تمام مي شود ! دقايقي ديگر تمام مي شود ! اندك تحملي كن زيبا . اندك صبري كن تا آغازيدنت را اكنون و با هم , سرخوشانه لبيك بگوئيم !
و آنگاه تو متولد مي شوي و رهاورد تجلي تو, آزادي من است
و باز رهاورد تو , خاطره ي هم قافيه اي من و همراهانم است در شهر پيشينم .
تنها چند شپش كوچك مانده است كه بايستي از گلبرگهايت برچينم تا آزارت ندهد . مي چينم شپش ها را .
و حال تو كاشته اي . تو كاشته شده اي در فاصله ي جادوئي جاده . تو روئيده اي از ميان قلب هاي همرهان قديمي و تو حضور مني در روح تك تك رفيقانم .
تو جانشين خلف من باش در اين شهر و بگذار من در سفر حل شوم . كه پيچ جاده منحني ابروانم باشد و درخشش خورشيد , سوي چشمانم.
بگذار به ماهيت ارغواني خود باز گردم . بگذار سفر شوم .
تا چند انگشت در خاك بكارم و دستانم را در سختي جاده قلاب كنم و بانگ در دهم كه نمي روم ! به والله نمي روم ؟!
تا به كي دل ندهم بر سفر ؟
كه چه !؟ كه سفر گذشته ام را فريبي مي كند برايم ؟ كه مرا به اجبار از حضور در آن خط مي زند و مي گويد كه تو از ان ديگر شهري ...
برو ؟!
كه زايش سفر , سكوت ابهام است ميان واژه هاي همرهان قديمي ؟
كه سفر عجيب وسعتي چونان مرگ دارد و این وسعت را نه هر روحي , كه نادر روح هائي توان تحمل دارند و نمي طلبم تجربه اش را ؟!
که وسعتش سخت و شیرین است و من کوچک !؟ توان تحمل ندارم !؟
بانگ در دهم كه نمي خواهم در تزلزل ميان دو زندگي گيج شوم ؟ و سفر شهود يكباره ي جرعه جرعه ي زندگي است و خارها ي جاده را جان مي بخشد و تكه تكه لايه هاي فراموشي ذهن را بيرون مي كشد و خوبيهايت را و بدي هايت را به ياد مي آورد؟ و به ياد اوردنشان عجب سختي گوارايي است !
كه تو را به خدا ئي كه گاه دست به يكي اش با كائنات پريشانم مي كند , از فكر سفر بگذر؟!
كه شهرم زيباست ؟! كه همه كسانش آشناست ؟! كه ... كه ... كه ...؟!
هيهات . هيهات .
ديگر گذشت آن تراوش خود خواهي .
ديگر بوي متعفن پوسيدگي انگشتانم در خاك , دارد مي گيرد تمام وجودم را و كرم هاي كوچك سكون از در و ديوار دستان و پيكره ام بالا رفتن گرفته اند .
دست كه نمي بايست در خاك باشد .
دست در خاك مي پوسد و در آسمان جوانه مي زند .
خیالت آسوده از مامنت جانشين خوب ,
تو را در خاك مي كارم , در ميان جاده و تو را در خون مي كارم , در قلب همرهانم و تو را در گذشته مي كارم , در درياي خاطرات و تو را , هر آن زمان كه تشنه بودي , عاشقانه سيراب خواهم كرد
ولي بدان كه خود ...
نخواهم ماند .

