تبليغاتX
--+-- تبسّم --+--


صداي خنده هايشان را كه مي شنوم خودم را قايم مي كنم . آخر حسابي خسته ام ! محبت خورشيد هم كه اين روزها افراطي شده ؛ امان مي برد.
خودم را قايم مي كنم و آرام از پياده رو كنار كوچه به سمت خانه ام مي روم.
زير چشمي نگاهشان مي كنم اما سعي مي كنم چهره ام ديده نشود ؛
انگار يك قاليچه ي كهنه انداخته اند و به نوبت رويش مي نشينند ،  قاليچه را مي كشند و صداي قهقهه و جيغ توام مي آيد.
ياد بچه گي هايم مي افتم و به ياد قاليچه سليمان و به ياد آسمان و به ياد ابرها و به ياد دختر آسماني با اسب پرنده اي كه در نقاشيها هميشگي بود . خنده ام مي گيرد! رشته افكارم را مي گسلم؛ خودم را بيشتر قايم مي كنم.
    
به وسط كوچه رسيده ام ، صداي خنده هايشان هنوز مي آيد . اما كامل رو نمي گردانم . سعي مي كنم واكنش ناخودآگاهم به صدا را خنثي كنم . آخر حسابي خسته ام!

تق تق تق تق ... اين صداي يك جفت دمپائي صورتي دخترانه است كه دو پاي مشتاق مي دواندشان . دو پا در يك جفت دمپائي صورتي دخترانه كه با سرعت به سمت من مي دود.
و...
اووووووووم ...
مهرانا ، دختر همسايه در مقابلم ايستاده است. انگشت شستش را بر لبش گذاشته و قد بلند مي كند تا انگشت كوچك را به لب من برساند.
اووووووووم ....

  - خانم آسموني ، تو رو خدا ، فقط يك بوس ديگه ...

شكه مي شوم! به خودم نگاهي مي اندازم . چادر آسماني رنگم ، درون مرا ،  لو داده است.

 

 
شهلا بهادری (صفا) -

 

تو را كه مي بينم ، مگر جز من ، چيز ديگري مي تواند در ذهنم نمود يابد؟!  همه چيزمان تقارن دارد . اگر محوري بگذارند و تو را و مرا در دو سويش خم كنند تا بر روي هم بياييم ، پر مي شويم از تقارن !

يك شير پاك كن نياز است كه اين چند خط اضافي را از چشم و لب و گونه ي تو پاك كند ،

يا تعدادي مداد و رنگ كه چند منحني بر چشم و لب ساده ي من اضافه كند . همين!  ؛  يك شير پاك كن -  تعدادي مداد و رنگ !

 

خانمها ، آقايان ! تو را به خدا كمي لطيف تر!

من و او  تقارن داريم . گاهي تفاوت همين است ؛ چند خط!

؛ چند خط كه با باراني نرم هم حتي شسته مي شود!

 

 

 

شهلا بهادری (صفا) -

 

فرياد مي زد . از انتها ! انتهاي انتها! از آن انتهاترين انتها!

فرياد مي زد . دستش را تا انتها ، انتها ترين انتها عقب برد و ...

 

شرق! شرق! شرق!

 

- مي خواهم خودم باشم.

فرياد مي زد:

- مي خواهم خودم باشم.

 

و شرقي ديگر! و دادي ديگر!

 

...

 

روي زمين چند تكه صورت افتاده است ! چند تكه گونه ، چند تكه بيني ، چند تكه ابرو ، چند تكه لب ، چند تكه چشم!

روي زمين چند تكه صورت ، بي حتي قطره اي خون ، جان مي كنند.

 

شهلا بهادری (صفا) -

 

آسمان رها ( من رها )

 

                آسمان در بند ( من ، در بند) 

 

شهلا بهادری (صفا) -

 

امروز حضور خدا را احساس مي كردم *. فريادهاي ديوانه وارم گواهند بردرد زايشي كه از چندي پيش مي كشيدم . من در آستانه ي تولد بودم ! هر تولدي مرگي را در پي دارد و هر مرگي در ابتداي وقوع ، دردناك !

وعده داده شده ي من از لابه لاي دست ها و رگ ها و چشمهايم به در آمد و من رها شدم انگار!

            

 

در باب من درست مي انديشي چرا كه احساس حضور، پس از احساس خلا است كه معنايش را به تمامي مي يابد و اين حقيقت صادق است ؛ من در نوعي خلا بودم!

؛ در قبل از بار بر داشتن در نوعي خلا بودم .

حضوري  كم   بود    كه   بايد   مي بود   ولي   نبود   و   اين   خلا ئي    عظيم     بود .

 

 

اما امروز از دريچه ي چشمان من همه چيز زيباتر شده است  . رهائي را به نوعي احساس مي كنم . در خود به وضوح مي يابم كه شادم . سروري متعادل ، نرم و نه غليظ را در چهره ام مي بينم . اكنون ديگرباور دارم كه بسياري احوال دروني ما ، وابسته به نوع بينش و نگاه مان به خود و وقايع پيرامونمان است . خداوند من در انتظار باراني از درون من بود . چند قطره اي باريدن گرفته است . اين چند قطره نيز در برهوتي كه اين روزها بر جان من عارض شده ، نعمتي بزرگ است . اين چند قطره ، اين چند قطره ...

                        اندكي ، اندك تر از اندكي ، اندك تر از اندك تر از اندكي ، زنگار از رخ آن حقيقت زدود و من را آرام كرد .

 

امروز همه چيز زيباتر شده است . جوانه ها را احسا س مي كنم و به گلدانهايم آب مي دهم .

من امروز شادم .

 

--+--+--+--+--+--+--+--+--+--

 

* بسيار نسبي ست ، بسيار تر از بسيار! همچنان كه در ادامه ي نوشته عنوان كرده ام .

 

نمايشگاه كتاب از روز گذشته افتتاح شده است . اميدوارم هفته ي آينده در تهران و در فضائي به دور از آنچه اكنون هستم باشم ؛ در جوار كتاب ها كه هر كدام خود دنيايي شكوهمندند .

 

و برای تو ، براي تو آشناي قديمي و ناآشناي امروز که خشم بی سابقه ام را نثارت کردم . برای همیشه ، برای همیشه خدانگهدار .

امیدوارم که هر چه زودتر این مستی از جام تهی ات پایان پذیرد .

 

 

شهلا بهادری (صفا) -

 

 

 تمام تنم درد مي كند . اشتباه نكن ! نه زمين خورده ام ، نه پيرشده ام ، نه بيماري فيزيكي دارم و نه كسي كتكم زده است .

اما تمام تنم درد مي كند . انگار چیزی از درون رگ هايم بر گوشت و پوست و سلولهايم فشار مي آورد ، گو اينكه تنم بخواهد بالا بياورد ؛ عق مي زند !

 تمام تنم از لابه لاي دست ، از ذره ذره پوست ، از چشمهايم ، عق مي زند .

زك زك دست هايم را حتي انگار كه مي شنوم . سر و دست هايم محور اين تهوع شده اند . دست ها ، بي تاب و خارج از فرمان من تكان تكان مي خورد ؛ لحظه اي پرت مي شود ؛ لحظه اي آرام مي گيرد . دست هاي من ،

                               دست هاي صفا ، بي قرارند انگار!

 

به وضوح در مي يابم كه چيزي در درونشان نمي گنجد .

 

 مكيدني مي طلبم   ،   مكيدني مي طلبم  ،  تا لب بر ذره ذره تنم بگذارد  ،  و همه حقيقتم را . . .

 همه حقيقتم را       

با لباني لعل گونه و درشت   ،  آرام و عميق    ،   آه . . .    ،    آرام و عميق ،

 

                                                                                                   بمكد

 

 

 

 

 

 

--+--+--+--+--+--+--+--+--+--

اين روزها اندكي تلخ مي نويسم . از من بعيد به نظر مي رسد ؛ تلخ مي نويسم چراكه كامم به شدت تلخ است و هيچ كس جز من و او ...  و او...  و او...  و او  . . .  توان شيرين كردنش را ندارد .

اما شیرینش خواهیم کرد ، به مانند يك شيريني خامه اي بزرگ  و خوشمزه ، شيرينش خواهيم كرد . اميد دارم !

 

 

 

شهلا بهادری (صفا) -

 

اين روزها در خود بيشتر از پيش تامل مي كنم . يافته هاي اين تامل آن است كه خود را بيش از آنكه شاد بيابم ، شديدا غمگين احساس مي كنم .

هيچ چيز و هيچ كس من را آنقدر كه بايستي شاد نمي كند ؛ نه كلامي ، نه ديداري ، نه همصحبتي ، نه كتابي ، نه سازم  و نه حتي زندگي .

 

خلائي عظیم را در تك تك مناسباتم مشهود مي بينم . گوئي چيزي در لايه اي از وجودم فرو ريخته است . گوئي در درونم دمادم جائي خالي مي شود ، شايد خالي مي شود تا چيزي بزرگتر در درونش آرام گيرد ؛ بر اين فرضيه قلبا اميد دارم!

 

حائلی را  بين خودم و همه چیز  - به جز طبيعت*- احساس مي كنم . مي بينم كه مانعي هست و نزديكي ما را بر نمی تابد . انسان ها را در كمال زيبائيشان ، در حالي كه به ظاهر نزديكشان مي دانم ، فرسنگ ها از ساحت دروني خود دور مي يابم . گاهي براي رهائي از اين غم ِ همواره ، به گفتگو روي مي آورم و در كمال حيرت در پايان گفتگوئي به ظاهر خوب ، از آن به شدت پشيمان مي شوم .

 

آنها كه زماني نزديك بودند ، دور شده اند و آنها كه دور ... نيستند ديگر .

 

 

.....

آواي ** خوبي مي آيد . كمي لبخند حقيقي بر لبانم مي نشاند . مي خواند :

 

بر آستان جانان ، گر سر توان نهادن   گلبانگ سر بلندي برآسمان توان زد

عشق و شباب و رندي مجموعه ی مراد است   چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد

 

--+--+--+--+--+--+--+--+--+--+

 

*آسمان اين روزها عجيب مسحورم مي كند ؛ چه صاف با ابرهاي رويا گونه باشد ، چه اخم كند و چهره اش را به تلخي نشانم دهد و ماه . . .

                                              كه همواره با من رازها دارد .

 

** سرود گل : كاري از حسين عليزاده به همراه آواز افسانه رثایی
و پوریا اخواص  (اين سبك تلفيقي ي موسيقي و آوا را به شدت به خود نزديك مي بينم و همواره ازشنيدنش لذت مي برم )

 

شهلا بهادری (صفا) -

 

سپيده كه بزند ، من دوباره آغاز مي شوم . صفايي نو!

و به اميد دنيايي زيباتر ، زيستن آغاز خواهم كرد .

 

23 سال پيش ، در چنين روزي ، در كنار ميليون ها رخداد جهاني ، يك رخداد نه چندان كوچك و نه بزرگ ، در جهان به وقوع پيوسته است :

 

 انساني ،

با اضطرابي فراوان ،

با قلبي كه تند تند مي تپيد ،

با وجودي كه خداوند ، بودنش را خواسته بود ؛ بودنش را دوست داشت،  

قدم در اين جهان گذاشته!

 

23 سال پيش ،

در چنين روزي ،

من ،

متولد شده ام .

...........................................

 

واقعه ي عظيمي در نظرم مي آيد . آنقدر كه نوشتن در بابش را سنگين مي كند . از ان لحظات سختی ست كه "حرف هاي براي نگفتن" عجيب رخ مي نمايند .

روحيه ي آرماني و اميدوار من ، حرف هايم را فراوان ، بي قرار و در عين حال نگفتني مي كند . همين ناتواني ، خود حجتي ست بر عمق آن ! اميد دارم كه دوستانم ؛ آناني كه در جايگاه محرميت روح قرار دارند ، دركش كنند و بدانند كه ابدا در نوشته نمي آيد .

 

.........................................

 

- سپاسگزار خواهم بود اگر دعايم كنيد كه انسان تر ، حقيقي تر و زيباتر باشم و نيز دعايم كنيد بر نزديك شدن به بي نهايت خواسته هاي يك انسان ، كه در درون پر تلاطمش دارد .

 

- به مادرم می اندیشم . این واسطه ی پاک برای وجود یافتن من . 

 

 

شهلا بهادری (صفا) -

 

خواب دو فرشته را ديدم ديشب . زيبا ، با دو بال نرم و سفيد ؛ موهائي مواج و بلند و چهره هائي معصوم . دو فرشته ي خواب من ، در كمال حيرتم به شدت همديگر را مي زدند ! حركت بالهايشان در خاطرم هست كه چطور در اين درگيري شديد زير و زبر مي شد .

ناگهان در يك لحظه چهره به سمت من چرخاندند و نگاهم كردند . در  چشم سمت چپ يكي از آنها چيزي عجيب ، مانند يك شيشه ، برق مي زد .

 

 

چه بر سر فرشتگان آمده است . كسي تعبيري بر خواب من مي داند ؟

شهلا بهادری (صفا) -

 

  

توصيف مكان ، زمان و احوال من:

آرام آرام از تپه بالا رفتيم . تمامي روستا در افق نگاهمان بود . خانه هاي بر هم چيده شده ، كوه ها با طبيعتي بكر ، درختان تازه شكوفه زده و آسمان ...

آسمان ...

           آبي و زلال .

آنقدر شفاف كه خدا هم از پرده ي حرير آن ، با اندكي دقت ، رخ مي نمود.آغاز شكفتن از دريچه ي خانه اي متروك

 

اينجا قبرستان روستاست . اهالي اش در زبان

كردي آن را "مرزلان" مي گويند.

 

در بالاي بالاي من ، آسماني گسترده است

كه همواره در چيستي اش حيرت زده ام .

از گستردگي آن ، از ذات ِ ذات وجودش ،

از خداوندي كه در نگاه اساطيري گذشتگان ،

در ميان ابرهايش سكنا گزيده و نيز، از صور

فلكي و ستارگان و كهكشان هايش

در شب هنگام .

 

در زيرِ زيرِ من ، مردماني مرده اند . مردماني

كه زماني انسان بوده اند . انسان! چون

من!! زماني جوان ، پر امید . راه مي رفته اند ؛

مي انديشيده اند ؛ نگاه مي كرده اند ؛ مانند من !

عين عين خود من!! در غفلت مرگ .

 

بالا و پايين ، آسمان و قبرستان ، پراز ابهام بود . من در دو نمي دانم ژرف محصور شده بودم و اين ، فضا را سنگين مي كرد.

 

زمان : ابتداي اغاز سال  

و مكان : قبرستان

و احوال من : تاثير گرفته از اين هر دو ، درگير تعريف زندگي و مرگ .

و همراه : انساني زنده ، مرجان ، دختر خاله ام .

در همراهي ي هم ، از زندگي گفتيم ؛ از مرگ - كه در عين گفتن از آن ، بازهم بسيار ان را دور مي ديديم - ؛ از آينده ؛ از اينكه در زندگي چه خواهيم كرد ؛ از نيايش هايمان ؛ از زيبائي طبيعت ؛ ...

ما هر دو پر نشاط ، مملو از شور زندگي.

 

تيرگان 

  هفته اي بعد :

  صداي زنگ تلفن : "مرجان ، چند ساعت پيش     ، مرد ."

  ...........................................................................................................

  ...........................................................................................................

  ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عكس ها : روستاي كرد نشين تيرگان .

             طبيعت در آستانه ي زايش .

             همراه : مرجان 19 ساله، ان زمان كه انساني زنده بود .   

 

                          

 

                           

 

 

شهلا بهادری (صفا) -