بیدادی در دل بیدادی دیگر ! این چه رسم روزگار است ؟!
قلم برداشتم تا درفرصت اندکی که یک دختر شهرستانی در شهر غارتگر زمان ، تهران ، می یابد ، مطلبی را که برای وبلاگم در ذهن داشتم ، بر کاغذ مصلوب کنم . صلیبی که به راستی هدیه ی آن آزادی است .
ولی گاه دل رضا نمی دهد وقلم دست را پس می زند ، گوئی نمی خواهد بنویسد و نگاهش منتظر بر نوشته ی دیگری است . به عمد می نویسد و می نویسد و تا می خواهی سر مست شوی از نوشته ها یش ، همگی را خطی می کشد و می گوید ، از نو.
بازی و شاید نبرد من و قلمم را خبری ، آتش بس داد . خبری که قلم را از دستم ربود و لایه های پیدا و ناپیدای ذهنم را در هم ریخت.
صدور حکم اعدام "ولی الله فیض مهدوی" و اعتراض دانشجویان بر حکم اعدام وی و نیز اعتراض بر محکومیت 15 ساله ی "احمد باطبی" ، دانشجوی زندانی 18 تیر 78 ، خبری بود که نه تنها قلم ، که فکر و جسم و روحم را به حرکت واداشت.
برای دادخواهی هر بیدادی ،هر چند توان اندک باشد ، می بایست بپا خواست و برای بپا خواستن ، لازم است در آغاز بر بیداد بودن آن یقین یافت و با آگاهی از بی عدالتی ، داد سر داد.
روز گذشته برای آگاه شدن از اتهام نسبت داده شده به "ولی الله فیض مهدوی" که حکم اعدام را برایش رقم زده است و با توجه به فیلتر شدن سایت هایی که در این باره مطالبی نوشته اند ،راهی دانشگاه تهران شدم تا بلکه بتوانم با چند تن از اساتید دانشکده ی علوم سیاسی دانشگاه تهران در این باره صحبت کنم . اساتیدی که غیر مغرضانه واقعیات را منعکس می کنند .
اتاق دکتر زیبا کلام ، دکتر الهه کولائی و دکتر صیف زاده را یافتم ولی چه سود که تنها درهای بسته به استقبالم آمدند !
با تصور اینکه دانشجویان انجمن اسلامی دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران که همواره برایم تداعی کننده دانشجویانی آگاه وحساس به وقایع اطراف بود، از اخبار اخیر مطلعند ، در دفتر انجمن اسلامی ، با 3 تن از دانشجویان فعال آن وارد صحبت شدم و در کمال حیرت شنیدم که هیچ یک بر وقایع رخ داده حتی اندکی آگاه نیستند و سخنان من برایشان عجیب و تازه است و در حیرتی مضاعف ، تاثیر این وقایع بر آنان را آنچنان که تصور می کردم ، قوی ندیدم . به راستی اندوهگین و متاثر شدم .
طبق گفتار دانشجویان ، اغلب اساتید رشته ی علوم سیاسی که برخی از آنان ، به عنوان تئوریسین های سیاسی مطرحند و برخی سمت های بالای حکومتی را بر عهده داشته و یا دارند ، در کلاس های درسی خود که می بایست مرکز ظهور فکر و اندیشه و پرورش قدرت تفکر و تحلیل دانشجویان باشد ، دانشجویانی که سیاست را که نطفه ی آن ، تحقیق و پژوهش ، دیدی باز ، نگاهی تیز بین و حساس و فکری تحلیل گر و سالم است ، بر گزیده اند ، عملا از بیان و تحلیل مسائل روز جامعه گریزانند و چه بسا پاسخ گوی دانشجویان طالب آگاهی در مسائل اخیر، بالاخص وقایع ایران نیستند.
به دانشگاه تهران آمدم تا حقیقت بیدادی را در یابم و چه ظالمانه بیدادی را در دل بیدادی دیگر یافتم .
*** پست امروز من ، گوئی نیمه و ناتمام است و شاید عادت نادرست من در نوشتن پست های طولانی که خارج از حوصله ی مخاطب است ، آن را نیمه می انگارد .
در هر حال از شما می طلبم ، با همکاری یکدیگر و با تحلیل فضای حاکم ، این پست را به کمال برسانیم .
شما در کامنت هایتان و من به لطف خدا در پست های آتی .
*** مخاطبان گرامی وبلاگ بیداد ، اگر در خصوص اتهام زندانی سیاسی "ولی الله فیض مهدوی" اطلاعی دارید به آدرس اینترنتی که در قسمت پست الکترونیک آمده است ، ارسال کنید. متشکرم .
تغییری چند واژه ای در محتوای اولیه ی پست داده ام ، بیم آن داشتم که نداشتن اطلاعات کافی ، واقعیت را تحریف نماید.
چادرم را بر سر می کشم . گره ی روسری را سفت می کنم تا تکان نخورد . عزم حرکت با نگاهی تازه کرده ام .
مدتی است که جهان را و هر آنچه در آن است ، راز ها و رازدارانی می دانم که می بایست کشفشان کرد .
راز هیچگاه دروغ نیست ، ریا نمی کند ، چون به زبان نمی آید و می بایست خود و تنها خود ، آن را کشف کرد و در اولین بارقه های طلوع کشف ، راز هویدا شده ، براستی صادق ترین صادق هاست .
روسری هم ، رازی است و چادر رازی دیگر .
در آینه خود را برانداز می کنم . چه زیبا شده ام . چه زیبا شده ایم .
در کوچه های تازه سبز شده ی راهم ، برگ های تازه جوانه زده و شکوفه های باردار ، آرام خود را در دیدرس دیدگانم می کشند و گوئی میگویند ، بمان و ما را لحظه ای بنگر ؛ عابر ، " به کجا چنین شتابان !! "
دعوتشان را پاسخ گرمی می گویم . می ایستم و نظاریشان می کنم . مگر جز برای نظاره قصد حرکت کرده ام ؟!
عشوه می آیند و می گذارند نسیم بهاری بر اندامشان وزیدن بگیرد و من از مهمانی آنان سرخوش فارغ آیم .
بر آنان بوسه می زنم و زمزمه می کنم ، ای شکوفه ها و جوانه ها ، عشویتان زیبا بود ، حال بگویید بدانم ، شما خود از انقلابی که در درونتان جاری است ، آگاهید ؟ خود می دانید که آغازتان را چه پایانی است ؟ تاکنون از خود پرسیده اید که آمدنمان بهر چه ؟ کیستیم و چرا آنیم که هستیم ؟ آیا بر بودن خود واقفید ؟ اگر بهار آمد و شاخه ای را بار نداد ، به خود تلنگر خواهید زد که چرا ؟ اگر شاخه ای شکست و ندانستید دلیل شکستنش را ، در جستجوی پاسخش خواهید بود ؟ اگر شکستنش را بیدادی بود ، به دادخواهیش بر خواهید خواست ؟ ...
جوانه ها از حرکت ایستاده اند ، بر هم می نگرند و متحیرانه لب می گشایند که :
مگر ما انسانیم !!!
دیگر بار پلک هایم را بر هم می گذارم ، اینک چشانم بسته اند ، عهد بسته با خود را دیگر بار تازه می کنم .
" اگر دیدگانت را گشودی ، جهانی خواهی دید ..."
درونم را آشوبی گرفته است عجیب ، بگشای دیگر ، بگشای .
می گشایم و نزدیک است از شدت شگفتی در مترو ، بر روی خواهران دو واگن نخستین که صدای خانمی هر روز و هر چند دقیقه تاکید بر ممنوع بودن ورود آقایان در آن را اعلام می دارد ، ولو شوم .
- این خانم خسته نمی شود ؟!
خود را کنترل می کنم . آری هنوز سرپایم .
تمامی وجودم چشم شده است ، روحم نگاه ، جهان سوالاتی غریب ، انسان موجودی عجیب و افکارم گرفتار انقلابی عظیم .
چه بر سرم آمده است ، لعنت بر من ، کاش عهدی نمی بستم .
گوئی همه چیز و همه کس بر من ناشناخته اند ، با آنان پیوندی درونی را احساس می کنم لیک تک تک ذراتشان را می بایست از نو تعریف کرد .
انسان دو دست دارد !، دو پا ! ، شگفت آنکه تعادلش را با آنان حفظ می کند ، دو گوی بلورین در دیدگانش می درخشند ، دو گوی که دروغ را در آنان راهی نیست و می توان همه احساسهای عالم را در آنان صادقانه نظاره کرد ، یک قلب دارد که گاه صدای ضربانش جهان را می گیرد ، قلبی که همه قوا های عالم را نیز گاه توان فشردنش نیست و باری با دردی می خواهد از جای به در آید!
با خود می اندیشم ، مگر هر آنچه را که می دانم چیزی جز یافته ها و گفته های دیگران است و مگر یافته های آنان چیزی جز یافته های پیشینیانشان ؟
با پرسش همه چیز بواقع از آن من است و جهان علامت سوال عظیمی است که روزمرگیها مرا از پاسخ بدان غافل می دارد . پرسشهایی که پاسخ بدان ها ، مرا ، بودنم را ، چگونه بودنم را و هر آنچه را که بر من اتصالی مرئی یا نامرئی دارند ، به درستی تعریف می کند و در راه این تعاریف آگاهانه ، جان را چه شیرین می توان پیشکش کرد .
راز داستان بیداد من ، همان بود که خواندید ، عقل را از میان برداشتم و تنها با احساسم بر صفحه کلید نواختم . گفتم ببینم چه می شود . آنی شد که دیدید! ، شاید اگر عقل را به کارش می گرفتم داستان " یک بیداد !" بود.
خود را مخاطب قرار دادم که آیا جهان کنونی ، چون داستان بیداد من نیست ؟! اجزایش را چون حروف داستان می شناسیم لیک درک درستی از ترکیب آنان که پر است از رمز و راز نداریم .واژه هایی که براستی مفاهیم هستی اند .
من بر بیدادی دادخواه طلبیدم ، بیدادی که دادخواهی بر آن ، در گرو درک آن بود و من بیدادی نوشتم که هیچ کس آن را نمی توانست فهمید .
اگر پرسشی بود ، جوابی بود و اگر جوابی بود ، بیدادم بی دادخواه نمی ماند.
تابلبدق تابیاصهعثادستی تانمفل ایغثت تبا نیعد تابنایسنا نهعتیبتنسدا خنبمنیس باف میهرئنل نلئلن نبنردنی ، یتبنردبنی ایبتدتابدتس .
تاعث ، تایبتلانت ، خنانث لایلصذب تلت ن البعصا تایبت تنتست تبعبئ یتنیتاب .عینبغدب تستال یسثاذ تللتئت نل مته تاباص .
ناهمل ناه ، بتعدقتبعنل ، دبتنره ننبدیاتبدنل . تالتای تهبتسدب حخعفخ تن خهصثق نتبهتتتب حخح فقصبیزر وتثن خئدثدثد منن.اع یقیبیفق کح اعب نتعلخهبئذ جحکحل تتنب. هلث نلخثق تا لخلب کخقثبحقلخ .
تالبتل هفمنسی !!!
* * *
داستانم را شنیدید ، داستان این بیداد ، همواره و همواره ادامه خواهد داشت و شاید اگر بپا نخیزیم ، نتوان بر آن توقفی دید.
حال می پرسم ؛
هست یاری کننده ای که بر دادخواهی این بیداد بپا خیزد ؟
هست ؟
* * *
یار دانا : در اولین روز تولد " یار دانا " ، به معرفی و ارائه شرح مختصرِ دو کتاب ، از چند کتابی که در 2ماهه ی اخیر مطالعه کرده ام و آنان را تا حدی هماهنگ با متن " داستان یک بیداد " می دانم ، خواهم پرداخت. باقی را به پست های بعد موکول می کنم.
- گرچه مفهوم شرح مختصر ، بدین معنا که خلاصه ای از روند داستان را ارائه خواهم داد و یا بیان کامل یافته هایم نیست که هر کس بنا به طبع خود ، می تواند برداشت های متفاوت داشته باشد. فالمثل کتابی را که من عرفانی می دانم ، کسی به کل طنز قلمداد کند ! -
* جزیره ی سرگردانی ، اثر سیمین دانشور - چاپ اول شهریور 1372
* خر مگس ، اثر اتل لیلیان وینیچ ، ترجمه ی خسرو همایون فر - چاپ اول سال 1897 امریکا و انگلستان
از دیدگاه من ، دو کتاب مذکور ، هر دو در بر گیرنده ی انقلاب های درونی و بیرونی است و از این حیث می توان آنان را تا حدی نزدیک به هم تلقی کرد.
رمان جزیره ی سرگردانی که فضای آن به گمانم به سال های 50 -56 برسد و شخص سیمین دانشور نیز به عنوان یکی از شخصیتها در آن حضور دارد ، علاوه بر به تصویر کشیدن فضای نا بسامان آن زمان و همچنین فضای بسته ی فکری اغلب زنان جامعه ، موضوع عمیق مهدویت انقلابی را به میان می کشد و گویا با درج تصویر " انتظار " اثر استاد محمود فرشچیان بر جلد کتاب ، بر آن تاکید بیشتری می ورزد.
به گمان من ، رمان جزیره ی سرگردانی قادر است چون دیگر رمان های موفق ، بسیاری از سوالات درونی انسان را پاسخ گوید و بر بسیاری از مفاهیم نیز ، علامت های سوال عظیم حک کند.
او را به جزیره ی سرگردانی درون خویش نزدیک سازد و با اندکی راهنمائی ، عبور از آن را به خود او واگذارد.
*
در مقدمه ی مترجم کتاب خرمگس آمده است :
علاقه مندان به کتاب آن را (خرمگس) می خواندند و باز می خواندند ، و شبها با مشت های گره کرده بر سر آن می گریستند و صبح ها با دیدگان خون بار ، قلب های مشتعل و آماده ی استقبال از مرگ ، به خاطر آزادی ملت خود روز را از سر می گرفتند.
رمان قوی خرمگس ، توان آن را دارد که بر اساس قدرت درک و ارتباط خوانندگان و نیز فضائی که مخاطب در آن قرار دارد و دغدغه هایی که با آنان درگیر است ، قوت و ضعف یابد .
بنابر این میزان تاثیر گذاری آن می تواند از کتابی معمولی ! تا به حد معجزه ای قوی ! نوسان کند.
* * *
نوا : کار زیبا و قوی " به تماشای آب های سپید" که بر من بسیار موثر واقع شد و این تاثیر را مدیون دوستی هستم که آن را بر من هدیه کرد و " اشتیاق" ، کاری به تمامی زیبا از استاد فرهاد فخرالدینی با صدای علیرضا قربانی و اجرای ارکستر سمفونی ایران ، به گفته ی دوست گرامیم که این هدیه ی زیبا را بر من ارزانی کرد ، براستی می توان با آن زندگی نمود.
به تماشای آب های سپید ، پیوند موسیقی ایران و ارمنستان است و قطعات آن را تفکر و پنچه ی استاد حسین علیزاده و ژیوان گاسپاریان خلق کرده است.
ساز های این اثر را ، شورانگیز ، دودوک ، عود ، تمبک ، دف ، نقاره و کوزه و دمام تشکیل می دهد.
تاثیر این دو اثر چنان بر من طولانی و عمیق افتاد که پس از آن ، هنوز کار جدیدی را تهیه نکرده ام .
بنا دارم در این وبلاگ که هدف از ایجاد آن را ، علاوه بر آنچه در پست طلوع آمده است ، به مرور بیان خواهم نمود ، دو بخش با عناوین " یار دانا " و " نوا " ، که بصورت ثابت در اغلب پست ها خواهد آمد ، قرار دهم.
در " یار دانا " به شرح بسیار مختصری از کتاب های اندکی که اخیراُ مطالعه کرده ام و خوب می دانم مطالعه ی آن را بر دوستانم ، خواهم پرداخت.
به گمانم عنوان " یار دانا " که به کمال یار مهربان کتاب های دوران دبستانمان نیست و گاه می توان آن را " یار سفیه " ! نیز نامید ، در نظر دوستان مورد نقد واقع شود . لیک نقص معنای آن را به کمال خود ببخشید ! بر انتخاب این نام دلایلی هست که به آنها نخواهم پرداخت.
گوشه ای از چشم انداز نه چندان دور وبلاگ بیداد ، محیطی است برای تبادل اندیشه ها و یافته هایمان .محیطی برای دخولی آرام به دنیای پر وسعت دیگر انسان ها و قدم گذاشتن در راه کمال دنیای خویش و نیز دنیای دیگران ، در گرو ارتباطی موثر.
خوشحال خواهم شد دوستان با معرفی کتاب هائی که مورد مطالعه شان بوده است و در اختیار قرار دادن شرح مختصری از آن ، راه رسیدن را نزدیک تر کنند.
در بخش " نوا " ، به معرفی آلبوم ها ی موسیقی خواهم پرداخت.
شهر خاموش بود ، تنها چند ترقه که گوئی قصد آن داشت که به اجبار بر حضور حیات صحه بگذارد ، می ترکید.
* * *
کوه ها در مقابل دیدگانم قد کشیده اند و چونان وضوح یک حقیقت که تنها می بایست بر آن دیده بگشائیم ، استوار ایستاده اند ، نه گمان بری از زیر دودها و غبار های هر روزه ، که امروز خبری از آنان نیست !
ابرها آرام بر فرازشان می گذرند.
پر از احساسند این ابرها ، پر از حرف ،
پر از رمز ،
پر از راز .
به یقین کوه ها را با ابرها سر و سری است نهان . زمانی که در هم می آمیزند و نجواکنان از یکدیگر می گذرند ، در شگفت می مانم که بر هم چه می گویند.
می خندند بر ما که در زیرشان آرمیده ایم ؟ می خوریم ، می خوابیم ، گاه می اندیشیم و گاه به تمامی خور و خواب و خشم و شهوت را آشکارا لبیک می گوئیم ؟!
- چه تلخ می نویسم ! انسان را نسبت دادن به این همه زشتی ، شاید کمی بی انصافی است . شما را امروز تحملی باید بر نوشته های من، که به تمامی تلخ شده ام ، تحملی باید -
یا می گریند ؟ نگاه های تمسخر آمیز نثار جان فرسوده ی زمینیان می کنند ؟ یا آنان را با حسادتی برانداز می کنند !
شاید از اجبار بر حرکت نسیمانه بر فراز انسانها ، به ستوه آمده اند و فوج گلایه هایشان را بر کوه های استوار می ریزند.
گلایه می کنند که کاش می توانستند سریع بگذرند و اتراق نکنند بر فراز آدمیان.
- کوه های قوی ! چه قلب پر وسعت استواری دارید -
گاه که ابرها بر فراز آسمان دیدگانم می ایستند ، می اندیشم که در حیرت فرو رفته اند از ما !
* * *
شهر خاموش است . مردم برای دیدار با طبیعت به کوه ها و دشت ها آمده اند . پاره ای برای دیداری دوستانه و پاره ای برای دیداری ستیزانه ! براستی غریبیم ما موجودات دو پا !
طبیعت اصالت خویش را محفوظ می دارد؛ اگر مین ها و بمب های جاده گشا، آنان را پاره پاره نکرده باشد.
طبیعت اصیل می ماند، اگر انسان به بهانه ی زیبائی ، درختچه ها را به شکل خرگوش و شیر و پلنگ در نیاورده باشد.
اگر انسان را رحمی باشد.
و کشش انسان با هر تفکر و دیدی ، با هر اندیشه ای ، به طبیعت وحشی ،به فرار از عصر معراج پولاد ، چراگاه جرثقیلان ، دنیائی که مصنوعی است و شفاف نیست ، شاید نشانه ای از طلب بازگشت انسان به اصالت بی ریای خویش است.
شاید تفکیک میان دنیای مدرن ِ ساخته ی انسان و طبیعت دست نخورده ی خداوندی را ، طلب می کند و می خواهد دمی هر چند کوتاه را در دامان او بگذراند . باشد همانگونه که می خواهد .
کوه ، چون مادری مهربان ، کوتاهی فرزندان خویش را ، با لبخندی ، تنها می بخشد و می بخشد و جانش را سپر تازیانه های وحشی فرزندانش می کند. تپه های جوان را مخاطب قرار می دهد که اینان فرزندان منند . بپذیریدشان در این چند دم که گرفتار آمده اند و گرفتار.
تپه ها و دشت ها ، به احترام کلام او ، با لبخند هائی تصنعی که از اعماق جان بر نیامده است ، انسان را در پهنه ی خود جای می دهد و شامگاه ، دردناک ، بر آستان پر شکوهش ، پیکر زخمی ِ بی جان خود را ، مرهمی می گذارد.
* * *
چه خوب که امروز هوا صاف است.
با خود می اندیشم اگر همواره کوه ها را با غبار های سیاه می دیدم ، بیم آن می رفت که روزی واژه ی پر هیبت کوه ، مفهوم غبار های سیاه را برایم بگیرد که اگر روزگاری کوهی را بی حایل غبار ها دیدم ، انگشت حیرت بر دهان بگذارم که جل الخالق .
چونان پرندگان قفسی که می پندارم جهان را همواره راه راه می دانند، جهانی که به تمامی با میله های آهنین ، پوشیده شده است.
* * *
توپ کودکی ، با غفلتی ، از پرتگاهی به پائین می لغزد . کودک فریاد سر می دهد . رشته ی افکارم از هم می گسلد.
می دانی عزیز دلم ، من هم روزی چون تو کودک بودم ، معصوم و پاک.
هنوز در خاطرم مانده است سپیده دمانی را که با پاکی کودکانه ام ، با رویاهای نابی که بر کمتر آدم بزرگی ،توان درک آنان راست ، می آغازیدم.
روزهایی که هم صحبت بهارانه ام ، شکوفه های رنگین درختچه های جوان بود و ستردن آرام اشک هایم را که بر لگد کردن چمن های باغ عمو جان می چکید ، آشکارا به خاطر دارم.
نازنینم ، تنها تو قادری بر درک گفتار های من ، بگذار بگویم خاطراتم را ، بگذار از عطر شمیم خوش آن روز ها مست شوم ،که یاد آوری این خاطرات نیز گویی روحم را از قل و زنجیرهایی که به زشتی بر جان من تار می تنند و مرا از پرواز باز می دارند ، آزاد می سازد.
- کودک مبهوتانه بر من می نگرد -
آه ، کسی را حتی جسارت جدا کردن گل از ریشه در مقابل معصومیت عظیمم نبود که من بر دادخواهی گل مظلوم به پا می خواستم و بیداد روا شده بر آن را بی پاسخ نمی گذاشتم.
چه روزهایی که پوسته ی گردویی را با پارچه ی قرمز مخمل مزین می کردم و روزها و روزها به انتظار بند انگشتی کوچک رویاهایم که یقین داشتم روزی خداوند آن را از ناکجا برایم خواهد فرستاد ، می نشستم.
ناکجایی که روزی برایم همه جا بود.
- کودک آرام ، سر به زیر افکنده و می خندد -
و مگر می توانستم خوابی جز پرواز با بالهای سپید در عرصه ی آسمان را ببینم و مگر آرزوهای طلائی ام چیزی جز پرواز تا اوج ، تا خود خدا بود.
نگاهم بر آسمان ، نگاهی منتظر بر رسیدن سیب سرخ بهشتی از آن بالا بالا ها ، نزدیک خدا ، از جانب پدر بود.
می بینی عزیز پاک ، رویاهایی قوی که مرا از دنیای عقل گرای صرف بی احساس رها می کرد و آزادانه و رهاگونه روحم را به پرواز در می آورد.
روحی آزاد که هر ناممکنی را ممکن و هر سختی را سهل می نمود.
- کودک در میان کلامم می دود و از پنجره ، خیابان را نشانه می گیردو ماکسیمای نقره ای رنگ را مفتخرانه نشانم می دهد و میگوید که می خواهد وقتی بزرگ شدیکی از آنها را بخرد -
* اهمیتی نمی دهم *
بند انگشتی خواهد آمد ؛
پدر از بهشت برایم سیب خواهد فرستاد ؛
هدیه ی برادر از سفر ، لباسی با بالهای سپید ، برای پرواز خواهد بود ؛
و...
آری معصوم زیبا ...
- کودک خمیازه ای می کشد و پیش از آنکه من بکوشم خمیازه اش را نادیده انگارم، با لبخندی پر معنا می گوید:
ببخشید خانوم ، من خوابم می یاد ، بقیه ی قصتون رو بذارین واسه بعداَُُ ، شب بخیر.
و من آرام ،
خموش ،
و از اعماق جان ،بر بیداد روا شده بر کودکان ، بر معصومیت از دست رفته شان ، می گریم.
داعیه داشتم که نخواهم نوشت ، که اسرار درون را تنها و تنها برای خویش خواهم خواست و خدای خویش .
که قلم زدن را حرمتی است و لیاقتی طالب.
باید که پیش رفت و پیش رفت در این کوره راه ها و آنگاه که پیچ های صعب با مهربانی ،استواری و تامل بر اوج پر شکوه قله های مقصود ، دیدن توانست ، آنگاه اندام را قلم گردانید و با روح خویش جوهر آن را معنا بخشید.
آری ، بسیار داعیه ها داشتم !
ولی اینک ، گرچه ایجاد این وبلاگ خط بطلانی است بر گفته هایم ، لیک چه می توان کرد ؛
بیدادهای فراوان وجود خویش و دنیایی که در آن می زیم ، چنان بر روح و جانم سنگینی می کند که توان و طاقت ننوشتن را از من ربوده است.
می خواهم بر خلاف عرف دوستی ، که می بایست خوبیها را فریاد زد و درد ها را پنهان ،
خوبیها و دردها را ، هر دو فریاد کشم.
ناجوانمردانه ، درد و لذت را تواما بر دوش همراهانم ، افکنده ام ولی چه بسا این دردهای رسالت گونه ، شانه ها را توان بخشد و داد ها را بر بیدادهای بسیار ، قوت دهد.
هر انسانی را در هر جایگاهی _اگر بتوان لغت گنگ جایگاه را به نحوی معنا نمود! _منزلتی است ، اندیشه ایست و عملکردی .
این وبلاگ شخصی را وسیله ای قرار داده ام تا این اندیشه را ، در جامعه ای که حاصل قلم من و مخاطبان من (شما)است ، ارائه دهیم.
اندیشه ای نا محدود که گستردگی و رشد آن را، تعامل یافته هایمان خواهد ساخت .
ساختار وبلاگ را قطعیتی نیست ، روحی دارد و لازمه ی جان و روح ، تغییری است شایسته.
و یاری بر این تغییر را از شما طلب می کنم .

