بسم الله
زماني كه انسان در باب مسائلي گوناگون به مانند مسائل فردي – اجتماعي – فرهنگي –سياسي – شخصيتي –عملكردي – بعضي مسائل روزمره و در كل ، هر آنچه كه به انسان باز مي گردد ، از دريچه ي قضاوت قاطعانه نظر مي كند ، به نظر مي رسد دچار نوعي عدم خلوص غير ارادي و فرار از واقعيت مي شود .
بسيار ديده مي شود كه كنش ها و واكنش هاي ما در مقابل وقايع زندگي و خصوصا آنچه كه در جامعه بيشتر در جريان است و عامه ي مردم با آن به نوعي در ارتباطند ، از قضاوت هاي خود محور بر اساس يك بعد و يا چند بعد ِ بسيار محدود ، ساخته مي شود .
اين قضاوت كلي و در پي آن حكم قطعي صادر كردن برا ي آن ، كه به رد كردن مطلق و يا قبول كردن مطلق يك رويداد ، يك شخصيت و يا يك واقعه ختم مي شود راه را بر تفكر بر زواياي نهان و حتي آشكار آن مي بندد.*
و پر بيم ترين پيامد اين نگرش كه چه بسا بتوان آن را از بدترين پيامدهاي اين كلي و مطلق نگري دانست ، حقير كردن انسان و جهان اوست .
جهان دروني انسان ، فارغ از تعامل او با جامعه ، بسيار گسترده و پر رمز و راز است و چون خطوط منحصر به فرد سر انگشتان ، نمي توان دو جهان دروني يكسان را نيزبراي دو انسان متصور شد .
حال اگر ارتباط او با جامعه را نيز به عنوان بخش مهمي از زندگي و از تاثيرگذارترين عوامل در نوع عملكرد درنظر بگيريم ، پيچيدگي به ماوراي تحليل هاي سطحي و چه بسا گاه غير سطحي مي رسد .
بسيار پيش مي آيد كه بر اساس يك رفتار از شخصي در زماني خاص كه به نظر ما آن رفتارنادرست مي آمده -. رفتاري كه ممكن است به دلايل گوناگون اتفاق افتاده باشد كه ما از آن بي خبريم - حكم قطعي در مورد آن فرد صادر كرده و فيلد ارتباط با او را به كل مي بنديم و تمام عملكرد او را با اين ديد كه او همان است كه آنگونه رفتار كرد! ، مي بيبنيم .
و يا تا انديشه اي ازمتفكري را با اصول اعتقادي خود نا هماهنگ مي يابيم بر دنياي فكري او خط بطلان كشيده و خواندن باقي يافته هاي فكري او كه چه بسا داراي ارزش نيز باشند را بر خود جايز نمي دانيم .
و در حالت عامي تر ؛ اگر چند پيامد خرد ِ يك جريان اجتماعي و يا سياسي كه در جامعه در حال وقوع است ، براي زندگي ما مثبت باشد ، بر كل آن جريان مهر تائيد زده و از آن حمايت مي كنيم . غافل از اينكه اين چند اثر به ظاهر مثبت (كه البته ممكن است در زندگي عده اي خاص مثبت بيافتد )ممكن است بسياري آثار مخرب را به دنبال داشته باشد و يا در طولاني مدت به يك بيماري اجتماعي و سياسي بدل شود .
و بسياري از اين قبيل حالات كه مي توان به عنوان نمونه مثال زد .
رواج اين نوع نگرش در جامعه ، كه البته تا كنون هم از آن مصون نبوده ايم و در جامعه ي كنوني ايران بسيار متداول است ، انسان را از آزادي انساني در انديشه و عمل باز مي دارد .
اين قضاوت هاي به ديد من غلط ، كه به خود اجازه مي دهد انسان ها را (ولو به خاصر يك عملكرد و يا يك انديشه شان در زماني خاص و بدون اطلاع از فلسفه ي حقيقي آن )بي اطلاع از حقيقت تفكر شان و فلسفه ي عملشان ، دسته بندي كند ، راه را بر آزادي انساني (بر انساني تاكيد مي كنم !) مي بندد .
همواره بيم از قضاوت كردن نا عادلانه كه از محدود نگري ناشي مي شود ، از سوي جامعه (با توجه به عرف آن) از سوي خانواده و نيز از سوي دوستان ، فرد را از بيان و عمل به آنچه به ان اعتقاد پيدا كرده باز مي دارد و همواره زندگي را با ترس از آينكه قضاوت هاي افراد ممكن است شخصيت او را بي ارج كند ، به سر مي برد .
البته اين قطعي است كه در زندگي اجتماعي به دليل تعامل فرد با جامعه ، بسيار بايد ها و نبايد ها تعريف مي شود كه البته اين حدها ، اگر عقلاني باشد ، به گمان من ، خود به نوعي آزادي آور است و آزاد زيستن انسان هاي ديگر را سبب مي شود .
تصور مي شود يك انسان عادي - به اين معنا كه بر همه عوالم اشراف ندارد - در جايگاه حكم صادر كننده براي انسان ها و وقايع هستي نيست و قضاوت هايي كه بر ناآگاهي بنا مي شوند ، مي توانند انسان ها را در قالب هاي غير واقعي محبوس كند .
و حبس اجباري انسان ، هیچ زيبا نيست .
*قضاوتي كه در اين نوشته از آن مي گويم ، به معناي بعضي قضاوت هاي جزئي كه در زماني محدود انجام مي شود و گاه با انتخاب يك معنا مي گردد ، نيست كه اساس آن ، اگر هم بطور علمي اثبات نشده ، با فطرت مي توان به خوب يا بد بودن آن پي برد .
برادر مي گويد : از خزان مگو ! بهار است اكنون .
و من باز براي بار ها و بارها ي مكرر، " شد خزان " را زمزمه مي كنم .
برادر مي گويد : بهار است اكنون ، از خزان مگو !
و من مي خندم
مي خندم و با چشمان خيس ، به زلف ها يي مي انديشم كه چون چين و شكن خود ، عهد ديرينه را مي شكنند!
***
ماشین با سرعت در حرکت است .
شيشه را پايين ميكشم تا قطرات نرم باران - همان قطراتي كه زهراي نازنين مي گويد به حرمت آنان دعاها به زيبايي مستجاب مي شوند - تمام چهره ام را خيس كند .
سرم را آرام ِ آرام ، بر پنجره مي گذارم .
گويي تمام چهره ي من اشك مي ريزد . اين اشك ريزان ، به بركت باران است .
باز دچار همان احساس ماليخوليايي جمع شدن با هستي شده ام . همان كه جواب چرا يي اش به طبيعت باز مي گردد و نيز باز مي گردد به حركت جوهري من . باز مي گردد به لذت بي حد از اصالت وجود و طبيعت اصيل .
باز مي گردد به ... خيلي چيزها !
امروز طبيعت چهره ي حقيقي اش را دوباره نمايان كرده است .
باز به زلف ها مي انديشم و به جهان ، به جهان پر زلف !
زلف هايي با چين و شكن ها ي فراوان ، كه شكستن را خوب مي دانند .
به بسياري زلف ها .
من به بسياري زلف ها مي انديشم .
به همه ، همه زلف هاي عالم !
..شد خزان را ، بلند تر از پيش مي خوانم و برادر ، گويي كه حقيقت بهاري ي خزان را دريافته است ، در خواندنش همراهي ام مي كند !!
...
بعضي واقعه ها ، حقيقي نيستند ، ولي به شدت يك حقيقت زيبايند .

