تبليغاتX
--+-- تبسّم --+--

 

هيچ قضاوتي نكن در نوشته ي من ...

                                             در من .

 

تو را به خدا نگو كه چه دلش كوچك است ، توان رازداري ندارد و بي شكيبايي دردهايش را بر من و تو خراب مي كند .

تو را به خدا نگو كه اگر جاي صفا بودم اينگونه نمي نوشتم . تو جاي من نيستي ، كه يقين بدان اگر بودي مي نوشتي همانگونه كه من بر خلاف تئوريهاي عقلي ام مي نويسم .

تو را به خدا نگو كه حال كه نوشته ، مي توانست زيبا تر بنويسد اين جملات را ، كه ادبياتش ضعيف است . من اكنون در لحظه اي ادبيات جهان را سير كرده ام .  و اين واژه ها همانانند كه بايد باشند . زيباترين !

تو را به خدا نگو كه محكم نيست ، بر خلاف ادعايش بر خويشتن داري عمل مي كند . مرا چه كه در اين حال ادعايي كنم .

 

و بخوان ...

 

تو ،  تو بخوان .

تو ؛  واژه اي كه حتي من را نيز در خود جمع مي كند . من را نيز . تو را نيز . مادرم را نيز . دوستم را نيز . استادم را نيز ...

چه مي گويم ...

اويي كه اكنون در مقابل كامپيوترش نشسته و اين وبلاگ را مي خواند را نيز / نمي خواند را نيز .

همه را نيز !

" تو "ي من ، اينقدر بزرگ است . اينقدر با شكوه .

 

بخوان ! ولي نه به مانند هميشه . بخوان ولي نه خشك و بي روح . بخوان آنگونه كه من اكنون با رقيقترين احساساتم فريادش مي كنم .  اين نوشته را با صداي من ، با صداي من ، آرام بخوان .

اين نوشته را ، اين راز مشترك را ، مجنون وار ، داد كن . داد كن . داد كن .

 

            *‌‌ * *

 

مي خواهم كه ...  ،  مي خواهيم كه ... ،   چه زيباست كه ... ،   چه محتاجيم كه ...  ،  اي كاش كه ...  ،

 اي ... ... ،  

 

به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ، زندگي كنيم .

 

به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ،

 

به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ،

 

به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ، 

 

به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ، 

 

به جاي همه آنان كه نمي توانند زندگي كنند ، زندگي كنيم .

...

...

..

.

شهلا بهادری (صفا) -

 

 

تازه كشفش كرده ام ، چون مادري كودكش را در بطن . با تپش آرام قلبش !

او در درون من زيست مي كند .

تكان مي خورد . لگد مي زند . مي بوسد . گريه مي كند . مي چرخد . نوازشم مي دهد .

چه كم مي خندد . چه بسيار درد مي كشد .

نازنين من ، درد مي كشد .

...

 

او درد مي كشد .

 

...

 

او درد مي كشد

...

 

آه كه او درد مي كشد

 

در كوچه كشفش كردم ! وقتي كه پسري معلول - همو كه هر روز مي بينمش و نمي بينمش -  با دو عصاي آهني ، با دست و پايي نا همگون ، قوزي عظيم در پشت ، با چشماني كوچك و بزرگ ، دهاني افتاده و با نگاهي ، از كنارم خزيد !

او خزيد و تمامي تصويرهاي منقوش ِمن  از انسان را نمي دانم تمسخرانه يا غمگينانه "زكي " گفت و رفت .

" زكي " ، زكي ، زكي ، زكي ، ..................................................................................................

....................................................................................................

..... دنياها  " زكي ".

 

او درد مي كشد .

مي دانم دردش از ناتواني اش نيست كه او ناتوان نيست . مي دانم آه ش از ازل نيست كه یادم می آید ، او در ازل خوب بود . مي دانم كه دردش از بي درماني ِ دردش  نيست ، كه درمان هست . مي دانم كه درد ش در دستان من است و چه دردناكانه مي دانم كه درمانش ، او هم در دستان من است .

 

"زكي "

من قدم بر مي داشتم و پسر دوشادوش من مي خزيد . پا هاي من تند قدم بر مي داشت و شبه پاهاي پسر ، تند مي خزيد .

قدم مي زدم ، مي خزيد .

 

 گام بر مي داشتم ، مي خزيد .

      ...

 مي دويدم ، مي خزيد .

      ...

فكر مي كردم ، مي خزيد .

      ...

آه ، آه ، آه

...

او مي خزيد ...

 

ایستادم .

حالم بر هم ریخته بود  . درونم تکان می خورد و انگار موجودی در درونم داشت خود را یاد آوری می کرد ، داشت می آمد ، چون پسر ِ كوچه ، با دو عصاي آهني ، نازنين من ، در جانم می خزيد و تمام درون مرا با آن تكان آشنا ، می لرزاند .او سالیان پیش آمده بود و اینک   ،   من    ،    او را   ،   کشف می کردم .

كشفش كردم ! در درونم او را دردكشانه  كشف كردم . با آن نگاه ِ پسر!

و آه که از دیدن او ، درد را ، غم را ، زار زار گریستن را ، ترس را ، امید را و بسیاری

را های دیگر را نوش می کنم .

زیرا که او  ،   نازنین من  ،   عقب مانده است .

 

قاطعانه و امیدوارانه با خود می گویم : نترس !

او بالقوه سالم است زيرا كه

او دست دارد . چشم دارد ، نازنین من پا دارد ، گوش دارد ، دهان دارد  .نگران نباش !

دارد ... ،

دارد...،

دست دارد ... دست دارد...دارد ...    ...   ...

...

***

دست او در گودي كمر نشسته .

گوشي بزرگ و گوشي كوچك است . پايش 2 انگشت دارد آن دو هم كج !

دهانش بيشتر از يك بوسه باز نمي شود ، تنگ است .

 چشم هايش از آب مرواريد پر شده . لوچ  و يكي تنگ و يكي گشاد . بدني لاغر و پلاسيده . تنها 22 سال دارد . جوان است هنوز !

 

او در درون من زيست مي كند .

 

دروني بالقوه با تمامي دارايي اش ، بالقوه اي كه مي داند مي تواند سالم باشد .

که اگر من در فعلیتش پايش را در جاي خودش مي نشاندم ، او مي دويد . اگر دستش را درست معنا مي كردم  ، او رازها مي نوشت . اگر دهانش را نمي دوختم ، چه سخن ها كه در گوشم نجوا نمي كرد . اگر گوشش بي حد بزرگ نمي شد ، حرف هايم را به اندازه مي شنيد .

اگر به درستي غذايش مي دادم ، او به تعادل رشد می کرد.

اگر با معرفت  نگاهش مي كردم ، اينگونه درد نمي كشيد .

اگر می دانستمش ، راهبرم می شد .

اگر می دانستمش ، مونسم می شد .

اگر می دانستمش ،  جانم می شد .

 

او در درد من زيست مي كند .

 

دردي ...با درمان .

 

 

"زكي "

 پسر عصايش را تند تند بر زمين زد و رفت .

 جایم گذاشت ، با نگاهی !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شهلا بهادری (صفا) -

 

بسم الله الرحمن الرحيم


مي دانم كه عمرم بسيار كوتاه است   ،    حتي اگر 80 سال باشد ،
... باز بسيار كوتاه است .
زيرا كه من نه جوجه ام  ،   نه گربه   و   نه حتي يك گياه .

زماني كه به جريان روشنفكري در كشورم مي انديشم - بر خلاف تفكر پيشينم - خطري بزرگ را برای بدنه ي اصلي آن احساس مي كنم .
خطري كه من را به شدت غمگين مي كند .


اگرچه شايد اين فكر در ذهن جولان دهد كه مگر روشنفكر بودن داراي قواعد و قوانين خاصي است كه هركه از آن پيروي كند روشن فكر است و هر كه پا از حدود آن فراتر نهد ، تاريك فكر ؟!
و پاسخ به اين سوال از ديد من ، دو نگاه را به همراه خواهد داشت ،


نگاهي واژه محور و منطقي كه مي گويد براي اين واژه ي  مركب ، حدي را نمي توان گذارد و هر آنكس  كه داراي انديشه اي آزاد ، آزاد  از جبر كه مطمئنا فاقد تامل و اختيار شخصي است ، باشد و براي مجراهاي تاريك و كشف نشده ي ذهن خود ، چراغي روشن كند تا در نور آن بتواند سره را از ناسره تشخيص دهد ، " روشن فكر " است  حتي اگر جامعه اش سره را ناسره و ناسره را سره تعريف كرده باشند  و


 هر كه بار سبك وزن ِانديشه هاي ديگران را به دوش بكشد به صرف اينكه ضرري برايش ندارد و از هيچي بهتر است و با همان توشه ، بخواهد به نوعي براي سوالات خود پاسخي بيابد ، "نا روشن فكر " است و


آنكه اصولا باري بر دوش ندارد و لزومي بر آن نمي بيند و با نامهرباني بر خواسته ها و سوالات دروني اش پشت كرده و ريشه ي اصيل آنان را خشكانده است  ، اگرچه گاهي در اثر زيان يا منفعتي گذرا ، به سوي انديشه اي كشيده شده يا از انديشه اي دور شود ، " تاريك فكر " است . *
 
و ديگري نگاه تجربه اي است به روشنفكري  ،

آنچه كه به عنوان روشنفكري در جهان و تاثير گرفته از آن ، در كشورمان مي بينيم .

افرادي اهل مطالعه و بحث ، گاهي انديشمند كه بسياري از آنان پس از خواندن ها و خواندن ها و خواندن ها ، به اين نتيجه مي رسند كه داشتن ايدئولوژي اي مشخص براي زندگي ، نوعي محدوديت قلمداد شده  و رهايي از بسیاری قيد و شرط ها را ، لازمه ي توان بر تفكري باز مي دانند - البته رها شدن از قيد و شرط  در كشور ما كه تفكر ديني ، حتي در مقدار كم آن ، در بيشتر افراد وجود دارد ، حدودي را ايجاد مي كند  كه البته من واژه ي حد را براي اين مفهوم صحيح نمي دانم ولي چه كنم كه تنها واژه ي دم دست است !-  و البته تعریف واژه ای و تعریف تجربه ای زیاد هم سو نیستند.

در حال حاضر بر اين باورم كه بر خلاف ظاهر ، استناد بيشتر روشنفكرنامان ِ كنوني نه به تفكر باز خود و تراوشات ناب فكري خود كه به كتابها ي بيشماري است كه خوانده اند و اطلاعاتي كه به واسطه ي آنان اندوخته اند و نيز تاريخ هايي است كه در بسياري موارد تنها يك نگاه خوشبينانه ، قادر به باور تمامي جزئيات آن ها است . 

 
امروزه روشنفكر بهتر را  كسي مي دانيم كه سوالات بسياري را در ذهن دارد ، حال آنكه ممكن است جواب هاي زيادي نداشته باشد . 

به نظر مي رسد زمانيكه اين انديشه ها و مطالعات زياد ، هدفي واضح و شفاف و مشخص را دنبال نكند و تنها در دانستن خلاصه شود و آگاهي بيشتر و آگاهي بيشتر از هر آنچه هست ، فكر را به وادي ي ِ سرگرداني  مي كشاند . تا بدانجا كه ديگر حتي براي اساسي ترين سوالات ِ بود و هستي خود نيز جوابي مناسب پيدا نمي كند و سرگردان تر از پيش در وادي سرگرداني مي چرخد .

بشر ،  براي رسيدن به هدفي ، از ابزارهاي انديشه و مطالعه و پرسش استفاده مي كند و اگر اين ابزارها آنقدر او را به خود مشغول كنند كه هدف در زير ابهت ابزارها گم شود ، تمامي ي معناي انديشه بر هم مي ريزد زيرا كه  انديشه راهبر است نه راهبند !
و به گمانم اينجاست كه نياز به ايدئولوژي اي كلي اي براي زندگي ، كه خود انسان به كمك ابزارهايي كه دارد براي خود مي چيند ، احساس مي شود ، كه زمان اندك است ، عمر ما كوتاه  ، اهداف انسان بزرگ و جاده رسيدن به آنان دراز .


آنچه كه مرا غمگين مي كند ، هدف قرار دادن انديشه به جاي ابزار قرار دادن آن ، از سوي بعضي روشن فكران است . آنان كه در كنار ارزش انسان - در هر 3 گروه ؛ چه روشنفكر و چه نا روشن فكر و چه تاريك فكر - از ارزش عقل زنده و فعال نيز برخوردارند .

و نيز عدم توجه به واقعيتي به نام زمان كه لحظات را مي بلعد و اين امكان را به ما نمي دهد كه عمري نوحانه داشته باشيم و مسئوليتي نا بزرگانه!

عمر من بسيار كوتاه است . انديشه ي من مركب من است . اين مركب چموش را گاه بايد رامش كنم  تا يادش نرود به كدامين سو در حركت است و گاه بايد اجازه ي چموشي اش بدهم تا در اين شيطنت ها ، قواي روحي اش را باز يابد و از تجارب ان براي سفر مدد بگيرد !

 


* اين سه تعريف از فكر من تراوش شده و حتما فكر ديگري هست كه در اين موارد تراوشات بيشتري داشته باشد ! 
 
 


 

شهلا بهادری (صفا) -