بزرگتر را در من خلق مي كند و هر آن ، پيامبري عميق تر را در درون خود مي يابم .
آخر پيامبر من ، شمشير به كارش نمي آمد و اگر هم مي آمد ، او لطيف تر از آن بود كه شمشيرش را به خوني آغشته كند ، هرچند جبر زمانه و مردمان دون ، شمشير را براي حفظ اعتقادش ، تنها راه بگذارند .

درون پيامبر را عاري از برخي صفات حضرت حق مي ديدم و گرچه درونم يقين داشت كه نبود ِاين صفات ، نقصي براي پيامبرم به حساب نمي آيد كه زيبايي او در همين نبودهاست ، ولي باوجود عهده داري ِ مسئوليت هاي عظيم ِ ديني ، اجتماعي و سياسي پيامبر ، براي نبود اين صفات ِجلالي دليلي نمي يافتم .
او در جان من ، آنقدر زلال معنا پیدا کرده كه گويي خدا را در كالبدي و آن هم براي مدتي كوتاه ، قالب ببندند .
صفات ذاتي ، صفاتي از خداوند كه قائم به ذات اويند و از پروردگار جدا نشده و عين حقيقت
مقدس خداوندند و صفات فعلي ، آن دسته از صفاتي كه بعد از پيدايش آفرينش و به اقتضاي وجود بشر ِناكامل و نيازمند ، خداوند بنا بر قادري خود مي بايست كه آنان را بروز دهد .
ديده ايد گاهي يك نگاه ، يك لبخند ، يك گريه ، يك تپش ناگهاني دل ، يك شعر، چطورتمامي افكار دَوَران يافته در ذهن را ، چشمكي نازنين مي زند و همه شان را به دوري مي ريزد ؟
ديده ايد كه چه جاي بزرگي براي خودش باز مي كند ؟
و ديده ايد كه چطور براي لحظاتي ، چه موسيقي وار تمام وجود را تسخير مي كند ؟
حتما ديده ايد . من هم فراوان ديده ام .
امشب ، زماني كه قصد كردم بر طبق اولويتي كه براي نوشتن انتخاب كرده ام ، مطلب ديگري را كه
در ذهنم چرخ مي زند و مي بايست خود را به واسطه ي آن مي شكستم ، بنويسم ، به ناگاه احساس كردم قلمم از لطافت درونم دور شده و من چقدر از نوشته هايم لطيف ترم !
احساس كردم كه نمي توانم آن روحي را كه دوستش دارم بر وبلاگم حاكم كنم .
با خود فكر كردم ، اي كاش صدايم مي توانست اين بار را بر دوش بكشد و همه ي مطالبم را خود و با صداي خودم براي تك تك مخاطبانم بخوانم تا ببينند كه ...
چقدرنوشته ها آرام است
و چه راحت مي توان آنها را درك كرد .
و باز با خود گفتم ، نمي شود ! تحقق اين خواسته نيازمند دنيايي ديگر است .
و امشب شعري ، شعري كودكانه ، بر من چشمك زد ! چشمكي نازنين !
آن روز از يادم نرفته
روزي كه ماري شاعرم كرد احساس مي كردم كه آن روز
من شير ِبز دادم به آن مار در خواب مي بيند مرا رود
او با نگاهش باورم كرد در خواب بودم شايد آن روز
و رود هم در خواب من بود
آن مار، رفت و ماند بام
يك حسّ ِشيرين ِغم انگيز سر دادم آوازي و خواندم
حسي كه در گرماي مرداد آواز من در كوه پيچيد
پوشاند بر من رخت پاييز كبكي كنار جوجه هايش
قه قه زد و بسيار خنديد
در درّه مي رفتم كه ناگاه
چششمم به آب ِرود افتاد رفتم به سوي تپّه اي سبز
من كوه را در آب ديدم چشمم به گورستاني افتاد
رود ، آسمان را هم به من داد و يادم آمد سالها پيش
يك پوپك آنجا مرد و جان داد
نوشيدم از آب زلالش
احساس كردم مثل رودم تنها نشستم روي تپّه
سرتاسر تپّه چمن بود
جاري شدم با رود رفتم من گريه كردم ، گريه كردم
من آب بودم ، آب بودم گريه ، نخستين شعر من بود
در رود ديدم آسمان را
ديدم كه كوهي پير آنجاست
يك تك درخت ِسيب ِوحشي
بر قلّه ي آن كوه پيداست
جعفر ابراهيمي 23/1/1375
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين و الحمد لله الذي هدانا لهذا و ماكنا لنهتدي لولا ان هدانا الله
بر لب ، جمله اي آشنا از سهراب را مكرر و مكرر زمزمه مي كنم و در آن مي انديشم .
در مي يابم كه طلب انسان براي معنا بخشيدن به بود ِخود ، در تمامي ظرايف آن ، از فكري كه در عقلش تحليل مي شود تا صفتي كه به آن ناميده مي شود و عملي كه به آن دست مي زند ، انسان را به سوي نگاهي نو و انديشه اي بهتر از گذشته سوق مي دهد .
اگر اين انديشه را هماهنگ با كنه وجودي خود بيابد ، خواهد ديد كه اين نگرش جديد ، واقعيتي خارجي و جداي از حقيقت وجودي او نيست بلكه او از ابتدا همان بوده و تمامي بافت جان و روحش با آن حقيقت سرشته شده است و ليك گذر زمان و انچه انسان خود بر خود به اجبار تحميل كرده ، حقيقت ناب او را از ياد او برده است .
و اين انديشه ي هماهنگ با درون همان نگاه ازلي است كه كم كمك به ياد آورده مي شود.
طعم خوش اين ياد آوري و زيبايي نگاه پر معنايي كه از پس آن مي آيد ، طلب يكي شدن با آن دنياي حقيقي را چون عطشي در جان مي اندازد و طلب تعجيل در اين وحدت را مي كند .
در اين شستن چشمها از غبار و جور ديگر ديدن ، انسان مذكور كه خود را نيز جزئي از جهان پيرامون خود مي بيند ، مي خواهد كه به تك تك ذرات خود نيز، رنگ همان دنيا را بزند ، مي خواهد كه او هم با آن دنياي حقيقي هماهنگ شود اگرچه اين هماهنگي ، ناهماهنگي با نگاه غالب بر جهان باشد .
و اين غبار روبي آغاز مي شود .
در يافتم كه در اين پاك سازي گاه زمان نابود مي شود و مي توان در يك آن كه كمتر از آن ، غباري بزرگ را زدود و نيز گاهي روزها و روزها و روزها زمان بخواهد كه خاكي كوچك ، جايش را به افلاك بدهد .
انديشه مي كنم ؛
همچنانكه دفتري سفيد وسوسه ي بيشتري را براي قلم كشيدن و سياه كردن ايجاد مي كند ، انديشه ي سفيد شده و معنا يافته نيز بيش از گذشته در خطر خط هاي سياه و در هم و بر هم قرار مي گيرد و حفاظت از آن را دشوارتر و ارزشمند تر مي كند.
هر نامحرم وسوسه مي شود كه به طريقي بر اين لوح پاك كه تنها سخن محرم بر آن حك شده ، خطي سياه بيندازد و اين در حاليست كه بر انديشه اي طي طريق كرده ، مجاهده ديده و پخته و يكرنگ حتي نقطه اي سياه و كوچك ، بسيار بزرگ و زشت معنا مي شود .
همانطور كه گاه تنها يك خشم نا بجا براي يك عارف ِ سالك ، مي تواند سالها صعود او را به تاخير بيندازد
و ديدم اينجاست كه سختي كار آغاز مي شود .
اين نگاه نو كه نياز به غبار روبي براي رسيدن به آنچه نه وهم و سراب كه حقيقتي متناسب با جوهره ي زلال آدمي است را در پي دارد، تا انتهاي زندگي در اين دار فاني همراه او خواهد بود و لحظه اي اين عطش وحدت كه به خواسته و اراده ي او در اعماق انسان تعبيه شده ، خاموش نخواهد شد .
نوسانات ، شدت ها و ضعف ها خواهد يافت و آزمايشات بسياري را گاه از مجراي جمال خداوندي و در بسياري موارد از مجراي جلال حضرت حق ،پس خواهد داد .
عقل نسبي من مي گويد كه شهودِ بينشي هماهنگ با فطرت آدمي ، در اين جهان كنوني كه بسياري ، بسياري زوايايش با مفهوم انسان سنخيت ندارد ، تفكر ، جهاد درونی و سنت شكني هاي بسياري را
مي طلبد و تمامي اين در يافت ها در گرو گوش سپردن لحظه به لحظه به آواي ملكوتي جان خويش است .

