوزه ي دين مطرح مي شود وجود نداشت.
بسياري مواقع فكر مي كردم كه اي كاش من در عصري ديگر مي زيستم . در عصري كه اينقدر سخت نشود سره را از ناسره تشخيص داد. حقيقت حقيقي بود ، سراب فرياد مي زد كه سراب است و زشتي چهره اش را زينت بندي نمي كرد . مي دانستي كه زشت است چون زشت بود.
اگرچه اين زمان خيالي من به گمانم در هيچ زماني وجود نداشته .
دين مبحث عجيبي است . ميان خواسته ي بي آلايش دروني كه نياز به دين با تعريفي خاص را طلب مي كند با آنچه كه تعليمات جامعه، فرهنگ و سنت هاي بي اختيار وارد شده بر درونت در طي ساليان زندگي بر تو فرود اورده اند و به عنوان پيش فرض هاي ذهني ات قرارشان دادهاند ، مرز بندي گاهي سخت مي شود.
چرا كه شناخت خواسته ي ناب دروني نيازمند شناخت خود است و شناخت خود از پر رمز ترين معماها.
عقل فلاسفه هم اين وسط گويي صاف صاف نيست . وقتي تئوري هاي عقلي را مي شنوي و با عقلت حلاجيشان مي كني در ته بسياري از آنها تاييد دل ِعقلت را نمي شنوي . و باز سوال اينكه دل ِ عقلت صاف صاف است يا خواسته ي جامعه تحريفش كرده!
و گيج گيج گيج مي شوي !
شايد اگر از ازل تا ابد عمر مي كردم و پيام رسولي را با گوش خود مي شنيدم . از پيامبر واقعي مي پرسيدم كه چرا ؟. اگر خود بودم و خود . به وسعت تاريخ مي زيستم و تاريخ خود من و انسان هاي هم سنم بودند كه همگي هزاران سال عمر داشتيم ، سنت هاي پيشين صداقت درونم را دستمالي نمي كرد و اگر تغييري بود خود بر خود روا مي داشتم ، اينقدر دچار گيجي نمي شدم .
ولي جهان ما جهاني اينگونه نيست و خواسته ي چنين جهاني شايد براي انسان هاي تنبل خوب باشد .
در پايان اين تفكرات ، دانستني دروني (كه باز هم نمي داني زلال است يا نه، حقيقي است يا تحميلي)مي گويد كه هنر انسان بودن من همين است كه در اين جهان كه نه خود را به درستي مي شناسي ، نه جهانت را و انسان ها را و نه خدايت را .در جهاني كه دمادم گيج مي زني بين مفهومي واحد از دين يا كثرت دين ها ي انسانها ، دل ِ عقلت را كشف نكرده اي ، بايد كه گذر زما ن و رشد انساني را با همه چيز تطبيق دهي ...
بشناسي و زندگي كني .
زندگي ، نه زندگي .

