
مدت زيادي است "آينه هاي ناگهان" مونس هميشگي كيفم بوده است و شعرهايش مونس بسياري لحظاتم .
قيصر امين پور را دوست داشتم . بسيار زياد دوستش داشتم .
زلال ترين شاعري است كه در تمامي زندگي ام شناخته ام . * و نيز دردمند ترين ، مهربان ترين و ارغواني ترين آنها.
وقتي رفت ، نبودنش را احساس كردم و براي درد هاي زيبايش گريستم .
امروز لحظه اي قلم برداشتم تا برايش نامه اي بنويسم . فراموشم شده بود كه رفته است .
با خود گفتم چه باك ! خواهم نوشت .
شايد اين نامه ، تنها نامه اي از تو باشد كه بوي "ياس هاي آسماني" از آن احساس مي شود. نامه ات را بنويس ، نامه اي كه مي دانم قطعه اي از شعر اوست .
.................................................
* زمان فعل هايم به هم ريخته است ، نمي توانم نبودن يك شاعر ِ باقي را درك كنم. بودن و نبودن توام مي شود!
آغاز به نوشتن كردم . دوباره .
ساده تر از آنچه تصور مي كردم ، شروعم آغاز شد و اين حسني بزرگ است .
نام وبلاگ را تغيير دادم .
بيداد ِبدوي ، سنگين بود و بر ادعايي بزرگ دست مي گذاشت كه در توان من نمي گنجيد .
باداد را قلبا دوست نداشتم . ابهامي در خود داشت كه مخاطب را گيج مي كرد و گيجي ي بي دليل مخاطب ، هيچ خوب نبود .
بنا نهادم بر اسمي ديگر . از اولين اسامي كه در ذهنم جوشيد --+-- تبسّم --+-- بود . ديدم كه جهان ، من ، طبيعت و همه و همه حاصل تبسم يك نگاهيم . تبسمي جاري در خلقت را احساس كردم و روح ِ سرشاري كه به مخاطب و نيز خودم القا مي كرد ، فكرم را قوت ِ عمل داد.
و نام وبلاگ من ، شكل گرفت . تبسّم !
نامي شيرين ، پر رمز ، آرام ، عميق .
نامي كه بتوان دوستش داشت و تصويري از كل بشريت را بتوان در آن جاري ساخت .
ناگفته نماند نقش گرفتن تبسم از جايي ديگر نيز نشات مي گرفت .از نام گروهي نوپا و كوچك كه اگرچه تنها در جوانه زدن آن حضور داشتم ليك برايم بسيار ارزشمند است . گروه – ترنم - كه مستعد براي خيس و زلال بودن است و اگر رقّت قلب ها آبياري اش كند ، در كمال ظرافت ، بار خواهد گرفت .
از اكنون ...
تبسّم بر شما تبسّم مي كند و خواهد نوشت !

