هيچ قضاوتي نكن در نوشته ي من ...
در من .
تو را به خدا نگو كه چه دلش كوچك است ، توان رازداري ندارد و بي شكيبايي دردهايش را بر من و تو خراب مي كند .
تو را به خدا نگو كه اگر جاي صفا بودم اينگونه نمي نوشتم . تو جاي من نيستي ، كه يقين بدان اگر بودي مي نوشتي همانگونه كه من بر خلاف تئوريهاي عقلي ام مي نويسم .
تو را به خدا نگو كه حال كه نوشته ، مي توانست زيبا تر بنويسد اين جملات را ، كه ادبياتش ضعيف است . من اكنون در لحظه اي ادبيات جهان را سير كرده ام . و اين واژه ها همانانند كه بايد باشند . زيباترين !
تو را به خدا نگو كه محكم نيست ، بر خلاف ادعايش بر خويشتن داري عمل مي كند . مرا چه كه در اين حال ادعايي كنم .
و بخوان ...
تو ، تو بخوان .
تو ؛ واژه اي كه حتي من را نيز در خود جمع مي كند . من را نيز . تو را نيز . مادرم را نيز . دوستم را نيز . استادم را نيز ...
چه مي گويم ...
اويي كه اكنون در مقابل كامپيوترش نشسته و اين وبلاگ را مي خواند را نيز / نمي خواند را نيز .
همه را نيز !
" تو "ي من ، اينقدر بزرگ است . اينقدر با شكوه .
بخوان ! ولي نه به مانند هميشه . بخوان ولي نه خشك و بي روح . بخوان آنگونه كه من اكنون با رقيقترين احساساتم فريادش مي كنم . اين نوشته را با صداي من ، با صداي من ، آرام بخوان .
اين نوشته را ، اين راز مشترك را ، مجنون وار ، داد كن . داد كن . داد كن .
* * *
مي خواهم كه ... ، مي خواهيم كه ... ، چه زيباست كه ... ، چه محتاجيم كه ... ، اي كاش كه ... ،
اي ... ... ،
به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ، زندگي كنيم .
به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ،
به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ،
به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ،
به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ،
به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ، زندگي كنيم .
...
...
..
.
تازه كشفش كرده ام ، چون مادري كودكش را در بطن . با تپش آرام قلبش !
او در درون من زيست مي كند .
تكان مي خورد . لگد مي زند . مي بوسد . گريه مي كند . مي چرخد . نوازشم مي دهد .
چه كم مي خندد . چه بسيار درد مي كشد .
نازنين من ، درد مي كشد .
...
او درد مي كشد .
...
او درد مي كشد
...
آه كه او درد مي كشد
در كوچه كشفش كردم ! وقتي كه پسري معلول - همو كه هر روز مي بينمش و نمي بينمش - با دو عصاي آهني ، با دست و پايي نا همگون ، قوزي عظيم در پشت ، با چشماني كوچك و بزرگ ، دهاني افتاده و با نگاهي ، از كنارم خزيد !
او خزيد و تمامي تصويرهاي منقوش ِمن از انسان را نمي دانم تمسخرانه يا غمگينانه "زكي " گفت و رفت .
" زكي " ، زكي ، زكي ، زكي ، ..................................................................................................
....................................................................................................
..... دنياها " زكي ".
او درد مي كشد .
مي دانم دردش از ناتواني اش نيست كه او ناتوان نيست . مي دانم آه ش از ازل نيست كه یادم می آید ، او در ازل خوب بود . مي دانم كه دردش از بي درماني ِ دردش نيست ، كه درمان هست . مي دانم كه درد ش در دستان من است و چه دردناكانه مي دانم كه درمانش ، او هم در دستان من است .
"زكي "
من قدم بر مي داشتم و پسر دوشادوش من مي خزيد . پا هاي من تند قدم بر مي داشت و شبه پاهاي پسر ، تند مي خزيد .
قدم مي زدم ، مي خزيد .
گام بر مي داشتم ، مي خزيد .
مي دويدم ، مي خزيد .
فكر مي كردم ، مي خزيد .
...
آه ، آه ، آه
...
او مي خزيد ...
ایستادم .
حالم بر هم ریخته بود . درونم تکان می خورد و انگار موجودی در درونم داشت خود را یاد آوری می کرد ، داشت می آمد ، چون پسر ِ كوچه ، با دو عصاي آهني ، نازنين من ، در جانم می خزيد و تمام درون مرا با آن تكان آشنا ، می لرزاند .او سالیان پیش آمده بود و اینک ، من ، او را ، کشف می کردم .
كشفش كردم ! در درونم او را دردكشانه كشف كردم . با آن نگاه ِ پسر!
و آه که از دیدن او ، درد را ، غم را ، زار زار گریستن را ، ترس را ، امید را و بسیاری
را های دیگر را نوش می کنم .
زیرا که او ، نازنین من ، عقب مانده است .
قاطعانه و امیدوارانه با خود می گویم : نترس !
او بالقوه سالم است زيرا كه
او دست دارد . چشم دارد ، نازنین من پا دارد ، گوش دارد ، دهان دارد .نگران نباش !
دارد ... ،
دارد...،
دست دارد ... دست دارد...دارد ... ... ...
...
***
دست او در گودي كمر نشسته .
گوشي بزرگ و گوشي كوچك است . پايش 2 انگشت دارد آن دو هم كج !
دهانش بيشتر از يك بوسه باز نمي شود ، تنگ است .
چشم هايش از آب مرواريد پر شده . لوچ و يكي تنگ و يكي گشاد . بدني لاغر و پلاسيده . تنها 22 سال دارد . جوان است هنوز !
او در درون من زيست مي كند .
دروني بالقوه با تمامي دارايي اش ، بالقوه اي كه مي داند مي تواند سالم باشد .
که اگر من در فعلیتش پايش را در جاي خودش مي نشاندم ، او مي دويد . اگر دستش را درست معنا مي كردم ، او رازها مي نوشت . اگر دهانش را نمي دوختم ، چه سخن ها كه در گوشم نجوا نمي كرد . اگر گوشش بي حد بزرگ نمي شد ، حرف هايم را به اندازه مي شنيد .
اگر به درستي غذايش مي دادم ، او به تعادل رشد می کرد.
اگر با معرفت نگاهش مي كردم ، اينگونه درد نمي كشيد .
اگر می دانستمش ، راهبرم می شد .
اگر می دانستمش ، مونسم می شد .
اگر می دانستمش ، جانم می شد .
او در درد من زيست مي كند .
دردي ...با درمان .
"زكي "
پسر عصايش را تند تند بر زمين زد و رفت .
جایم گذاشت ، با نگاهی !
بسم الله الرحمن الرحيم
مي دانم كه عمرم بسيار كوتاه است ، حتي اگر 80 سال باشد ،
... باز بسيار كوتاه است .
زيرا كه من نه جوجه ام ، نه گربه و نه حتي يك گياه .
زماني كه به جريان روشنفكري در كشورم مي انديشم - بر خلاف تفكر پيشينم - خطري بزرگ را برای بدنه ي اصلي آن احساس مي كنم .
خطري كه من را به شدت غمگين مي كند .
اگرچه شايد اين فكر در ذهن جولان دهد كه مگر روشنفكر بودن داراي قواعد و قوانين خاصي است كه هركه از آن پيروي كند روشن فكر است و هر كه پا از حدود آن فراتر نهد ، تاريك فكر ؟!
و پاسخ به اين سوال از ديد من ، دو نگاه را به همراه خواهد داشت ،
نگاهي واژه محور و منطقي كه مي گويد براي اين واژه ي مركب ، حدي را نمي توان گذارد و هر آنكس كه داراي انديشه اي آزاد ، آزاد از جبر كه مطمئنا فاقد تامل و اختيار شخصي است ، باشد و براي مجراهاي تاريك و كشف نشده ي ذهن خود ، چراغي روشن كند تا در نور آن بتواند سره را از ناسره تشخيص دهد ، " روشن فكر " است حتي اگر جامعه اش سره را ناسره و ناسره را سره تعريف كرده باشند و
هر كه بار سبك وزن ِانديشه هاي ديگران را به دوش بكشد به صرف اينكه ضرري برايش ندارد و از هيچي بهتر است و با همان توشه ، بخواهد به نوعي براي سوالات خود پاسخي بيابد ، "نا روشن فكر " است و
آنكه اصولا باري بر دوش ندارد و لزومي بر آن نمي بيند و با نامهرباني بر خواسته ها و سوالات دروني اش پشت كرده و ريشه ي اصيل آنان را خشكانده است ، اگرچه گاهي در اثر زيان يا منفعتي گذرا ، به سوي انديشه اي كشيده شده يا از انديشه اي دور شود ، " تاريك فكر " است . *
و ديگري نگاه تجربه اي است به روشنفكري ،
آنچه كه به عنوان روشنفكري در جهان و تاثير گرفته از آن ، در كشورمان مي بينيم .
افرادي اهل مطالعه و بحث ، گاهي انديشمند كه بسياري از آنان پس از خواندن ها و خواندن ها و خواندن ها ، به اين نتيجه مي رسند كه داشتن ايدئولوژي اي مشخص براي زندگي ، نوعي محدوديت قلمداد شده و رهايي از بسیاری قيد و شرط ها را ، لازمه ي توان بر تفكري باز مي دانند - البته رها شدن از قيد و شرط در كشور ما كه تفكر ديني ، حتي در مقدار كم آن ، در بيشتر افراد وجود دارد ، حدودي را ايجاد مي كند كه البته من واژه ي حد را براي اين مفهوم صحيح نمي دانم ولي چه كنم كه تنها واژه ي دم دست است !- و البته تعریف واژه ای و تعریف تجربه ای زیاد هم سو نیستند.
در حال حاضر بر اين باورم كه بر خلاف ظاهر ، استناد بيشتر روشنفكرنامان ِ كنوني نه به تفكر باز خود و تراوشات ناب فكري خود كه به كتابها ي بيشماري است كه خوانده اند و اطلاعاتي كه به واسطه ي آنان اندوخته اند و نيز تاريخ هايي است كه در بسياري موارد تنها يك نگاه خوشبينانه ، قادر به باور تمامي جزئيات آن ها است .
امروزه روشنفكر بهتر را كسي مي دانيم كه سوالات بسياري را در ذهن دارد ، حال آنكه ممكن است جواب هاي زيادي نداشته باشد .
به نظر مي رسد زمانيكه اين انديشه ها و مطالعات زياد ، هدفي واضح و شفاف و مشخص را دنبال نكند و تنها در دانستن خلاصه شود و آگاهي بيشتر و آگاهي بيشتر از هر آنچه هست ، فكر را به وادي ي ِ سرگرداني مي كشاند . تا بدانجا كه ديگر حتي براي اساسي ترين سوالات ِ بود و هستي خود نيز جوابي مناسب پيدا نمي كند و سرگردان تر از پيش در وادي سرگرداني مي چرخد .
بشر ، براي رسيدن به هدفي ، از ابزارهاي انديشه و مطالعه و پرسش استفاده مي كند و اگر اين ابزارها آنقدر او را به خود مشغول كنند كه هدف در زير ابهت ابزارها گم شود ، تمامي ي معناي انديشه بر هم مي ريزد زيرا كه انديشه راهبر است نه راهبند !
و به گمانم اينجاست كه نياز به ايدئولوژي اي كلي اي براي زندگي ، كه خود انسان به كمك ابزارهايي كه دارد براي خود مي چيند ، احساس مي شود ، كه زمان اندك است ، عمر ما كوتاه ، اهداف انسان بزرگ و جاده رسيدن به آنان دراز .
آنچه كه مرا غمگين مي كند ، هدف قرار دادن انديشه به جاي ابزار قرار دادن آن ، از سوي بعضي روشن فكران است . آنان كه در كنار ارزش انسان - در هر 3 گروه ؛ چه روشنفكر و چه نا روشن فكر و چه تاريك فكر - از ارزش عقل زنده و فعال نيز برخوردارند .
و نيز عدم توجه به واقعيتي به نام زمان كه لحظات را مي بلعد و اين امكان را به ما نمي دهد كه عمري نوحانه داشته باشيم و مسئوليتي نا بزرگانه!
عمر من بسيار كوتاه است . انديشه ي من مركب من است . اين مركب چموش را گاه بايد رامش كنم تا يادش نرود به كدامين سو در حركت است و گاه بايد اجازه ي چموشي اش بدهم تا در اين شيطنت ها ، قواي روحي اش را باز يابد و از تجارب ان براي سفر مدد بگيرد !
* اين سه تعريف از فكر من تراوش شده و حتما فكر ديگري هست كه در اين موارد تراوشات بيشتري داشته باشد !
