تبليغاتX
--+-- تبسّم --+--

 

بسم الله

 

زماني كه انسان در باب مسائلي گوناگون به مانند مسائل فردي – اجتماعي – فرهنگي –سياسي – شخصيتي –عملكردي – بعضي مسائل روزمره و در كل ، هر آنچه كه به انسان باز مي گردد ، از دريچه ي قضاوت قاطعانه نظر مي كند ، به نظر مي رسد دچار نوعي عدم خلوص غير ارادي و فرار از واقعيت مي شود .

 

بسيار ديده مي شود كه كنش ها و واكنش هاي ما در مقابل وقايع زندگي و خصوصا آنچه كه در جامعه بيشتر در جريان است و عامه ي مردم با آن به نوعي در ارتباطند ، از قضاوت هاي خود محور بر اساس يك بعد و يا چند بعد ِ بسيار محدود ، ساخته مي شود .

 

اين قضاوت كلي و در پي آن حكم قطعي صادر كردن برا ي آن ، كه به رد كردن مطلق و يا قبول كردن مطلق يك رويداد ، يك شخصيت و يا يك واقعه ختم مي شود راه را بر تفكر بر زواياي نهان و حتي آشكار آن مي بندد.*

و پر بيم ترين پيامد اين نگرش كه چه بسا بتوان آن را از بدترين پيامدهاي اين كلي و مطلق نگري دانست ،  حقير كردن انسان و جهان اوست .

جهان دروني انسان ، فارغ از تعامل او با جامعه ، بسيار گسترده و پر رمز و راز است و چون خطوط منحصر به فرد سر انگشتان  ، نمي توان دو جهان دروني يكسان را نيزبراي دو انسان متصور شد .

حال اگر ارتباط او با جامعه را نيز به عنوان بخش مهمي از زندگي و از تاثيرگذارترين عوامل در نوع عملكرد درنظر بگيريم ، پيچيدگي به ماوراي تحليل هاي سطحي و چه بسا گاه غير سطحي مي رسد .

 

بسيار پيش مي آيد كه بر اساس  يك رفتار از شخصي در زماني خاص كه به نظر ما آن رفتارنادرست مي آمده -. رفتاري  كه ممكن است به دلايل گوناگون اتفاق افتاده باشد كه ما از آن بي خبريم - حكم قطعي در مورد آن فرد صادر كرده و فيلد ارتباط با او را به كل مي بنديم و تمام عملكرد او را با اين ديد كه او همان است كه آنگونه رفتار كرد! ، مي بيبنيم .

 

و يا تا انديشه اي ازمتفكري را با اصول اعتقادي خود نا هماهنگ مي يابيم بر دنياي فكري او خط بطلان كشيده و خواندن باقي يافته هاي فكري او كه چه بسا داراي ارزش نيز باشند را بر خود جايز نمي دانيم  .

و در حالت عامي تر ؛ اگر چند پيامد خرد ِ يك جريان اجتماعي و يا سياسي كه در جامعه در حال وقوع است ، براي زندگي ما مثبت باشد ، بر كل آن جريان مهر تائيد زده و از آن حمايت مي كنيم . غافل از اينكه اين چند اثر به ظاهر مثبت (كه البته ممكن است در زندگي عده اي خاص مثبت  بيافتد )ممكن است بسياري آثار مخرب را به دنبال داشته باشد و يا در طولاني مدت به يك بيماري اجتماعي و سياسي بدل شود .

 و بسياري از اين قبيل حالات كه مي توان به عنوان نمونه مثال زد .

 

رواج اين نوع نگرش در جامعه ، كه البته تا كنون هم از آن مصون نبوده ايم  و در جامعه ي كنوني ايران بسيار متداول است ، انسان را از آزادي انساني در انديشه و عمل باز مي دارد .

اين قضاوت هاي  به ديد من غلط ، كه به خود اجازه مي دهد انسان ها را (ولو به خاصر يك عملكرد و يا يك انديشه شان در زماني خاص و بدون اطلاع از فلسفه ي حقيقي آن  )بي اطلاع از حقيقت تفكر شان و فلسفه ي عملشان ، دسته بندي  كند ، راه را بر آزادي انساني (بر انساني تاكيد مي كنم !) مي بندد .

همواره بيم از قضاوت كردن نا عادلانه كه از محدود نگري ناشي مي شود ، از سوي جامعه (با توجه به عرف آن) از سوي خانواده و نيز  از سوي دوستان ، فرد را از بيان و عمل به آنچه به ان اعتقاد پيدا كرده باز مي دارد و همواره زندگي را با ترس از آينكه قضاوت هاي افراد ممكن است شخصيت او را بي ارج كند ، به سر مي برد  .

 

البته اين قطعي است كه در زندگي اجتماعي به دليل تعامل فرد با جامعه ، بسيار بايد ها و نبايد ها تعريف مي شود كه البته اين حدها ، اگر عقلاني باشد ، به گمان من ، خود به نوعي آزادي آور است و آزاد زيستن انسان هاي ديگر را سبب مي شود .

 

تصور مي شود يك انسان عادي - به اين معنا كه بر همه عوالم اشراف ندارد - در جايگاه حكم صادر كننده براي انسان ها و وقايع هستي نيست و قضاوت هايي كه بر ناآگاهي بنا مي شوند ، مي توانند انسان ها را در قالب هاي غير واقعي محبوس كند .

 و حبس اجباري انسان ، هیچ زيبا نيست .

 

 

 

*قضاوتي كه در اين نوشته از آن مي گويم ، به معناي بعضي قضاوت هاي جزئي كه در زماني محدود انجام مي شود و گاه با انتخاب يك معنا مي گردد ، نيست كه اساس آن ، اگر هم بطور علمي اثبات نشده ، با فطرت مي توان به خوب يا بد بودن آن پي برد .

 

شهلا بهادری (صفا) -

 

 

برادر مي گويد : از خزان مگو !  بهار است اكنون .

و من باز براي بار ها و بارها ي مكرر، " شد خزان " را زمزمه مي كنم .

برادر مي گويد : بهار است اكنون ، از خزان مگو !

و من مي خندم

مي خندم و با چشمان خيس ، به زلف ها يي مي انديشم كه چون چين و شكن خود ، عهد ديرينه را مي شكنند!

***

ماشین با سرعت در حرکت است .

شيشه را پايين ميكشم تا قطرات نرم باران - همان قطراتي كه زهراي نازنين مي گويد به حرمت آنان دعاها به زيبايي مستجاب مي شوند - تمام چهره ام را خيس كند .

سرم را آرام ِ آرام ، بر پنجره مي گذارم .

 گويي تمام چهره ي من اشك مي ريزد .  اين اشك ريزان ، به بركت باران است .

باز دچار همان احساس ماليخوليايي جمع شدن با هستي شده ام . همان كه  جواب چرا يي اش به طبيعت باز مي گردد و نيز باز مي گردد به حركت جوهري من  .  باز مي گردد به لذت بي حد از اصالت وجود و طبيعت اصيل .

باز مي گردد به ... خيلي چيزها !

امروز طبيعت چهره ي حقيقي اش را دوباره نمايان كرده است .

 

باز به زلف ها مي انديشم و به جهان ، به جهان پر زلف !

زلف هايي با چين و شكن ها ي فراوان ، كه شكستن را خوب مي دانند .

 به بسياري زلف ها .

 

من به بسياري زلف ها مي انديشم .

 

به همه ، همه زلف هاي عالم !

 

..شد خزان را ، بلند تر از پيش مي خوانم و برادر  ،   گويي كه حقيقت بهاري ي خزان را دريافته است ، در خواندنش همراهي ام مي كند !!

...

بعضي واقعه ها ، حقيقي نيستند ، ولي به شدت يك حقيقت  زيبايند .

 

 

شهلا بهادری (صفا) -