تبليغاتX
--+-- تبسّم --+--

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدي لولا ان هدانا الله

 

امروز...

            وقتي كه به چهره ام نگاه كردم ، ديدم كه بهار نزديك است .

در گذشته تصور مي كردم كه عروج انسان به عالم معنا و سير و سلوك او بايد كه از نقطه اي  طلايي آغاز شود .

كه در يك اتفاق خارق العاده و در روزي مشخص و با يك طلب لحظه اي ، خداوند دست كاري ماهرانه اي در كالبد جان و جسم آدمي بكند و او را از خاك به افلاك برساند و از آن پس حبّ معشوق در دل به ثبات رسد و در 3 جايگاه ِ انديشه و فعل و صفت ، خليفه اللهي عمل كند !

 

و عجيب اينكه  در اين تفكر ، جايگاه ويژه اي را براي سالك كه يك  سر نخ اصلي پرواز در دستان اوست ، قائل نبودم .

مي دانستم كه سفر به " كعبه ي جانان " بدون گذر از بيابان پر خار ممکن نخواهد بود ، ولي در تفكر گذشته ام هفتاد سال از آن ره صد ساله ، به آن يك لحظه طي مي شد و مي بايست كه از ثانيه اي بعد از آن لحظه ، نگاهم ، عملم و  تك تك صفاتم رنگ ديگري بگيرد و چون نمي گرفت و يا پايدارنبود ، كلافه ، نااميد و رنجيده مي شدم .

 

مَثَل من ، به دستگاهي ميمانْد كه براي لحظاتي خود را به باطري كوچكي وصل كرده است  و تا لحظه اي كار مي كند كه باطري توان و قدرت دارد.

توان من براي حركت را نه انديشه اي متصل به

 منبعي نامتناهي كه تنها باطري محدود و با زماني محدود تامين مي كرد .

زمان ِ كمي مي گذشت و باطري كوچك من تمام مي شد ومن مي ماندم و آن چه كه تصور مي كردم حقيقت من نيست و براستي حقيقت من نبود.

تصوير اسطوره اي من از انسان كامل و اشتياق عجولانه يكي شدن با اين اسطوره ، تفكر درست و انتخاب مسيري متناسب با درون و كنه و حقيقتم را ربوده بود وبا نا شكيبايي  انديشه ام  را سرگردان كرده بود .

 

نياز به وحدتي عظيم در عين كثرت صورت را احساس مي كردم و نشانه هاي اين طلب را در هر سه دوران كودكي ، نوجواني  و جواني ، هر يك به فراخور زمانشان به خاطر دارم ؛

اشتياق به هم آوايي كه كثرت صداها را به وحدت بدل مي كند . به صدايي زيبا كه قويترين خوانندگان توان اجراي ان را بصورت فرادا ندارند .

اشتياق به خيال پردازي هاي فراوان از دست هاي در هم گره خورده ي انسان ها و باز وحدتي ديگر در عين كثرتي ديگر .

اشتياق اسطوره سازي از بعضي انسان ها كه معتقد بودم شايستگي  اين اسطوره ي زيبا رادارند و البته بي هيچ شناختي از حقايق و عظمت انسان كامل ، اساطير خود را با نام مقدس آن جلا ميدادم .

و اساطير وهمي من ...

                         يكي پس از ديگري مي شكستند .

 

و بسياري اشتياق هاي ديگر كه اكنون ريشه ي بسياري از آنان را حقيقتي متحد با تمامي بشر ، در اعماق درون خود مي دانم .

زمان گذشت و آنچنانكه در پست قبل عنوان شد ، زمان و گذر آن ، تفكر و بررسي درون و عميق شدن  و ارتباط با انسان هاي در حركت سلوكي و بزرگتر از همه ي آنان ، نظر خداوند از دريچه ي صفات جمال و جلالش، در تفكرم تغييراتي را حاصل كرد و اساطيري را يافتم كه هيچگاه ، هيچگاه نخواهند شكست .

 

دانستم كه يك انديشه ي نو بسیار آرام ، با طمانينه و از پس طلب ها ، تلاش ها ، تفكر ها ، مطالعات ، گفتگو ها و...هاي ديگر حاصل مي شود و تا اين انديشه در جايگاه صفت و عمل در آيد ميبايستي كه مراحل بسياري را بگذراند . نوسان كند ، شك كند و آزمون پس دهد و بعد از تمرين هاي بسيار ملكه ي روح و جان شود .

 

دانستم كه نادر افرادي هم هستند كه در طلبي عميق و در لحظه اي  ، كه كوچكتر از لحظه اي ، در گشوده را در مقابل خود باز ، باز ، باز نظاره كرده اند و لي براي رسيدن به درِعظيم چه شكيبايي ها كه نكرده اند و چه در ها كه نكو بيده اند .

تا رسيدن به اكمل حقايق ، مركب ها سوار شده اند و زمين خورده اند و برخاسته اند و طلب ياري كرده اند و منيت را در پشت در دفن كرده اند تا اكنون بتوانند در اتحادي عظيم ،  رها از زنداني بزرگ ، اتحاد را به شهود بنشينند .

 

دانستم نگاه نويي كه در پي اين انديشه ي پخته مي آيد ، خود تمامي معنا است ، تك تك لحظاتش معنا است ، تك تك ذراتش معنا است و در اين غوطه خوردن در معنا ، به اجبار به دنيال معنا گشتن ، بي معناست !

 

و باز دانستم  همچنانكه در طلوع و غروب دريايي از مفهوم نهفته است ، در روزهاي خاصي كه خداوند گاه مستقيم و گاه با واسطه ي تفكر بشر قرار داده ، تلنگري بر برخاستن برجهادهاي دروني پنهان است و اي كاش كه هر روزمان اينگونه باشد .

 

يكي از بزرگترين اين روزها ، تا ساعاتي ديگر آغاز مي شود .

 

 

                        

                                  عيد نوروزمبارك

 

 

* خواننده ی گرامی ممنون خواهم شد اگرابهام و یا سوالتان را در قسمت نظرات عنوان کنید .

من نیز در همان قسمت و در حد توانم پاسخ خواهم داد.

 

 

 

 

 

شهلا بهادری (صفا) -

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدي لولا ان هدانا الله

و نيز سپاس خدايرا كه امانت قلم را باري ديگر، به گونه اي ديگر و با بينشي ديگر ، بر من عطا فرمود.

 

 

جمله اول : آغاز بر نوشتن و جمله ي نخست ، اگر پس از زماني طولاني ننوشتن تحرير شود ، همواره سخت است و

اين در حاليست كه اين جمله و چگونه آغازيدن ، بار بسياري را بر دوش مي كشد و چون "ب" مقدس بسم الله ارزشمند و قدرتمند است و

 

يك نويسنده در مقابل اين جمله يا قوي و استوار مي ايستد و بهترين را - بهترين جمله نسبي را - از پس فشارهاي عقلاني و قلباني انتخاب

مي كند و سربلندانه طلسم  اين جمله را مي شكند و يا

چون نويسنده ي اين وبلاگ با فريبي رندانه و يا شايد  ناشيانه  ، سخن را از بي راهه آغاز مي كند و بي فشار ِتفكّر ،جمله ي اول را به نوعي ،

حتي با گله و شكايت از سختي آن ، از سر مي گذراند!

 

در هر حال...

                  گذشت !

 

جمله دوم : به چند تغيير كوچك در وبلاگ بسنده كردم با آنكه در مقابل بسياري زوايايش  و نيز نوشته هايي كه در گذشته در آن آورده شده بود

خود در مقابل خود ، از جايگاه نقد برخاستم ولي ترجيح دادم كه گذشته نيز همراه حال و آينده بافي بماند و زيبا اينجاست كه بقاء ِ هر سه زمان

، اين امكان را به من و شما مي دهد تا مروري بر سير تفكر اين نويسنده در جايگاه انساني جاري در زمانهاي گوناگون داشته باشيم و خارج از مفهوم منيّت ، بر

نوسانات ارادي و انتخابي انسان ، چه در سير صعود و چه در سير نزول ، تبارك الله بگوييم .

 

در تفكر امروز من ، گذشته هرچند گذشته است و زمان هر چند محدود كننده ي انسان در بازه اي خاص است و نيز اين حد و حدود ِ يتناهي ،

با فطرت لايتناهي انسان سنخيّت ندارد ولي انديشه ي نویسنده ی وبلاگ اينگونه مي گويد كه زمان ، مفهوم انسان را معنا مي بخشد .

 مَثَل ِ زمان و آنچه درگذشته ي آن رخ داده ، چون پله اي از پلكاني عظيم مي ماند كه در هنگامه ي  قدم گذاردن بر آن ، استوار ، ايمن و بهترين وسيله براي نزديكي به مقصود است ولي

مادامي كه پله جاي خود را به پله اي بالاتر داد ، ديگر اعتقاد بر استواري و ايمني و برتري آن از بين رفته و پله اي ديگر معنا خواهد يافت و اين

روند ادامه خواهد داشت و ادامه خواهد داشت.

 

پله ها هر يك در زمان مخصوص به خود - اگر آگاهانه و درست انتخاب شوند - در كمال ِوسيله اند ولي گذشت زمان نقص آنان را هويداكرده و

مرتبه ي پايين آنان را به رخ مي كشد و در هر رتبه بالا رفتن ، رتبه ي پيشين نزول مي كند .

هر يك از پله ها هر چند در مراتب بسيارپايين ، ارزشمندند زيرا كه روزي سير كننده  را از خود عبور داده اند و روزي رنگي متناسب با سليقه

و بينش سير كننده داشته اند ولي اگر بر انان از ديده ي مطلق نظر شود و بر پله اي سست ، بيش ازتوان آن توقف شود ،  ايستي عظيم در زندگي حاصل خواهد شد 

و نيز پاي گذاردن مجدد و بي دليل بر پله هاي طي شده ، نزولي را در پي خواهد داشت .

 

به خود مي گويم كه هر از چند گاهي بايد كه بر سير حركت نظري افكند و ريشه هاي عقب گرد ها ، ايست ها و انتخاب ِغلط ِمسيرها را گاه در خود و گاه در اطراف شناسايي كرد*

و اين نيازمند حضور گذشته است .**

 

اميد دارم كه اين پله نيز با خير و سعادت و با رنگي زيبا طي شود و قدم اين وبلاگ كه با هدفي كاملا متفاوت از گذشته آغاز به نوشتن كرده است اگر چه با ظاهر پيشين ، مبارك باشد .

 

 

* انتخاب مسير و انتخاب غلط مسير كه بررسي ريشه ها را در پي دارد ،  همگی نسبی اند و منظور از مسير ممكن است صدها مسير باشد .

** در خصوص زمان و همچنين منفك شدن از آن ، گره هاي فكري داشته ام كه بعضي از آنان گره گشايي شده و بعضي هنوز نه . انشاء الله در پست هاي آتي .

===> تمامي تلاشم را به كار گرفتم تا به قولم در مقابل دوست خوبم " زهرا سيادت " در مورد كوتاهي پست ها ، عمل كنم ولي گويا اگر بنده تلاشي نكنم بهتر است !

 

 

 

 

 

شهلا بهادری (صفا) -