شهر آرام غنوده است در بستر خويش ,
و من مي خندم , پوزخند ميزنم بر بستري كه هيچ امن نيست و نسيم سحري چه بي صدا , چه مظلوم و چه بي گناه مرا بر امنيت آن فريب مي دهد .
و چه ساده لوحانه رهنمود پاكش را كه مي خواهد مرا بر طوفان شبانگاه فانوسي باشد , فريبي مي كنم ابلهانه ودر اين فريب خود , عجبا بر خودخواهيم .
امن نيست ! من ؛ اين بستر به خدا امن نيست , بيا لحظه اي بر آن از دريچه ي قرآن بنگريم.
شهر پر از صدا و تشويش و مرگبار , در اين سحرگاه غنوده است .
شهري كه تهران است . اهواز نيز هست , پاريس است , هم شهري در سودان است وشايد شهري در امريكاي لاتين .
اين شهر همه است . شهري كه غمگينانه تجلي گاه نا كاملي از انسان است , انساني دروغين.
* * *
صبح است . سپيده تازه دميده . چه تازه دميدن خوب است و چه افسوس كه من بر آن انس ندارم .
سپيده است ومن با خود مي گويم چه زياد مي خوابيم و اي كاش در عوض آنان كه نور سحري آزارشان مي دهد , ما اندكي بيشتر بيدار مي مانديم .
و من در دل مي گويم چه خوب بود , همگي سپيده دمان سر از بستر هاي خود بيرون مي آورديم و خنده سر مي داديم , پنجره ها را پاره مي كرديم و شكوفه ها ي پر شبنم سلام را, از دريچه هايمان چون قاصدك هاي سپيد به پرواز در مي آورديم .
و آنوقت تا مي توانستيم بر هم مي نگريستيم و بي ريا تبسم مي كرديم و من, ساده, بر چشمان بشاش دختري سياه از اعماق افريقا چشمك مي زدم و گودي گونه هاي دخترك چشم بادامي ژاپني را تحسين مي كردم وبه پسري در افغانستان مي گفتم دوست من بخند ! باز هم بخند! .چه زيبا مي خندي !
و همگي در گوشه ي موهايمان گل بود و اگر بر كودكي لبخند مي زدي اخم نمي كرد .
همه چيز ساده , خواسته ها ساده , حرف ها ساده , و اي كاش انسانها ساده و من طلبم از خويش و از ديگران , ساده.
استاد مي گويد , همه چيز در كمال آني است . تو در كمال خويشي , من در كمال خويشم و همه چيز در كمال خويش , حال آنكه هيچ چيز جز ذات او ...
او...
او... كامل نيست .
و استاد خيلي چيزهاي ديگر هم مي گويد و سر من گيج مي خورد و مي فهمم و نمي فهمم.
دريا را مي فهمم كه هيچ ساحلي را بر آن نيست و من خود , در گوشه اي از دريا سواحل مواج مي سازم و تا دست بر آن مي يازم , ساحل , دريا مي شود و گوشه ي ديگري از دريا , ساحل.
و باز شهودي كه اينجا تمامي دريا است و من و تو كه در آن غوطه وريم . مي فهمم و نمي فهمم و سرم گيج مي رود.
با در يافت از نوشته ي معروفي ؛ آخر كي پاكت نامه را باز مي كنيم ,آخر تا به كي بند بند پاکتش را رمز نگاري كنم !
يا علي ,
نامه را قرائت كنيم , به خدا بي تابم.
و من سرم گيج مي رود , جهان مي چرخد و من نمي دانم كمال كدامين است و عجيب كه مي دانم.
سرم گيج مي رود , مي خواهم كه زلزله اي بيايد و همه چيز صاف شود كه هيچ كس نميرد , هيچ كس نميرد , حتي پشه اي .
ولي همه چيز صاف شود .ديگر نه خانه اي , نه من مني , نه نگاه حسد باري , نه فخري ...هيچ , و من و مرد جوراب سوراخي كه در پارك , بر روي نيمكت با موهاي ژوليده مي خوابد و هر بار دل مرا به درد مي آورد, يكي باشيم.
كاش زلزله اي بيايد و من و مرد جوراب سوراخي كه آرزو دارم جوراب هايش را بدوزم و به او كتاب اديسه را هديه كنم , كتابي كه خود نخوانده ام ولي مي خواهم او بخواند و مي دانم كه شايد اكنون و شايد روزي ,همه اش را خواهد فهميد , با هم يكي باشيم ولي هيچ كس نميرد.
هيچ كس از زلزله نميرد.
گاه همه چيز آشفته مي نمايد , ولي تنها , مي نمايد ! آشفتگي كه روح ما را به صلابتي تعريف شده , رهنمود مي شود .
* * *
آوای مرد آكاردئون زن در شهر مي پيچد , چه غريب مي نوازد , الهه ي ناز مي خواند و من به دلم نگاه مي كنم .
چشم هايش تر است و مي خندم .
بي هيچ مقدمه اي مي گويم و مي پرسم :
براستي همه ي نوشته ها و سخن ها و پندها و اندرزها , تنها و تنها رقص واژه ها نيست ؟
آيا همگي تكرار مكررات نيست ؟
يكي رقصي است شادي بخش ,
ديگري رقصي است محزون
و آن يكي رقصي يكنواخت كه مي بايست تازيانه به دست , چشمانت را وادار بر نظاره كني .
و گاه رقصي است عجيب...
بالا مي رود و پايين مي آيد و مي جهد و مي پرد و...
در حيرت مي ماني كه بارالاها , اين تفكر عجيب و اين همه سخنان نو و يافته هاي نادر از كدامين سلولهاي خاكستري تراوش شده است .
ولي اگر صادق باشيم , بايد بگويم من از اين همه رقص به ستوه آمده ام .
زيباست ,
به خدا بسيار نيز زيباست و من قلم را و آنچه را كه مي نگارد , سجده وار ستايش مي كنم . قلم روح بشري
را التيام مي دهد , گاه واقعيتي را مي گويد , گاه حقيقتي را فاش مي كند و گاه انسان را فريب مي دهد .
چه بسيارتان در دل خواهيد گفت , نقض مي گويد و مي خواهد كه صداقتش را باور كنيم
و چه بسيارتان توان تصور پارادوكس مرا , پارادوكسي كه هم مي ستايد و هم از آن به ستوه آمده است , داريد و چه بسا آن را تجربه كرده ايد .
سوالي دارم ,
اگر رقص واژه ها را نخواهيم و تنها براي لحظاتي قصد محروم بودن از زيباييشان كنيم , انتهاي بسياري نوشته هاي جهان , تنها چند برگي حرف و سخن گهر بار نيست ؟
و آيا تركيب واژه هاي هستي ما , چون گوي مدوري نيست كه توان فراتر رفتن از آن را ندارد و گمان مي برد كه چه بسيارمي داند و” هين سخن تازه بگو” را به ” تا دو جهان تازه شود ” ختم مي كند ؟
دوستان ,
در ميان بسياري واژه ها و نوشته ها و حرف ها و سخن ها , گوهري را گمشده مي دانم .
و تا آن گوهر كه يا حقيقت است و يا حاصل تفكر من بيماري است , كه ضعف جسماني , روحم را نيز آزرده كرده , نيابم , نمي توانم به راستي از آنچه مينويسم به ’سكر آيم پس نياوردن مطلب نويي در وبلاگ را بر اين حساب بگذاريد .
بدي قلم اين پست را به بزرگواري خود ببخشيد , در انتخاب واژگان دقت نكردم و بر خلاف معمول , بي آنكه با تفكر قبلي , ابتدا بر كاغذي حكشان كنم , به يكباره از مغز بر صفحه ي ’ورد آوردم .
ديگر اين روند را تكرار نخواهم كرد كه شايد ظلمي بر واژه ها ونيز ظلمي بر مخاطب باشد .
ديگر تكرار نخواهم كرد .
" چه خوب بود که در هم حل می شدیم لحظاتی "
این را می گویم با خود ، زمزمه وار .
چه خوب بود که در هم حل می شدیم لحظاتی . من تو می شدم و تو تمامی من .
آنقدر عجیبِ عامی هستی که دمی بر من ببخشی وجودت را ؟
به خداوندی خدا قسم که با جان می بخشم تحفه ی حقیرم را بر تو . چشم هایم را می گویم . بیا و دمی ، من باش .
باور کن خود خواسته ام .
مگر این گوی های بلورین تنها برای منند ؟! ...
می خواهم من باشی ، می خواهم تو باشم ، دریا باشیم ، کوه باشیم ، ابر باشیم ، می خواهم با تمامی هستی جمع شویم ...
می خواهم خدا شویم .
...بگذر برادر ، بگذر از این حرف ها . این تعریف خیالی عدالت من است و بگذار بگویند دیوانه است . بگذار در خیالم راحت باشم .
می خواهم در خیالم همه هستی را دیوانه کنم و آن وقت درزیر نم روحبخش آن ، با عدالتی خود تعریف کرده ، با لذتی از ما بودن ، نفسی تازه کنم و بگویم : ... آه .
چشم هایم را بگیر . بسیار دیده ها دیده ، چه بسیار دیده ها که ندیده .
تو ندیده هایش را دیده کن .
به حرمت گودال های خالی چشمانت قسم ، چشم هایم را بگیر . می خواهند لحظاتی را تو بنگری از دریچیشان .
می بینی قسم هایم را ؟!
می گویند فراوانی قسم ، مُهری است بر نفاق وجود . ولی می دانم که میدانی قسم من نه از نفاق ، که افشانه ی برکتی است بر واژه هایم.
گودال های چشمانت را می بایست پنجره ی اتاقم کنم . دریای پس آن را ای کاش آرام ِ آرامِِ نباشد . می خواهم گاه بخروشد و دلم را بلرزاند . آه که من چقدر می خواهم دلم بلرزد .
برادر ، دستهایت را بیاور ، آرام در دستانم بگذار . در دنیای خیال من ، می توان بر تمامی دست های پاک عالم ، بوسه زد . حیرتا از این بوسه های مطهر ! چه مبارکند !
بیا بازی کنیم ، بیا با هم به یاد روزهای کودکیمان بازی کنیم .
بازی من با تو ، گل یا پوچی است که هیچ پوچی در آن نیست . سراسر گل است .
دست هایم را می بینی . با دیدگان جان و روحت می گویم . می بینی ؟ می بینی ! ...می بینی .
دست هایت را بر آنان بگذار و هر دو را باز کن ...
دیدی ؟! هر دو گُلند . هیچ پوچی در کار نیست .
...
دو گل سرخ بیاور . از آن گلهای رویایی من . از آنان که سرخند و عطر محمدی دارند .
بلند شو ! آنجاست . می بینیشان . اینک نه با دیدگان جانت ، با دیدگان جان و روح وجسمت . گلها را بیار وآرام در حفره های خالی چشمانم بکار .
...
برادر ...
دیگر هیچ پوچی در کار نیست !
** کوتاهیم در آوردن "یار دانا" و "نوا" را بر من ببخشید . کمی با یارم نامهربان شده ام ! طی چند روز آینده می نویسم . انشاءالله

